پایی سر به هوا شماره ۹، سیروس کفایی

syrus

 

 

شعری از سیروس کفایی

 

 

 

تقدیم به عسل اخوان

 

عسل ! …. آینه ها نویسندگان بی زبانند ! ….. فرار مکن !! …. این قهرمانان داستانها هستند که نویسندگان را به گروگان گرفته اند ….
ایستگاه به ته باران که رسد پلکان را بالا و پایین می کنی …. لبت می افتد . سیگار ، شما رو جمعبندی می کند . بی خبر از اهلی شدن نام ، نمک گیر دیوار می شوی .
عسل ! …. کندوی شما پُر از نیش است ….
اگرتو یک کندو غریبب نمی شدی
کوچ دادن تولد
می توانست اسبی پیشکش تان کند تا بتوانید از تصفیه های سکوت
چمدانی راه را با علفی زار تقسیم کنید هر چند که
پشت نشین پایی باشید و
دیوار
زیر نشینی بی جنبه .
نمی دانم اول دستانت به خانه برمی گردند یا نیم تنه ای که سبکتر از فال . مغشوش در لباسهایت به سوال پناه می بری : قرارداد یعنی چه ؟
صبح به صبح سبدی سنگ به مترسک می دهی تا شیرین از فرهاد کوهی سازد .
به من بگو !
به من بگو از ملازمان کدام سیاره ای که
نه از اهلی شدن عکس قانعی و
نه از وحشی شدن چارچوب
حتی اگر …
حتی اگر خستگیهای خودکشی
ترا
دوباره به حضور و غیاب بازگرداند .
نام پیاده رو ها را از بر نمی دانم . دل گیری ؟
قهوه ای داغ تو را امان می دهد . بروی تختخواب دراز می کشی . گناهان ، تو را گرم و نرم می پوشانند . انگشتانت تو را دوست دارند . چند خاطره گُم شده پیدا می کنی و به قصد نفس کشیدن دراز می نشینی . آفتاب را می پیچانی . قطره ای از شما کم می شود . سکوت ، تجربه کردن خویش است .
عسلم …. در سرزمین ما
زنده بودن ، اما ، از موروثی شدن مردگان و
گامهایی ست که گروگان اتفاقند .
حالا ساعت بیست و هشت شده است …. تو دکمه های تنگ ات را می بندی و من از خفه کردن بند کفش می ترسم .
چوب لباسی لخت ، گوشه های غریب را دید می زند . لگدش می زنی . چه کسی اینجا نیست ؟
شب به شب می رود
ولی اما تو می مانی و
فال در فنجانی تلخ .
عسل …. چه قند شکن خوشگلی رو دلت نشسته است ….. توگویی ، کائنات گرد هم آمده اند تا تو
دوباره آینه را از گلویش گیری ، بلندش کنی و از او بپرسی عکسهایم کو ؟