چهار شعر از جهانگیر سایانی

چهارشعر از جهانگیر سایانی

چهار شعر از جهانگیر سایانی

 


آش پزِ خانه

 

آشپز خانه به دستان تو چسپیده بود

ظرفهای کثیف سه روز   مجردی

با ته ماه ی سیب از کمر افتاده در بشقاب

در کار سینک استیل با دهانی روی پشت و پشتی به دهان

دستهات با روغن های توی بشقاب است

با کف های صابون   با کف سینگ در برخورد النگوها ت است

زنگ که بخورد می گفتی تو آمده ای خانه، یعنی

تا دست کفی دکمه ی آیفون را پاک کند  با کف دست

یک   نفس  از  پله  بالا دویده بودم

تا روپوش گلیت  دست کفیت را بغل  کند

بغلت کرده بودم

حالا انگشت روی زنگ،   فشار دنده ها به سینه است

از آن طرف خانه با دمپایی قرمزت روی پارکت قهوه ای

تا آیفون تصویری  با مرد  توی مانیتور عینکی ، آواز خوانده ای

با رژ ماسیده به دندانت ودندان ماسده به لبهات

با مرد از آسانسور پرت شده بالا

ـ میوه ها آب از سرشان گذشت توی سینک

این را  من گفتته بودم    (راوی آن ماجرا در اتاق پشتی)

ـ در زنگ کوچک در پشتی ساختمان هنوز صدای  زنی می آید

و شیر  آب را  پیچانده بودم

پیچانده بودمت تا مرد  توی کاناپه فرو برود

پیچانده بودمت   تا کتری سوت بکشد

تا سایه ها تان بلند تر شده بود پیچ خورده بودید به هم

آغاز همه چیز از آشپزخانه بود

ازآهن ربای روی در یخچال   که شکل زنیست  

از انار لهیده ی روی فیریزر

مرد داشت عینکش را  می خورد از دسته

که آشپزخانه به خانه دویده بود

زن دستانش به گردن مرد عینکی

آشپزخانه دویده بود  سمتشان

من دویده بودم  یک نفس  از پله ها بالا

دست رو زنگ دویده بود به  خیابان زن کوچه پشتی

میوه ها توی سینک  دویده بودند

تو  توی بغل من بودی من توی آشپزخانه

توی بوی   تند غذای  روی گاز

توی کاناپه ی خالی از مرد عینکی

همه چیز از آش پز خانه  آویزان بود

تو  بیوه شده   بودی اما مردت نمرده بود



 

مردن در شکلـی آویـزان

 

شویت که رفت زنگ بزن با من

از قلم پات      از ساق های بلند  و ظریفت

از اتفاق که لای دکمه هات گیر  باز می شویُ

تمام خطوط، عمود  در بدنت رسم می شوند در شکلی موازی

زنگ بزن به ریجکت دوباره به پیتزا فروشی  بالای خانه ات

به قارچهای سوخاری سرد در لنگ دارز ظهر به میل خوابیدن

نگو از تخم مرغ در ماهیتابه به  تشبیهی بی ربط  

از سوختن مدام دست               از خشک شدن گردنت بگو

بوق را  بخور آن طرف خط در میل چای بعداز ظهر

بوی تی بگ تر-تمیز  لیپتون زرد  در دفتر منی

انداخته نخی دور انگشت  و دور گردنت

از داروخانه ی شلوغ با قرص های بی خوابیت می آمدی

با اسپری و پلاستیک سفید  با روزنامه ها  توی دست می آمدی

زنگ بزن  از ناخن لاک خورده ی صورتی                زنگ بزن از خود پاهات

با عطر زنانه ای که لای انگشت هات داری              بزن

(زن،  خیابان کش آمده ی تابستان در کفشهای پاشنه بلند)

از همه ی کودکی هامان      از پشت بام کاه گلی از خانه ی پدر بزرگ

پایین پرده ای

“شویت که رفت”  زنگ زده بود

وقتی تو  زنگ می زدی آویزان  چادر مادرت

زنگ زدن  از پنکه ی سقفی

 چادر مادرت

از  تو با گوشی خاموش که  آویزان  می خورد

_  روی  نبشی سیاه به اسم سفیدت قسم

نمی گرفتی                      در دسترس نبودی

پسر !  شویم که رفت زنگ زدم

من  زنگ زده بودم وقتی که  چشمانت بسته نبود

 



ایستادن در مسیر حل یک جدول

 

 

