دو شعر از زبیده حسینی

دو شعر از زبیده حسینی

دو شعر از زبیده حسینی

 

شعر اول :

 

چهار ضلعی اند

شکیل  و مفید

ضروری اند برای رسیدن به نور

برای از خورشید به شب پریدن

برای وقت هایی که می زند به سرم

کوچه را به اتاق بیاورم /  درخت را به کمد

برگ برگ بریزم از هر جهت که فصل را به سال ببریم

 

در میانه بایستم که  از شب به قاب بپرد /  چهار بار

که هر بار از خواب  تو می پرد  چهار ماهه است

 لگد می زند به درد که بیفتد

دست را به جای چشم

آن سمتِ صورتت نقاشی می کند که سمت ندارد

کنار عکس تو

کنار بغض تو در میدان

کنار دست تو بر ساحل

کنارِ آنکه کناره گرفته از شانه  توی عکس نیفتد

به روزها که چهار ضلعی اند ، رفته ای

و از بین دو گوش 

و از بین دو فریاد ، می توانی  خطی بکشی / که قرینه شود  با نصف دیگرت

نیمی به دیوار

نیمِ دیگرش را به باد بدهیم

برود به آن جهت که می وزم از حرف

چهارگانه و خط خطی

بالا برود از شنیدن

از حجمِ دست های تو در سطر

در جدولی

که مستطیلِ ممتد مدفون است

 

 

شعر دوم :

 

کاش مخفی نبودن را بلد بودی

آن وقت می شد از پاره های نچسبیده برگردانمت

تا چند قایق آشکار بسازی

که مسافر هیچ کدامشان مورچه ای نباشد که از تابستان آمده

 

وقتِ سرخوشی چند حرف بزرگ برسد

و قند توی دل زمستان آب شود

( بریزی از پیشانی )

پای خرسی قهوه ای بنشینی به خواب

پای تلویزیون

وصحنه ای که مرورم کرده بود را ببینی در وان

 

زنان بسیاری بلدند راز باشند و بسیاریِ اندوه

از چشمهاشان نزند بیرون

 

هی فکر کنی مگر چقدر می شود توی خودش زندگی کند

توی خودش به دنیا بیاورد

بعد کجای گوش می شنود شکستنِ تکه ها را ؟

کجای دست چسباندنِ شنیده ها ؟

 

از شاید بزنی بیرون

بدوزی صحنه را به فیلم

فیلم را به زن

وان از رنگ ها برود

( این کلیشه ای ست ؟)

برش گردان به عقب ترها

که راز از کنجِ یک جا که پرت است بپرد

نه !

این صحنه واقعی ست

دیکتاتور

با خرگوشی عجول خوابیده که جا نماند از گودال

من لای موهای زنش گیر کرده بودم

رنگ بگیرم از واریاسیون درخت

و به اندازه ای که قیچی دست می برد به شاخه برگ بدهم

 

کاش مخفی نبودی

و بلد می شدی صحنه را به باریک بکشانی

به مثلا” گودالی که دخترک را به خرگوش برده بود

یا وقتی از دستهای مبل کنترل می شدی

چاقو را

به رگی که خواب از سرش گذشته

تحویل می دادی