سكوت در غزلي زمستاني، هومن عزیزی

سكوت در غزلي زمستاني، هومن عزیزی

 



١-

در استخوان زمستان سكوت جانسوزي است كه امتداد سكوت تو، امتداد چرا،

كه امتداد خيال است، ريشه ي افسوس، نبودن تو در اين روزگار وانفسا…

- … و برف هاي سكوتش مرا فرو مي خورد، يخي به قطر زمان دور واژه مي پيچيد

و گوشي تلفن انتظار سختي بود، كه چشم دوخته بودم به انحناي فضا

كه گرد بود و پر از سكته هاي مسكوني، درون دايره بودم، سكوت هندسه بود

كه گرد خاطره هايم سكوت بود و سكوت، و من كه هيچ نبودم جز انتظار صدا

چهار فصل زمستان، چهار فصل سكوت و هر نفس آهي از سر پشيماني

سكوت سكته ي مسكوت ماندن من و توست، هنوز جمله ي آخر شكنجه اي ست كه ما

براي خلوت يك ديگر آرزو كرديم، و خلوت من و تو باطن جهنم بود

تاسف و حسرت ذره ذره آب شدن؛ كه روزهاش چطور است؟ با كي است؟ كجا؟

 

٢-

صداش، رنگ شراب، از شنيدنش شادي… صداي پاي رسيدن درست پشت در است

و گوشي تلفن يك دريچه رو به خداست، كه باز مي شود و مي رسي به او اما…

صداي تو كه: صدا عشق نيست، باور كن، سكوت ممتد من در شنيدن ترديد

هجوم لشگر شك، در خلاء فرو رفتن، سكوت ممتد من از هميشه تا حالا

مفاعلن  فعلاتن  مفاعلن  فعلن، مفاعلن  فعلاتن  مفاعلن  فعلن

به جستجوي تو در سطر، سطر سرگردان و واژه هاي غزل گنگ و خالي از معنا

و سطر سطر همه خالي از نفس، عطرت، و هيچ جز: فعلاتن مفاعلن فعلن…

“زبان خامه ندارد سر بيان فراق”* و پيش روي غزل هيچ نيست جز سرما

 

٣-

صداي تابستان، بستني، شنا، ميوه، صداي پاي جواني، خيال، عشق، غزل

صداي روشني قطره هاي خوشبختي، صداي چك چك اين واژه ها كه از بالا

درست از وسط سقف مي چكند و غزل حضور و بارش اين واژه هاست بر كاغذ

 

-صداي راوي اين بخش خام و بي پرواست؛ صداي گرم و جواني است، حيف كه… اما…

 

زبان متن بريده بريده و گنگ است؛ روايتش شخصي، بيش از آنچه بايد خام؛

تضاد بين “سكوت” و “صدا” موفق نيست؛ ولي تلاش بدي نيست در غزل، تا با

تضاد بين مفاهيم، موقعيت را به شكل واضح و روشن تري روايت كرد

كه در درون غزل -قالبي كهن- حتي حضور ممتد تقدير را كه در اجرا…

 

٤-

سكوت، سجده به تو، اعتماد ما به غرور، سكوت ممتد خطهاي در هم تلفن

تصور من و تو از قدم زدن بي عشق و استواري بي اعتمادي ات به صدا

صدا سكوت شد و پشت سايه ها گم شد، و من اسير سياهي اين سكوت شدم

غزل سكوت شد و من سكوت و تو حسرت، خيال، خاطره ي دور دختري زيبا

و رد پاي جواني به اين ميانه رسيد؛ به كوره راه ميان سالي و رسيدن به

غروب، موي سپيد و شك و شكيبايي؛ به برف و سوز و سكوت ستمگر سرما

 

غزل كه آينه ي روزگار رفته ي من، سكوت نامه سرما -كه متن سرزنش است-

هنوز جاري و مواج و پر فراز و نشيب، هنوز جاده ي خوبي است زير پاي صدا

 

هومن عزیزی

٢٠١٤/١/٢٠

 

* حافظ