عصمت و روزگار بی پیر

داستانی از یوسف شیروانی

                          عصمت و روزگار بی پیر

                                                                            

 

شاید من آن حور موعود باشم یا اقل کم حور هر مرد و زنی که تا به امروز دیده ام. از همان سال های دبیرستان تا به امروز یا همین نیم ساعت پیش که رفتم سر کوچه برای خودم یک دفتر دیگر خریدم. چند بار بهش گفته بودم اما پول نمی داد. امروز مثل اینکه از دنده ی راست بلند شده بود و زود داد. چادر گلدارم را سرم کردم و اسکناس را با ذوق توی دست گرفتم. نفهمیدم. حواسم نبود. وقتی خواستم پول صاحب مغازه را بدهم، دیدم ای وای … مثل این زن های خل و چل پول را مچاله کرده ام توی دست و راه افتاده ام توی کوچه.

با دفتر که از مغازه آمدم بیرون، چادرم را مرتب کردم و دوباره برگشتم سمت خانه. کسی توی دامن سرخم گم شده بود و قبل ترش توی کپه ی موهای سیاهم که روی پیشانی از روسری جا مانده بودند. روسری را جلوتر کشیدم. توی کوچه، آقا رضا را هم دیدم. جلویش ایستادم و سلام کردم. “خوبید؟ محبوبه خانوم چطورن؟” شنیده ام به کام پسران عزب محل هستند. یعنی تو خبر نداری؟ ای بی غیرت! “الهام جان چطور است؟” همان که شما هم مانده اید بچه ی کیست و همیشه آواره ی کوچه هاست. آخرش از همین هم یک محبوب دیگر درست می شود. “سلام برسانید به محبوبه خانم.” تعارف کرد بروم تو. تشکر کردم و توی راه، از این همه فکرهای بد، کمی آزرده شدم.

بهنام هنوز هم جلوی خانه نشسته است. نان حرامش دیگر با گوشت هایم عجین شده. هنوز که خودش گرفتار نشده، اما تا کی دوام می آورد، خدای بالای سرمان خبر دارد. همیشه می ترسم این آتشی که به جان جوان های مردم می اندازد، یک روزی دامن خودمان را هم بگیرد. از در که خواستم بیایم تو، نپرسید خریدی، چه کردی، دفترت را بده ببینم چه شکلیست. هیچ. من هم از لجم تندی آمدم تو و فقط لحظه ای دیدم که ابراهیم دارد می آید طرفش.

حالا نیم ساعتی می شود که نازنین هم رفته. آمده بود حالم را بپرسد. صورت تو دل برویی دارد. خوب بلد است خودش را بسازد. کلی هر و کر کردیم و خندیدیم. یک خیاطی زنانه دارد که هر زنی بنشیند آنجا، از هر دری براش می گوید. خودش می گوید مفتش محلم. آمار همه را دارم. خبر محبوبه را هم او به من داد. گفت معصومه جان از من نشنیده بگیر. نروی بگذاری کف دست شوهرت. گفتم باشد و حتی قسمم داد. بعد گفت که حکایت از این قرار است. گفتم:”آقا رضا مگر براش چیزی کم گذاشته؟ شنیده ام هر چه درمی آورد، میگذارد کف دست زنش.” آن وقت من برای پانصد تومان ناقابل، کلی باید ناز شوهرم را بکشم. سبک و سنگین کنم که الان وقت مناسب هست یا نیست. البته اینها را به او نگفتم. به خودم گفتم. گفت من از همان روز اول می دانستم که محبوبه پای این مرد حرام می شود. گفتم چرا؟ گفت تو تازه آمدی این محل. آدم های اینجا را درست نمی شناسی. محبوبه را هم خوب نمی شناسی. این محبوبه لوند است. عشوه گر است. خیلی خوب بلد است دل مردها را ببرد. اما به دل نگیر! غرضم به شوهر تو نیست. ماشالا خوش و خرم دارید با هم زندگی می کنید. اما این برادر شوهرت سر از این حرف ها درنمی آورد. محبوبه می گفت همه اش بیخودی نرمه ی گوشم را گاز می گیرد. چه می دانم، یک بار بیاید خالی که همیشه روی لبش می گذارد را ببوسد. توجه کرده ای؟ همیشه می گذارد بالای لب چپش. چه بهش هم می آید! اما انگار نه انگار. تازه آن کارهاش هم مال همان روزهای اول بوده. محبوبه می گفت که حسرت همان هم به دلم مانده. من خودم از خدام بود مرد بودم، شبا بغل یک همچین تیکه ای   می خوابیدم. لوند، خوشگل، سفید مثل قرص ماه. چی بگم خواهر جان.