 به مبل خوابیده بودی در کتاب قطوری از فاکنر 

که سیل گرفته باران زده بود به شهر خورشید می بارد
در حیاط تیمارستان گلها پرتقال داده اند 
پرتقال ها به لیوان بلند سفالی به پوست زده می روند رنده
پرنده ،چرنده ، پستاندار با شش حرف الفبا که ابتدا با جیم شروع می شود است 
در خانه های سیاه سفید جدولی که با خودکار حل می شود است 

رو پوش ها به آب زده می رفتند رو پوش ها سفید
روپوش ها در آب به خواب ها چه زرد آمده هستم
خوشبختم را چه بی پروا می شد فهمید که:
چطور می توانمم را نمی توانمم خوانده بود با آواز
با ساز ها به ساز ها زده بود در قانون جاذبه
که چه سنگین وزن ، گل ها به روسری گلدرشت تو روی تخت آمده بودی
وزن پاهات به روی کفش چقدر می آید به شلوار جینت گفته بودی 

تنم کرده بودند که داشت از دیوار پشتی به باغ نارنج می دوید
رپوش ها، سفید ها که زرد با رنگ پرتقال کرده حتمن
ماسیدن از ازماسه ها به تن می زند         

 می رود است          بخوانید فعل جمله
سه حرف کم دارد است در ستون عمودی شماره ی هشت
پرسیدن از جوابِ نداده به روپوش پر می زد
پرنده که حرف اول نداشت    افقی در ردیف پانزده           احتمال دارد است 


خونی که از جاذبه می ترسد چرا باید به مغز ها پمپاژ
بیا بزنیم بیرون به دشت های کال نارنج
بیا برقصیم آرام در شاخه ها با رگ های خونی عمود در جدول
سیگار ها به صلح فرمان آتش بدهیم در جنگ
دود از ساحل به ماسه                 

به ساقه
به زردهاش می رسید کم کم
روپوش ها را از آب بگیرید        بزنید            به باد داده اید          نمی فهمید عمرن 

 

قایق است دیگر بگذار پارو را من می زنم
تو باقی روایت فاکنر باش
از فصل اول آن کتاب قطور در مبل



 

تعفن یک بو در یک تن

 

شوخی باکتری ها ست با گوشتی که جا مانده از خودش
بیرون پاشی موکول‌هاست که پاشیده می روند در هوا ی بین درز
شوخی زیپ ها ی دندان دار برای جویدن گوشت 
زیپ های دندانه‌دندانه شده با صدای کیپ خشک

]شلوار پوشِ درتکان دست برای عابران که از کنار می رفتند در تکاندن دست هاش می خندید[

از پایین افتاده ام بالا روی دست‌انداز
شروع بازی از خیابانی که می رفت در تو بود که شدیم باهم
خیابانی با منِ به فاک رفته در زیپ بگا رفته از شلوار جینم خوابیده
زیپ و دندانه استٌ می زند به خراب دندانی که دنده ی لجش معکوس نمی‌رود،جا نمی خورد
باید قورت بدهی بالاترم بیاوری از خودت بیرون
از مانتوی سورمه ای با شال سیاه تور 
منی را که گیر افتاده ام زیر کاور مشکی جا مانده از خودت بیرون بیاوری
منی که هوای شهر ملکول هایم را برداشته می برد به شهر تف کنی بیرون
شهرِ پر از عابران مشکی با کفش‌ها که گاه اسپرت گاه چرمی را
زیپ‌های شلوارِ کش دار در عبوری روزانه را
دندان‌هایی که جا مانده ازتو از گوشت تنت را 

]روی همین حوالی با خلت های سرما خوردگیش می خندید
با دست‌اندازهایی که دست می انداخت می خندید[

دوباره باید برگردی، مرورشوی در خودت در خاطر عزیزِ نمانده ات
دست هات را مرور کنی که می اندازد تورا آن طرف خودت آن سو که مِشکی باید بپوشی
مرور شو ، دوباره دوره کن هر چه را که از پاشیده تنی داری که می رود درخت باشد
هرچقدر نمک قاتی اشک هات داری بریز ، شورم کن 
زمان از دست داده را بدست هات بمال هر قدری که لازمم داری 
دوباره اما زیپ ها می بندی، زیپ هات را می بندی بعد ِ یک آغوش طولانی
باز می شو ی در پیاده رو در خیابان در بازار در همان حوالی که بیاد می آوری کجا
با لبخندهات که تصویری داشت در 42 اینچ در چشم هام که دیگر بیاد نمی آوری 12.0pt;line-height:150%;font-family:”Tahoma”