شش شعر از عابد اسماعیلی

abed.esmaeili

 

 

 

شش شعر از عابد اسماعیلی

 

یک مورد مشکوک

 

یک خانه ی بی روح با یک روح بی خانه

یک مرد مثل جاده های فاقد شانه

یک حکم در یک نامه بی امضا و بی سربرگ

آینده ی مطلوب یک دیوانه پیش از مرگ

بعد از تصادف چند پیوند لگن کردن

دو چیز را با هم فراتوی بدن کردن

انگشت در کار خدا کردیم و خون آمد

یک مرتبه مرتیکه ی کن فیکون آمد

یک مرد در یک خانه با یک خان/وا… داده

یک عشق در محدوده ای بی استفا… داده

پِلوِردِه ی یک موجیِ در شعر آویزان

گُه گیجه ی یه مرغ گردن لخت در تهران

یک خانه ی ویلایی و یک هالِ بی قرنیز

یک مرد توی مزرعه یک گاو روی میز

یک مورد مشکوک روی ریشه ی قالی

از من نپرسیدی چرا اینقدر خوشحالی

گاوم اگر میلیسمت سنگ نمک هستی

گه می خوری با عاشقانت دو به شک هستی

 

یکروز می آید که نبضم توی گچ باشد

عکسم به متن گریه های تو اتچ باشد

پیراهنت با مشکی این شعر مچ باشد

 

پر واضحم دیوانه ای از شمس اظهر تر

از هر عذابی بدترم از مرگ بدترتر

در خود فرو افتاده ای با باد سرگردان

از وحدتیه می روم پابوس لاهیجان

از کوچه با کابوس تا زنبیل با چایی

کلت قدیمی روغن خَش  دختر دایی

آنقدر زیبا دل ندادی تا خودش ول کرد

با اینهمه قبل از بُریدن – خوب- دل دل کرد

من رفتم و او ماند من برگشتم و او رفت

گفتم از این سو می رود اما از آن سو رفت

 

از زیر در در رفت فرشِ لیزِ بی ترمز

رمبیدم و نعره زدم در لوله اگزوز

زاییدمت ای شعر بی گوساله بی آغُز

 

یک نسخه ی پیچیده در یک معده ی بیمار

بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار…

¢

انباریِ تاریک نصف شب دو تا ماژیک

یک پرده موجی کتاب شمس عطر بیک

یک دختر تاجیک با یک دختر تاجیک…

 

 

 

پسارو

 

سخت است که دل همیشگی رو باشد

شادی تو روی شاخ آهو  باشد

حرفی نزنی و چند پهلو باشد

 

در فکر فرار از منی اما من↓

 

اندازه ی بغض ژاکت پشمیتم

سبز لجنیِ دامنِ یشمیتم

من لای درِ تو مانده ام: چشمی تم

 

در فکر فرار از توام اما من↓

 

پاندای اسیر در خزِ پالتوتم

من یقه ی انگلیسی مانتوتم

مادون سکوت و ماوراءِ صوتم

 

در فکر فرار از منی اما تو↓

 

با دکمه ی مخفی کتم خوابیدی

ماهی شدی و توی سرم تابیدی

سوهان خوردی، روح مرا سابیدی

 

در فکر فرار از توام اما تو↓

 

پشت لبه ی کیف و کلاهم هستی

اسطوره ی ذهنِ زا به راهم هستی

دیوار ته ِ فرودگاهم هستی

 

شاید روزی به تو اصابت بکنم

 

ثابت بکنم که مرگ نزدیکتر است

ثابت بکنم که روز تاریکتر است

بی تو کمد از قفس تراژیک تر است

 

یک عمر گلم کنار جا کفشی بود

 

غم با همه جاش رفت و آمد دارد

این برکه بی روح چرا مد دارد؟

رویای فرار هم پیامد دارد؟

 

تنها تو و خواجه حافظ و… می دانید

 

منبعد نبینم بروی در لاکت

نگذار که بوی بد بگیرد خاکت

این جانور عجیب و چندشناکت↓

 

وسعش برسد به خانه بر می گردد

 

 

 

ده سانت شب

 

از بلوز مشکی ات ده سانت شب برداشتم

داشتم با چرخ دنیا را به هم می دوختم

ریشه ها را نخ به نخ، گیس شبت را مو به مو

با لب قیچی بریدم بر لبم می دوختم

 

در توانم نیست از چیزی که دارم بیشتر…

پاره ای از لحظه ها را روی هم انداختم

پولک پایین تنه با گریه ی بالاتنه

لخته های خونی ات را از قلم انداختم

 

زیگزاگ از یقه های دلبری وارد شدم

سعی می کردم اریب از آستینت بگذرم

مخمل ات با سایه می افتاد روی ران درد

خواستم با موج از دیوار چینت بگذرم

 

بغض ها را با لب بشکاف وا می کردم و

بی هدف می دوختم چشم ترا به گردنم

سوزنم روی جنون خنده هایت مکث کرد

شعر را نخ کردم و انداختم توی تنم

 

خاطرات تلخ را ده-  بیست سانتی توو زدم

دیده می شد کوکهای مانده در قطعِ یقین

گونیا کردم مسیر رفته را تا دامنت

دست دوزِ پیچ پیچ و ناگهانِ  چین چین

 