خب حالا چی شد که … و حرفم را خوردم. خودش منظورم را فهمید. گفت نمی دانم کدام زن بلا گرفته خبرش را رسانده بوده به یکی از این مردهای محل. جیک و پیکش را می گوید. بهش گفته بوده که طالب مرد است و چه می دانم از این حرف ها. او هم به موقع می رود سروقتش. لبم را گاز گرفتم و زدم پشت دستم. نوچ نوچ نوچ! حالا کی بوده؟ کی خبرش را داده؟ گفت نپرس معصومه جان! نپرس! دیگر حرفی نزدم. پا شد و به عادت لب هایش را غنچه کرد و گذاشت روی گونه ی چپم. من هم در هوا بوسه ای کردم و قامت خم شده ام را دوباره راست کردم. گفت که بهش سر بزنم. گفتم حتما و این حتما شد عصر سه شنبه ی همان هفته.

مثل اینکه بدموقع بود. نازنین از دیدنم هل شد. خودش را آراسته بود. انگار منتظر کسی بود. انگار که نه، حتما بود. گفت:”این حرفها چیه. بیا تو! تو هر وقت که بیایی قدمت سر چشم من.” موهایش را خرمایی کرده و چند حلقه ی بلند را ریخته بود روی صورتش. گفت که شب مهمان دارد. اقوامش از شهرستان می آیند. بوی خوشی می داد. ناخن های لاک زده ی پایش از جلوی باز کفش سفیدش بیرون افتاده بودند. با آن قاب کفش ها، حرکت کفل هایش رقص گونه بود. با همه ی اینها دست هایش می لرزیدند. گفت:”معصوم جان! ببخش عزیزم! عیب نداره سیگار بکشم؟” نمی دانستم که سیگار هم می کشد. گفتم خواهش می کنم. رفت توی طاقچه ی دریچه نشست. ساق هایش را جمع کرد روی شکمش و سیگاری گیراند. دود سیگار را آرام و با تانی بیرون می داد. ژست سیگار کشیدنش هم دیدنی بود. با آن طرز گرفتن سیگار لای انگشت ها و غنچه کردن لب ها موقع بیرون دادن دود سیگار. به ساعتش نگاه کرد. دیگر وقت رفتن بود. گفت بشین معصوم جان! کجا؟ بهانه آوردم که الان بهنام می آید. خانه نباشم، اوقاتش تلخ    می شود. گفت هر جور راحتی و تا دم در به بدرقه ام آمد. لب هایش روی گونه ی چپم نشستند و دست هایش بازوهایم را گرفته بودند.

به خانه که برگشتم، دیدم سر کوچه شلوغ است. صدای آژیر ماشین پلیس درست از جلوی خانه مان می آمد. قلبم مثل گنجشک می زد. بهنام را دیدم که سوار ماشین پلیس بود. قیافه ی ماتی داشت. نترسیده بود اما مثل اینکه توقع نداشت بریزند خانه و بگیرنش و مگر خود من داشتم؟

به ماموری که کنار ماشین ایستاده بود و با بی سیم گزارش می داد، گفتم که شوهرم را کجا می برید؟ مگر چه کار کرده؟ و خودم بهتر از همه می دانستم چه کار کرده. نگاهی بهم کرد و فهمید که زن خلافکار هستم. هلم داد عقب. دستش را گذاشت روی سینه ام و هل داد عقب.

“برو تو خواهر!”

و سوار می شود و به راننده می گوید که راه بیفت!

مثل کودکی که مادرش را دارند می برند، جیغ می زنم و دنبال ماشین می دوم. چادرم از سرم افتاده و روسریم دور گردنم جمع می شود. توی خاک ماشین گم می شوم. گریه ام می گیرد. با دست توی سرم می زنم. زن های همسایه دوره ام می کنند. روسریم را دوباره سرم می کنند. زیر بغلم را می گیرند و می برندم داخل. دلداری آنها بیشتر مطمئنم می کند که بیچاره شده ام. با پر چادرشان اشکم را پاک می کنند و می گویند که آرام باشم و خدا بزرگ است. بعد هم یکی یکی می روند و من می مانم و خانه ای سوت و کور…

 

در می زدند که از خواب بیدار شدم. آفتاب انگار خیلی وقت است که زده. مثل جنازه ای، خواب رفته بودم. تازه عادت کهنه ام را به یاد می آورم که هر وقت غصه دار    می شوم، به خواب پناه می برم و خوب هم خوابم می برد. تنها مخدری که می شناختم، همین بود. با همان سر و روی ژولیده، چادر گلدار سفید را سر کردم و رفتم دم در.

