مردها هم آدم هستند خانم لالا رسول الله!، مریم هوله

unnamed (1)

 

 

 

 

شعری از مریم هوله

(ماجراى من در اين شعر فقط فرو رفتن در اجراى زيرپوستى يك نقش است. سوءتفاهم نشود!)

 

١-

در آب پاك اندامت وضو مى گيرم    يا دست به آب؟

اين را از من نپرس

واقعن نمى دانم…      حقيقتن چرا!

در موقع عشقبازى

چون حيوانات ديگر روى خانم زمين      به تو پشت كرده ام      كه از تو نطفه بدوشم؟

يا با روى باز     تو را هم به عنوان انسان پذيرفته ام؟

اين را از من نپرس

واقعن نمى دانم…      حقيقتن چرا!

آيا به من تعظيم كرده اى

يا دارى پا به پاى من     شناى قورباغه مى كنى؟

واقعن نمى دانم…

حقيقتن چرا!

اين را از من نپرس!

 

 

 

٢-

 

تجاوز روح القدس ِنر در نر     به بچه ها…

تجاوز ارواح نر     به شكل پيامبر     به باز بچه ها…

فرود بمب هاى نر     بر فرق مغزهاى باز كاج

خانه هاى هاج و واج

دندانه هاى تاريخى وراج

كه به لب و لوچه و خون مسكوت انسان معتادند…

نوار قلب خدا مو دارد     موى وز

توى ظرف غذا     لاى لقمه ى دهان      قاطى عطرهاى لذيذ آسمان

مو دارد       موى وز…

چندشت نيامده هنوز؟

كدام لباس زيبا    بدن نما    قرّا

به تن ميمون و خرچسونه و نر مى آيد؟

كدام حتا عفونت لجوج     حتا چاله ى فاضلاب

از پخش صفحه ى برفك نر     فرارى نيست؟

در معرض سيبيل ِآنتن      سر پاك ماندگى و پاكباختگيش گيج نمى رود؛

نگاه كن رنگ و روى پنجره ها    چه بوى جوراب نر گرفته اند!

نگاه كن قد ِ بالا    به چه سانتيگراد و سانتيمتر و سانتريفوژ پايينى پريده است!

مفاهيم نام بالا     تمام قد    به تخت هاى زير چسبيده

مضامين چندش و فوبياى شماطه     شعار جهانى ِشپش-طاقِ آخرت؛

اين نيست آن اتاق آخرت

خانه    در دارد

بدن     دست

و زمين و زمان و زن     ژن خدايى عدن…

ببين چگونه نر ، سوسك ، تار عنكبوت     ديوارهاى خورشيد نشان ات را زشت كرده اند!

ديگر آئينه و استراحت شئونات تاريخى كافى ست

زنگ تفريح حيوانات      لاك پشت هزاره هاى نر     بس است!

ديگر غُر نمى زند شاعر نقاط تاريخى… قول مى دهم!

غر نمى زند هى

كه خاموشى چادرها و عينك ها و كورست ها

از چيست در برابر شعله هاى شرّ ِ شعورِ نر؟

كه چراغ هاى برتر از چه سوسو نمى زنند؟؛

چراغ هاى كوتوله آسمان را چرا گرفته اند؟؛

اين غر زدن است…

سؤال ها غرند… راست مى گويى!

ديگر غر نمى زند شاعر نقاط تاريخى…

قول مى دهم

قول دادن هم غُر…؟!   اى بابااا!

 

ديگر بازى دل انگيزى نيست يك قُل دو قُل با غُر

سوار شتر    كه اجازه داده اى فكر كند شاه است

اين مسافت تاريخى… آخ اين مسافت زيادى شد شاعر نقاط!

ديگر بازى دل انگيزى نيست انتظار يك انسان     براى پيشنهاد ازدواج يك نر!

ديگر از بازى گذشته است!

از پشت قايم باشك بيرون بيا ديگر

نرينگى گند زد به خانه و زمين و كهكشان

بيدار شو انسان!

وقتش رسيده است

ديگر غُر نخواهد زد… هى غُر…

وقتش رسيده كه غُرها را بدون غُر    از آغاز مستندش بزند يك بُر

مادگى جهان در صبح ِبعد از خواب

حساب سوسكها و خدايانشان را    مى گذارد كف دستهاى جنسى شان!

بليطى فراهم كن      كه به جوانى ابرها و خوابها و مادرم     نزديكتر باشد

در جلوترين رديف صندلى

كنار مانى و قلب‌هاى ديگرم!

