یک داستان از صیام سلطانی

یک داستان از صیام سلطانی

خم شد و تارموی مشکی بلندی را ازموکت جدا کرد, آن را رو به پنجره چرخاند, نور خورشید وسط شهر تارمو را روشن تر به نمایش می گذاشت.چندبار بالا و پایینش کرد , نه , خرمایی بود. با تارهای موی دیگری که هرازگاه بین پرزهای موکت دیده می شد فرق داشت.تا به حال انقدر به اتاق دقت نکرده بود.گاهی بزرگترین جسم در اتاق به راحتی گم می شد.

دیشب از بی کاری همه جا را مرتب کرده بود و حالا که خسته از شب قبل , وسط اتاق بیدار شده , تارمویی را پیدا کرده که با تارهای دیگر فرق دارد.

تارمو را همانگونه که در هوا گرفته بود به طرف حال برد , روی مبل جلوی تلوزیون نشست. تارمو را با دقت کنارلیوان شیشه ای روی میز قرارداد.اطراف لیوان را بررسی کرد , نگاهش به تیتربزرگ روزنامه ای افتاد که حالا با برجستگی خوش تراش لیوان بزرگتر به نظر می رسید: …سگ…

لیوان را از نیمه ی روزنامه برداشت , قطره های ریز آب که تا پای لیوان کشیده شده بودند دایره ای دور” سگ ” تشکیل دادند . چندبار جمله را خواند.وقتی توانست جمله را از ابتدا تا انتها درست زمزمه کند به طرف تلفن حمله کرد.چندبار خط را قطع و وصل کرد.هیچ صدایی نبود.گوشی را سرجایش کوبید . به اتاق برگشت و پنجره ی آهنی آن را به بیرون باز کرد.

کسی در شهر نبود , هوا ابری نداشت و صدای درگیری پرنده ها شنیده نمی شد.تنها چهارراه های خالی ای را می دید که با نبود هیچ عنصر زنده ای درونشان , شبیه خانه های جدولی شده بودند که به راحتی نمی توان حلش کرد.

نور خورشید که از شیشه ی مغازه ها و خانه های اطراف منعکس می شد چشمش را اذیت می کرد , چیزی درون یک مغازه تکانی خورد ,سرش را دوباره از پنجره بیرون برد , با این وجود که نور شدید خورشید چشمانش را آزار می داد بیشتر بازشان کرد ,چیزی ندید.

درچشمانش سوزش شدیدی احساس کرد و دانه های اشک زیر پلکش جمع شد.سرش را داخل آورد , به خوبی نمی دید , تلوتلوخوران یک دستش را جلویش دراز کرده بود تا با چیزی برخورد نکند و با دست دیگرش چشمانش را می مالید.سعی کرد به سمت آشپزخانه برود , به چیز سفتی برخورد کرد و بعد صدای شکستن .به کابینت ها رسید , به سینک برخورد کرد ,به سرعت خم شد و شیر آب را بازکرد.

با سرعت مشت هایی پر ازآب به صورتش  پاشید , چند لحظه بعد سوزش و گرمای شدیدی بر پوست صورتش احساس کرد.به عقب پرید , چشمانش را به زحمت باز کرد , بخار تمام آشپزخانه را گرفته بود و از دستانش خون می چکید.میان ابر بزرگی از بخار به دنبال آینه گشت , قابلمه ای را شوت کرد , انگشتانش سطح نمدار و یخ کرده ی آینه را لمس کردند.

از لابه لای مه به آینه خیره شد , بخار مانع به خوبی دیدنش می شد.لحظه ای صورت خونی اش را که با تاول های درشت تزیین شده بود دید , آب داغ را به اشتباه باز کرده بود , مدت زیادی زیر آب بود , یادش نمی آمد , به آینه خیره شد.بخار تاری چشمش را دوچندان می کرد , گوش هایش آب شده بودند ,کج شده بودند , بالا رفته بودند …

 

- هی ! چی کار می کنی ؟! تخم مرغا سوخت.یه روزم که مثلا صبح زود بیدار شدی گند زدی به آشپزخونه !؟ حالا من متوجه نشدم , تو چیکار می کردی ؟ دو دستی چسبیدی به این آینه که چی بشه ؟ ولش کن , برو پنجره رو باز کن , درهم باز بذار.خانم رو بیدار کن آماده بشه , ظهرشد , تفریح دیر میشه ها!