“سلام معصومه خانم!”

سری تکان می دهم و چیزی به زبان نمی آورم. ابراهیم می گوید که از آگاهی آمده. گفت که بهنام را دیده و قول داد که درش می آورد. حتی از خودم نمی پرسم مگر می شود یا چه جوری؟ به قول خودش قدری “خرت و پرت” خریده برای خانه و گفت که بهنام خیلی بیش از اینها در حقش لطف داشته و دوستی برای همین وقت هاست. نمی خواهم بگیرم. اصرار می کند و می گیرم.

“خیلی ممنون آقا ابراهیم! خدا از برادری کمتون نکنه.”

می رود و به رسم بدرقه صبر می کنم تا کمی دور شود و در را می بندم. باور کرده ام که بهنام زود زود آزاد می شود. این بار دیگر نمی گذارم برود پی کار خلاف. قبول  نمی کند. باید قهر کنم. لجش را دربیاورم. تا حالا که رویم دست بلند نکرده. از این به بعد هم نمی کند. پلاستیک میوه ها را برمی دارم و می برم توی آشپزخانه. این تو بمیری، دیگر از آن تو بمیری ها نیست …

شب بود که نازنین سرزده آمد به دیدنم. از حیاط که می گذشتیم، گفت تازه شنیده شوهرم را گرفته اند. گفت بمیرم برات معصومه جان. یعنی شب هیشکی پیشت نیست؟ ای داد بیداد! به این قبله گرفتارم و الا شب پیشت می ماندم. گفتم طوری نیست و ناخواسته ریخت آدم های دلمرده را به خودم گرفته بودم. هر چه که بیشتر دلداری ام می داد، قیافه ی من هم بیشتر در هم می رفت. حتی چای هم خودش ریخت و آورد گذاشت جلوم. از هر دری گفت و اینکه شنیده ابراهیم دنبال آزادی بهنام است. یک جریمه ای می گیرند و ولش می کنند. پول حلال مشکلات است خواهر جان! به دلم برات شده زود زود آزاد  می شود و می آید سر خانه زندگیش. گفتم خدا از دهنت بشنود و گفت که غم به دلم راه ندهم.

گفت من دیگر دیرم شده معصوم جان. دیگر باید بروم. تو را به خدا بنشین! نه به خدا. غریبه که نیستم تا دم در بخواهی بیایی. ما که نمک پرورده ایم. بنشین تو را به خدا و نشستم. رفت. خرچ خرچ از حیاط گذشت و بعد صدای بسته شدن در آمد.

دیدن نازنین دلم را سنگین کرده بود. با اینکه هنوز خیلی از سر شب نگذشته بود، چشمهام نای بازماندن نداشتند. باید پا می شدم و در کوچه را قفل می کردم. در اطاق خواب را هم از تو دو بار قفل می کردم و می خوابیدم. هنوز از جایم تکان نخورده بودم که پایی آمد داخل و کسی در را از تو سه بار قفل کرد. جیغ که هیچ، نفسم هم از گلو بالا نمی آمد. چشم های مشتاق ابراهیم تماشام می کردند و پیشانیش به عرق نشسته بود.

 

بهنام در را از تو یک بار قفل کرد و آمد کنار دستم نشست. موهای سرش را تراشیده بودند و همان عصری ته ریشش را هم اصلاح کرد و قیافه اش دیگر کمتر به یک زندانی می خورد. گفت که این یک ماه اذیت شدی نه؟ خدا پدر ابراهیم را بیامرزد. اگر نبود، هم تو از دست می رفتی، هم من. سعی می کنم حرفش را تایید کنم اما نمی توانم. روی زیرانداز گلدار کرم رنگ نشسته ایم. ابراهیم گفت که کمکم می کند. نوکری ام را می کند و نمی گذارد تنهایی و بی پولی آزارم بدهد. می باید جیغ بزنم اما نمی توانم. سیب پوست گرفته ی نازنین هنوز هم توی بشقاب مانده. بهنام می گوید که چرا گریه  می کنم و دستش را به سر و گونه ام می کشد. به چشم هایش که نگاه می کنم، اشتیاق شهوتناک مردی را می بینم که یک ماه است تن زنش را لمس نکرده و پیشانیش هم به عرق نشسته.


                                     شهریور 1388

                                      یوسف شیروانی