پایی سر به هوا شماره 1، سیروس کفایی

syrus

 

 

شعری از سیروس کفایی

 

از سری متن‌ های ” پایی سر به هوا ” ( در مجموع 9 شماره تا الان)

تقدیم به مریم حیدری

پشت بند کفشی دارم که مرا دم به دم می خواباند.
عادت به زندگی مصونیتش را از دست داده . تنها یکی از عابرین پنجره ، شالش را باز کرده بود. او جویباری طلب می کرد که از لای پاهایش بگذرد . کی گفت باران ؟
سر در گمی خیابان بین آجرها رفت و آمدی داشت . گه بی باز گشت و گاه در همین اتاق دلی را آشوب می داد.
بدنم جا ساز تنی رخت
جایگاهی دارد که
یا از قلم می افتد و یا با ساغری مرا بیدار می کند.
تفاوت ارتفاع در بلندی جیبم پریشان شده بود . اگر انسان آزاد باشد دیگر قضاوتی در کار نخواهد بود . حالا حقوق بخون و بگیر نازنین!
در آنسو هر بازی بود . درخت را ببین . شیار شیار باز . مثال ربطی به داستان ندارد . وای…وای …روی تیرکها افتادی….دلت خونه!!
نمی دانم چرا غروب به یکشنبه اضافه شده و شبش از دست من درازتر می شود . ما انسانها از همدیگه می ترسیم . در را باز کردم….به مینا گفتم : رنگ چه زیباست!
همیشه آغاز قبل از لمس ، مرا هو می کند . پلکانها را یک به یک برایش نشاندم . دیواره کجاست ؟…. خواب را بلند کردم . خجلیش با من بود . دستاشو آزاد کرد . زمین او را قبل از من تسلیم کرده بود. آرام آرام بازش کردم . دراز کشید . زیر لب زمزمه ای کرد. تبانی ما بودیم . سرایت ، فرمانروای سرزمین من است.
نمی خواهم بدانم تو کیستی…
یک مایل از شب گذشته است و سر در آسمان بیرون برده ام.
دیوار
گام به گام از بندها پایین نمی آید
نمی خواهم بدانم کیستی
لباسهایم بهم عادت کرده اند
ولی اما
انگشتانی دارم که با اسم تو اهلی شده اند.
احساس کردم یکی از ما گناهانش را به دیگری می بخشد . چرخیدم . صورتش کامل بود …. اگر نمی کردیم چی می شد ؟
می خندد…….می خندم…می خندیم….هنوز هم به خاطر دازم : یعنی چه حق با من است!
پرده هواس پرتی دارم. پایی سر به هوا و یک احتمال . همسایه صدا را شنیدم . پس می شود!!! ها ها ها..
هنوز از زیر بغل تا لباس نرسیده بودم که آسمان چرخشی کامل کرد . خیلی عجیبه : مینا گل مریم بود