آئينه؛ غزلي در چهار پرده، هومن عزیزی




آئينه؛ غزلي در چهار پرده، هومن عزیزی

 

١-

 

شرح صحنه:

اتاق، ميز، چراغ، صندلي، پنجره، كمد، گلدان

در چوبي كنار پرده: (زني وارد صحنه مي شود گريان)

 

زن: من اصلن نديدمش بخدا… در تمام مسير در فكرت

بودم و ياد اون شبي كه هنوز… صبر كن! فكر مي كنم امكان

داره دنبالم اومده باشه… از كجا فهميده كه من اون جام؟

 

(مرد ساكت، قدم زنان وارد مي شود مي رود سوي گلدان)

 

زن: تو پس فكر مي كني كه من اونجا با اون قرار داشتم؟ مرد:

هيچ فكري نمي كنم، اصلن… دوستم گفت اون دوتا اونجان

من فقط اومدم كه تو… دستام داره مي لرزه… زن: ولي من و اون… 

من كه اونو نمي شناختم كه… خواهرم گفت كه اونا تنهان

من فقط پيش مادرم رفتم، داروهاش رو گرفتم و بردم

مادرم خيلي خيلي بدحاله… مرد: تو فكر مي كني الان

من به تو اعتماد ندارم؟ زن: نه نمي خوام خيال كني من هم

عاشقش بودم و خيانت… مرد: من هميشه به عشقمون ايمان

داشتم، مي دونم دوسم داري، اما عاشق حسوده و كوره

زن: تا ديدم داره مي آد رفتم دنبال تاكسي كه اون اومد، بعد

داد زد، گفت كه دوسم داره، نمي تونه بدون من… (فنجان

را عقب مي زند و غرق سكوت، مي نشيند كنار ميز آرام)

 

زن: نمي خواستم قبول كنم مردمم هم شاهد همين حرفان

وقتي ديدم تو اومدي، گفتم داره مي آد برو! برو! اما 

منتظر بود و هي نگا مي كرد. ديد كه تو مهم تري! من مان…

مانده بودم چطور… اما اون يه دفه رفت و شيرجه زد پايين

گيج بودم كه ديدمت از دور، يه كمي اونطرف تر هم مامان…

مرد: من فكر مي كنم گريه كافيه! سعي كن قبول كني

تقصير تو نبود، آروم باش! بيا… پرده. سكوت در پايان

 

 

٢-

 

شرح صحنه: 

سكوت و تاريكي. نور بر روي صندلي؛ يك مرد

 

من چطوري ولش كنم آخه؟ اون تموم وجود من، ايمان،

عشق و عمر و جووني ام بوده… بايد از دست اون هيولا… نه!

من نبايد ولش كنم! (ساكت مي شود، آه مي كشد، لرزان

دست بر صورتش گذاشته است.) اون هميشه منو پرستيده

فقط از اون مي ترسه… از چشماش… همه ي روزگارم اون چشمان

بايد از اون قفس نجاتش داد ( مرد از جا بلند مي شود و 

مي رود پشت صندلي آرام، مي شود از نگاه ما پنهان…)

 

٣-

 

شرح صحنه: سكوت و تاريكي، نور، زن روبروي آئينه.

 

گريه تاوان كوچكي ست، اي كاش مي شد از اين شراره ي پنهان

پرده برداشت، ريخت، ويران شد، كاش مي شد ترانه اي پوشيد

كاش مي شد سوار بر مويه، هق هقي شد گريخت از زندان

از نقاب متانتم خسته، از ادب، از سكوت بيزارم

من در آيينه ي تو دربندم؛ خوب خود را نگاه كن انسان!

 

 

٤-

 

“شرح صحنه” سكوت در متن است، من و تو در دو سوي آئينه

مرد و زن واژه هايي از اندوه، صورتك هاي ما كه سرگردان…

 

 ژولای 2013

استکهلم