 

زیرچشمی تخم مرغ ها را نگاه می کرد , نیم نگاهی هم به مرد  انداخت. تخم مرغ ها دیگر شبیه تخم مرغ نبودند.

 

- چه مرگته ؟!چت شده اول صبح؟ برو دیگه!

 

به خودش آمد , نگاهی به آینه انداخت , صورتش را برانداز کرد ,چیز مهمی نبود .وارد اتاق خواب خانم شد,اورا ندید ,شاید رفته باشد حمام.از پنجره ی اتاق بیرون را نگاه کرد , شهر ساکت بود ,از این اتاق راحت تر می شد درون سوپر مارکت را دید زد.

چیزی شبیه دم سگ بین طبقه های اجناس تکان خورد , بی علت سوزشی در چشمانش حس کرد,یاد چند لحظه ی پیش افتاد و بی اراده عقب رفت ، به طرف در واحدشان دوید . با صدای بلند قدمهایش که بر ساختمان پوک می خورد مرد را متوجه خودش کرد.

 

- هی ! یواش ، میخوای پایینی ها باز شر درست کنن؟!

 

در را باز کرد و به طرف آسانسور دوید ، وارد آسانسور شد وبا موزیک بی ربطی که در اتاق آسانسور پخش می شد به سمت پایین رفت…

از لحظه ی متوقف شدن آسانسور که به زمین می چسبید خوشش می آمد.در آسانسور باز شد ، نگهبان که دورتر در اتاق کوچکش نشسته بود به نشانه ی سلام دستش رابه هوابرد.هرچند نگهبان صدایش را نمی شنید ولی بلند داد زد ،شاید نگهبان که به او خیره شده کلمه ی سلام را از حرکت دهانش متوجه شود.

بلافاصله از ساختمان خارج شد و مسیرش را به پشت آپارتمان ، خیابانی که سوپرمارکت درآن قرارداشت تغییر داد.گام هایش را سریع تر برمی داشت ،در این وقت روز کوچه و خیابان انقدر سوت و کور نمی شد.سریعتر حرکت کرد ، به پیچ دوم رسید ،سمت چپ خیابانی بود که سوپر مارکت در آن قرار داشت.

صدایی از پارکینگ سرپوشیده ی یکی از خانه ها به گوشش رسید.به طرف پارکینگ رفت ، گوش چپش را به در آهنی داغ پارکینگ چسباند ،گوشش را عقب کشید.صدا می آمد ،صدای برخورد چیزی بر روی زمین یا دیوار.توپ..توپ..صدا می کرد.لبخندی زد ، شاید کودکی در حال بازی با توپش است.به خودش آمد و به سمت سوپر مارکت گام هایش را تند تر کرد.صدمتر بیشتر به مغازه نمانده بود ، شهر بیش از حد خلوت بود.امروز جمعه بود.

قدم هایش را آرام کرد ، گربه ای میان زباله های درون جوی فاضلاب ، روبه روی سوپر مارکت نشسته بود و با چنگال هایش کیسه ی زباله ی نزدیک چراغ برق را پاره می کرد.با هر چنگی که می زد ، مگس های بیشماری که روی کیسه ی زباله نشسته بودند به پرواز در می آمدند ،چرخی می خوردند و دوباره در همان نقطه که نشسته بودند فرود می آمدند.

صورتش را نزدیک شیشه ی بزرگ سوپرمارکت برد، از بین حروف رنگی ِ ” نان فانتزی ، آب معدنی ، گوشت برزیلی ” درون مغازه را نگاه کرد،چشمانش گرد شد ، آنطرف ،سگی درحالی که یک کارتن پفک را به دندان گرفته بود و به شدت می کشید از پشت شیشه عبور کرد ، به دنبال او هم سگی دیگر .هردوسگ به انبار مغازه دویدند.

