بی نام، شعری از علی مومنی

شعری از علی مومنی




به نام او

و ضرب فلزی

که شیر و خط سکه اش

به اسم خدا

و همسرم

که سرنوشت مرا

پانویس رویای او کرده است

 

و چکه چکه های ساعتی

که دریاچه اش مثال را

سنگواره ی اطلس کرد

قدم به قدم تا آب

تا حوض اطلسی دیگر

که آغازیان در آن شروع آینده را دعا کردند

به دادن جانی که جان شکار

جهان از حشیش می گیرد

زمین خشک از اقیانوس …

 

به همسرم گفتم که سیاره مردگانش را

درون زمین هم دوباره دایره می چیند

دوباره دیواری که تا ثریا مرگ

به ضرب المثال خودش قوس می دهد

به آتش فشان خودش آتش

به فتحه و کسره ای که با آب می نویسد

زمان دریا

و رودخانه هایی که باهم مسیر را

محاصره ی ماهیانشان کردند

محاصره ی ماهیانی که یخچال های قطبی

به سایش فلس های آن ذوب می شوند

به شعله های جنگل اشکی

که آب تر و خشک را

هیزم با هم گونه هایش کرد

و شیونی

که لباس از تن و

پر از پرندگی می کند

تا پر و پیرهن

پرچم تنش باشند

اجازه بده ای حرف

به روی کاغذ تو

همسر بالش ات باشم

و همسر رشته کوه هایی

که رودخانه های تنت را

در امتداد ضرب زمان

سنگ کرده است

 

اجازه بده ویرگول خاک خانه ات باشم

مناسب کلماتی که برف نشسته بر کاغذ

به جوهر دیر و زود آغوشت

آب می شود

 

برو برو ای آب

به گرداندن آسیاب صفحه های کتاب

و چرخاندن سنگ هایی که سیاره را

آبشار کهکشان کرده است

چنان که کشتی روح را

ماجراجویان

به ابر و باد دریای آسمان راندند

به ابر و باد دریای کاغذی

که در سرنگونی فصل

به جای هوا  برف را

از زمین به آسمان بارید

 

در افزودن پری

که کتف مرا بال می کند

به آسمان ببر مرا ای برف

به همسری ابر هایی که در رویا

مجسمه از باد می سازد

مجسمه از آسمانی که جای همسرم

مردگان مرا در آغوش خویش می گیرند

در آغوش ابریشمی

 که پرواز پیراهنش ابرهای نخ و

سوزن باد و

جای بارش باران

نوشته است:

“نوشته باد نوشتن و خوانده باد خواندن خطی

که دور هوا مردگان بادبان قایق زمین باشند.”

 

گرگان