چند شعر از قاسم اختیاری

ghasemekhtiari

 

 

 

 

چند شعر از قاسم اختیاری

صبح

مادر از بازار می آید

با مرغ پرکنده ی سرد خانه ای

ظهر

ناهار را در اطاق می خوریم

دور از چشم پرندگان

و |آفتاب.

…..پایان.

.

روی خاک .

صدای تو می اید

دو پایی می کوبند

دو پایی می رقصند

تا

روی تو می ریزد

صدای خاک

………پایان

.

.

از باران

همین

به یادم ماند

تا قطره ای بردارم از پلک های کوچک ات

قطره ای دیگر

افتاده بود..

….پایان..

.

.

دستی دراز کردی

برای یک شاخه گل

تفنگ ی در دست اش

چه راه خط ی کوتاه ی

به سوی مرگ

یک شب تابستان

هم

زیر چراغ خانه ات

سایه ای خیره شده بود

از پشت پنجره ی همسایه

نفس ی بد بو

به شیشه می خورد و باز می گشت

به سوی مرگ

حتی وقت ی بازی می کردی

با دوست هات

و قد می کشیدی

روی آسفالت ی که دراز کشیده بود

قایم با شک

که احساس کردی

از لای دندان هاش

کسی سرک می کشد

به سوی مرگ.

از اول هم خوب به یاد می اورم

کوچک ترین بودی

امدی در جمع ما

دیدم چند سانت ی       نزدیک تر شده ای

به مرگ.

…………پایان….

.

از این طرف ران ام بالا امده

مورچه ی    ریزی ست         از نوع کارگرشان

دارد می گردد

میان موهای کوتاه ران ام…

.

با انگشت اشاره ام پرت می شود

طرف دیگر ران ام         روی قالی

.

نگاه ش  نمی کنم

به جهان دیگری که افتاده!

خیال ام تخت!

زنده می ماند     به هر جان کندنی ست

مورچه ی ریز کارگر است

دارد می گردد دنبال چیزی    روی قال ی

مورچه ی شعر من.

……….پایان..