سه شعر از قاسم اختیاری (سام)

ghasemekhtiari

 

 

 

سه شعر از قاسم اختیاری (سام)

 

 

برگشته ام به اطاق

همراه م            قسمت ی از خیابان

مردم ی که غرق عرق بوده اند

گریه می کردند      باران باریده بود

یا زیر چرخ دنده های کار         رنده شده بودند

 

برگشته ام به اطاق

با قسمت ی از خیابان        در تن ام

چند نفر گدایی می کردند

چند نفر اصرار به خرید قرضی

چند نفر دروغ می گفتند

عده ای آمده بودند      که باشند

عده ای ایستاده بودند       نگاه می کردند

عده ای می رفتند         تا اشک شان نریزد

حالا که حتی یک برگ دستمال کاغذی هم         پیدا نمیشد توی جیب شان

مردم ی که اسم شان توی هیچ دفتر حساب و کتاب ی نوشته نمی شد

و یک استکان چای و یک نخ سیگار مهمان هیچ مغازه ای نمی شدند

برگشته ام به اطاق

و تن ام     یک کلاسور مدرک

امشب چه بحث ی در بگیرد      با خدا

اگر غیبت نکند        |آخر او همه چیز را از پیش می داند.

 

 

 

2.

گاه ی

آن قدر خشمگین م

که می خواهم        یقه ی باران را بچسبم

داد بزنم سرش

تو دیگه چرا       از بالا

نگاه م می کنی؟

خسته ام

از رفتار عمودی ات..

.

.

.

اه اگر گریه نمی کرد   باران

هر بار که می بارید!

 

 

 

3.

می خواهم مرزهای روی نقشه را       زبان بکشم

با زبان م بردارم

یادت می آید

آن شب

زبان م که از خط سینه ات              گذشت

چگونه از آغوش هم عبور کردیم      بی معطل ی

.

آه  ای زبان مرطوب من

پرزهای دوست داشتن  ت        حساس کن!