گریز، مجید نفیسی

Majid-Nafisi-H

 

 

شعری از مجید نفیسی

 

 

به یاد عزت طبائیان

مي خواهم از اين تن بگريزم

از اين سر، اين چشم
اين دست، اين پا
مي خواهم از اين تن جدا شوم.

مي خواهم باد شوم
تا از ميان درختان گيلاس بگذرم
و با هر شكوفه نجوا كنم.
مي خواهم آب شوم
تا به دره ها فروريزم
و با هر سنگريزه سخن گويم.
مي خواهم آفتاب شوم
تا بر سراسر جهان بتابم
و با هر ذره درآميزم.

مي خواهم مرغكي شوم
تا خود را در شكاف كوهي پنهان كنم
شايد اين اندوه بزرگ واگذارَد
و من از خود رها شوم.

2 نوامبر 1996

Flight

By Majid Naficy

In Memory of Ezzat Tabaian

I want to flee this body
This head,  this eye
This hand, this foot.
I want to leave it behind.

I want to become wind
Pass through cherry trees
And whisper with every blossom.
I want to become water
Flow into valleys
And sing with every pebble.
I want to become the sun
Shed light everywhere
And mingle with every particle.

I want to become a little bird
And hide in a mountain cleft
Until this great sorrow vanishes
And I let go of myself.

November 2, 1996