چند پاره از پاره متن های گروتسک، هژبر میرتیموری

hojabr

 

 

پاره متن هایی از هژبر میرتیموری

 

 

 

( 1 )

 

در حومه ی دمشق

آرزوهای کودکان درشیمی حل می شود

و پستان های سمی مادران

مرگ را بر دهان ِ نوزادان

میک میزنند

مردی نمانده است

به شکار همدیگر رفته اند.

 

شبها

زمین درحاشیه ی ماه

باروت سُرفه می کند

 

درختان ِ گورستان

رویای مردگان را می نوشند

در زیر نمک، شن و ماسه

چند آرزو تجزیه می شود.

 

در گوشه ای از ادعا

به تفسیر می نشینیم

امن ترین راه برای مراقبت از زبان

شنیدن است

کوکو اشاره ایست به زبان

گوش کن

جهان در حرکت است…

 

 

( 2 )

 

آویزان کردن تخم های مقدس

سابقه اش به قرنها قبل از میلاد می رسد

محتوای تاریخ

پر است از خم شدگی میخ هایی

که از چکش سرپیچی کرده اند.

 

درک ِ نگرانی های فلسفی

زیستن را مهیب می کند.

خدا اهل معامله نیست

سلول های جهمنش را به روی گاوها بسته است.

هستی زادگوریست که فهمش درما عَرق می کند.

برای زیستن باید ایده های وحشتناک اختراع کرد.

طبق روایات ، انسان موجزه ی ملعونِ زمین است

که درآب و درخت و حیوان ترکیب شده

تا

بین دوزخ و بهشت آویزان باشد

با تخم و بی تخم.

 

خوابهای بهداشتی و علمی

طبیعت زندگی را بارور نمی کنند.

بختکهای شبانه، رئالیستی ترین تعبیر ِ حیات اند

و هماغوشی

در رحم درخت نطفه می بندد

تمایل به همزیستی

پذیرفته ترین نظریه جنگل است.

انسان تجاوز می کند…

 

 

(3)

 

بادهای روزانه ای

که از بالای قانون می گذرند،

ذرات باروت را از خاور میانه به آمستردام آورده اند.

اندیشه ام آسم گرفته است

هوای جهان دیگر قعطیت ندارد.

خیابان ها از بی تفاوتی عبور کرده اند.

در روزمرگی زمین

عاشقی نا امن شده است.

و گل تکثر معنایش را از دست داده.

رنگ قرمز از آدمهای رمانتیک می ترسد.

و درختان یائسه

افسردگی را مُسری کرده اند.

برای چه در استانبول تونل زیر دریائی زده اند؟

افریقا ازهیچ تونلی به خوشبختی نمی رسد.

برای غرق کردن تیره بختی

اقیانوس کم هزینه تراست.

چه اهمیتی دارد که در خبرها بیاید یا نه…

سگ های شینگن متمدن ترین سگهاهستند

و آرامش گربه هایش از آنست که می دانند

خوراک کودکان ِ نیمه سوخته ی دمشق نمی شوند.

 

هیچ شرکت حمل و نقلی نمی تواند

رؤیاهای قاچاق مرا به ساحل امنی منتقل کند

بخاطر گردش ِ هر دور زمین

به اندازه ی کافی رؤیا از دست داده ام.

 

آه

خوابهایم دیگر خصوصی نیست

سلاخ خانه ای شده اند که هرروز

قصابها آرامش آدمی را سر می برند.

هرشب

لای این پوکه های داغ

جسدهای سرد

و این همه ویرانی که در رویاهایم ریخته است

تو را می جویم

ای عشق…