استرس روی پدال و سا تنِ تو روی میز

ماه با ده سانت شب سردرگم و سرگرم بود

قرص اعصاب خدا روی زمین افتاد و من

دکمه پیراهنش را باز کردم  گرم بود

 

سوره های سرخ در ماسوره پنهان کرده ام

آیه های پهن با سرشانه ها اندازه نیست

بی برو برگرد من چیزی که هستم نیستم

پاسخ حیرانی ام یک خنده در خمیازه نیست

 

رنج می بردم که سرنخ ها کجا افتاده اند

هیچ کس مشتاق اینکه “از کجا افتاده” نیست

تازه وقتی که حدود از دست من در رفت گفت:

عشق الگو هست اما آفریدن ساده نیست

 

 

 

آب سنگین

 

جرات عاشقانه می خواهد ،  رفتن و در خلیج با سنتور

دختری لخت،  دختری تنها،  دختری زیرِ آب،   زیرِ نور

آب سنگین عشق بدجوری،  توی شریان شاعرش جاریست

خاطراتش هنوز معجونیست  از لب شور و شیره ی انگور

من که با لحظه ای چنین شده ام این نبودم اگر چه این شده ام

من کجا طاقت ترا دارم،   ای درخت کلفت نیشابور!

ای که پیغمبری اولوالچشمی، سبزی و در زمینه ای یشمی

فی البداهه  ستاره ای سرخی، می درخشی اگر چه دورادور

جا نمی شد ولی کجا برود؟ زور میزد مگر که جا برود

عشق شیرین دختری سبزه ، توی سلولهای مردی بور

گفتمت صاحب اختیار منی عاشقم باش یا رهایم کن

شاه میگوی پیر می خواهد نروی توی خلسه ی گرگور

دل به دریا زدی دلت گم شد دستهایت دو تکه هیزم شد

موج اما چقدر بی پروا … ساحل اما چقدر بی منظور…

ماه بودی اگر اگر یک شب، شعر بودی اگر اگر یک روز

قرص می شد دلم دلم از تو، گرم می شد سرم سرم از دور

آب سنگین نمی رود پایین ، شاه میگو پریده با شاهین

شاید این اشتباه من باشد عاشقی در بلاد نیشابور

 

 

 

صندوق علاالدین

 

مخصوصاً ایران با تمام شرح و مختصات

انگشتهایش خاکی و سقف دهان آسفالت

حتا زمین حیرانِ اصلش مانده به کررات

لامصب این درگیری انسان و استنباط

درد عجیبی داشت حلقه لای انگشتات

 

من را ببین من را کنار خوشه ی پروین

 

در رفتن جان از بدن خون بود و خونین ها

با زوم کردن روی استعمال دوربین ها

بیرون کشیدی شهر را از بند پوتین ها

در حال استهلاک  با لاستیک ماشینها

گفتی دهانم را ببین مثل دهن بینها

 

یک لیتر کافی بود تا روشن شم از بنزین

 

رفتی و با مردی که تنهایت نمیذارد

رفتی و با ابری که حالاها نمی بارد

آن مرد در باران که دست گنده ای دارد

یا آن زنی که گونه های سفت می کارد

گفتم به دکتر که زگیل پام می خارد

 

قدری عقب تر سمت چپ پایین برو پایین

 

مشکل ترین پیوندها را با خودم کردم

از غلظت آیینه های خانه کم کردم

در بحث های فلسفی زن را عَلَم کردم

آنقدرها کردم که در دیوار هم کردم

شرحی نوشتم بر اباطیل و ورم کردم

 

از زندگی بالا زدم با دنده ی سنگین

 

خوابیده ای مثل عروسک روی این دسته

مبل قشنگم دست هاتو از عقب بسته

شاعر نشسته رو به روت انگار بدمسته

انگشتر همجنس/بازش گردن شصته

در عصر شیخ و هاله و اشخاص برجسته

 

باید بشاشی توی صندوق علاالدین

 

 

 

چند تا وجه تسمیه

بعلاوه ی اینکه باد هم می آید

 

به نظر مملکت دلش درد است

به نظر سنگ کلیه دارد

معده اش به بهار حساس است

شادیش سوء تغذیه دارد

به نظر سینه اش پر از سرب ست

سرطان سر و ریه دارد

هر کسی که به چیز متصل است

در همه چیز سهمیه دارد

صد نفر توی سطل آشغالند

یک نفر سطل بورسیه دارد

 

فکر کردن در این توالت محض

احتیاطاً دو تهویه می خواست

پشت در هر که خواست آزادست

قفل، تحلیل و تجزیه می خواست

 

ادبیات هم “توالتی” است

صاحبش حکم تخلیه دارد

به نظر مملکت زنی خسته است

چند تا وجه تسمیه دارد

 

توی آزادی یواشکی اش

یا قوانین خوب و آبکی اش

وعده های…بگو… دروغکی اش

 

همه اعضای پیکرند ولی

نصف اعضای زن دیه دارد

 

مثل زخم مجاری ادرار

مثل ترس از مجاری قانون

مملکت تیشه ایست بی منطق

توی دست هزار تا مجنون

 

شهر آهنگ مرضیه می خواست

مرضیه بغضِ شهریه دارد

 

یک نفر بی جهیزیه باید↓

بدود مثل چرخ گلدوزی

می دود مثلِ بعد “خودسوزی”

می خورد آخرش به یک دیوار

ای خدای مقلب الهر چیز

پس چه شد این قلوب و الابصار