 

٣-

عاشقانه اى براى مرد

 

به دستت مى آورم

تفاوت من با عاشقان ديگر زمين اين است

كه از پا نمى نشينم و     آرزويت مى كنم سرانجام

سوابق آسمانى ام گفته

شنُفته تنزلات جغرافيايى ام

هزاره ها ركوع درختان به تبر

سجود ِسرها به پايين تنه هايى به شكل در

تداخلات توپهاى پوك نر    در رسومِ سر

بقاياى قابل تولدم گفته

شئوناتِ نشنيده ام را      كه گُر گرفته به سويم    گُر…

گرفته سه پيچى گير…   گُر…     گُر گرفته…گُر…

بيا دستى به من بزن و نسوز

چشمانت را به چشمانم بدوز

سرزمين هاى بين مان را قِل

لبى به بوسه ام برسان نه از اين گِل

تجاوزات قدسى خدا به دهان زمين را پَر

كلاغ…     پر

حتا اگر شده كلاغ پر    چشمت را به چشمانم بدوز!

ادامه ات را ديگر تمنا مى كنم نسوز!

 

ديگر ارثى از من نمانده براى ثانيه هاى هر لحظه بعدى ام

جز تمناى بودن ات با من

اينكه نامم را بدانى و

حافظه اى كه تا به حال زندانبان ات بوده

فراموش ات نكند در نامم…

لبم را به دست آور!

نگو اين صداى هرجايى را

نفر به نفر       تمام نقاط كهكشان دارند!

لبم را به دست آور!

 

 

 

٤-

حلول هولوكاست را هالو! نديده بگير!

محلّل بخور!

سرايت سر بريدن و حسادت ملّى و جهل را جاهل!   نديده بگير!

مسهل بخور!

مسموميت ات دوره اش تمام مى شود

قول مى دهم انسان مى شوى دوباره مسلمان!

فعلن هى هل بخور!

چه مى شود كرد؟

فعلن را قل بخور!

به عنوان قلّاده اى براى لگدهاى سمّى ت     زير وزن لگدهاى سمّى ت گِل بخور!

اصوات سنجيده ى ارواح پاك و    اذان باطل بخور!

از روى عفونت سرهاى زيادى ات        فعلن را قل بخور!

كمى هم از داروهاى خداى مشكل بخور!

بخور!

خوب مى شوى!

فعلن، فعلنِ هميشه عزيز      كه مادرِ اميدهاى ماست      گفته خوب مى شوى

قول مى دهم!

 

٥

جاودانگى جان مى كند هنوز     در بوى گند دهان زندگى ما

ما فراتر از جنسيت خويشيم

آخر چرا در جا مى زنى و بر جا مانده اى مرد؟!

يعنى اينقدر مسموم بوده خلقتت؟!

از خداى خود بعيد مى دانم!

بوسه ى كدام مرده در گنجه پوسيده     كه دومى ش تويى؟

خودت را دست كم نگير

موميايى تر از خدايى كه اختراع كرده اى     خودِ خرت هستى!

يك عمر روى كمربندت نشستى و     شاه مستراح شدى

پيامبر كپك هاى قدرتى ت

يا چه مى دانم … حتا شاعر عمرهاى دولتى ت

دست بردار و با ما بيا پايين

ببين چه آسمانى دارد اينجا زمين

و نفس هايى كه وسيع مى كنند     طول و عرض پيش از مرگ هاى مرگت را!

اينقدر لجبازى نكن بچه!

عوارض خود كم بينى ات     تاريخى را به اسهال كشيده است…

هنوز در حال ابراز صلابتى؟

نخوابيده لج كودكانه ات هنوز؟

ديگر بس است آتش بسِ شعور!

كوتاه اگر نيايى     از عقل به دورست بزرگترها به طاقت ادامه دهند…    نه؟

چند هزاره آخر نره خر؟

مهلت بلوغ ات تمام شد

آرام بگير و بگذار بى سر و صدا و روضه اى    سفينه مان را بسازيم تو را به خدا!

در ما شروط محكمى براى برابرى جارى ست

بوسه ى كدام مرده در گنجه پوسيده    كه دومى ش تويى؟!

دست بردار و خون لب ات را كثيف نكن!

بوسه اى بده رسا!

كه شاعر از اتصال نقطه ها    به خط برسد…

سطرى سفت زير پاى سده‌هايى در راه    كه بوس‌شان را پيش پيش پست كرده‌اند

از بس كه استوار دارند برايمان دست تكان مى دهند…

بوسه اى بده رسا!

 

من مى دانم حساب تو با نر سواست آقا

و مردها هم آدم هستند

براى حقوق برابرت دارم مى جنگم الاغ! نمى بينى چقدر خر شده ام؟!

لج نكن

مدرسه چيز خوبى ست

آدم … چشم… گوش… بستنى… چيزهاى خوبى هستند

تو حق برابرى دارى

لج نكن! مگر بيكارى؟

آگوست٢٠١٤

از کتاب تبانی در این راز