در سوپرمارکت را باز کرد و آهسته دنبالشان رفت.به راه رویی رسید که در انتهای آن دری بزرگ قرار داشت.سرو صدا و همهمه ی زیادی از داخل به گوش می رسید، نزدیک در رفت،در نیمه باز بود، آن را به جلو فشار داد.

با تعجب سالنی بزرگ را دید مملو از سگ های رنگارنگ که به او خیره شده بودند.سکوت سالن را فراگرفت.به عقب رفت،خیلی آرام برگشت و شروع به دویدن کرد.صدای سگها بلند شد.با آب و کفی که از دهانشان می ریخت به دنبالش می دویدند.

به عقب نگاه نمی کرد،از کنارگربه با سرعت گذشت،مگس ها به هوا بلند شدند،گربه حالا با خیال راحت تیغ های تیز ماهی ای را لیس می زد که از کیسه زباله بیرون کشیده بود.چرخی زدند و در همان نقطه ای که ماهی افتاده بود فرود آمدند.

چند سگ دیگر از پیچ روبه رو وارد خیابان شدند،از پشت سرش هم همان سگ های درون سوپر مارکت می دویدند.مسیرش را کج کرد ، از همان راهی که آمده بود برگشت،با سرعت.

سگ ها از هر سوراخی بیرون می زدند،پایش لغزید و روی آسفالت سرخورد،توپ پلاستیکی پاره ای زیر پایش رفته بود.زانو ها و کف دست هایش خراش برداشت.سریع بلند شد،از پیچ دوم گذشت و به طرف ورودی آپارتمان دوید.

از چهارراه ها ؛سگ ها ، مانند حروف اشتباهی که درون خانه های یک جدول ؛ خط خطی شده بودند بیرون می زدند.در ساختمان به رویش باز شد ،خود را داخل انداخت ،روی صندلی کنار در پرید و اهرم مکانیکی در را پایین کشید،در قفل شد.نفس راحتی کشید و به در چسبید.

نگهبان درون اتاق کوچکش نبود.آب دهانش را از گلوی خشک و خشنش پایین داد وبه طرف اتاق کوچک نگهبانی رفت.در را که باز کرد ، پشت میز، سگی روی پاهای عقبش نشسته بود و همانطور که به او نگاه می کرد دم تکان می داد.زبانش را گاهی تا انتها بیرون می آورد و سریع داخل می برد.وقتی زبانش را بیرون می آورد انگار به نشانه ی سلام به او لبخند می زد.

دیگر تحمل این همه اتقاق را نداشت.در اتاق کوچک را بست و به سمت آسانسور دوید، دکمه ی آسانسور را فشار داد ،آسانسور پایین آمد.درونش پرید،صدای موزیک درون اتاق آسانسور پیچید،موزیک کمی احساس آرامش به او داد و از ضربان شدید قلبش کاست.

در آینه ی آسانسور خودش را نگاه کرد ،چیز مهمی نبود.موهایش را مرتب کرد،دستی به صورتش کشید،موسیقی قطع شد،در آسانسور درون آینه باز شد،برگشت و به طرف در واحدشان دوید.در هنوز باز بود.هوای درون ششهایش را بیرون داد و داخل شد.

درون خانه صدایی شنیده نمی شد ،بلند سلام کرد ،شاید بدون او به تفریح رفته اند .ولی بیرون که پر از خطر بود.در را بست.قفلش را انداخت.همه جا را گشت،در آشپزخانه هم کسی نبود.به اتاق رفت،در اتاق را محکم بست،زیر تخت را نگاه کرد،خبری نبود.کسی در اتاق را زد.خیالش راحت شد.

 

- ببخشید دیر شد ،رفتم سوپر مارکت کمی وسیله بگیرم.

 

دوباره صدای در آمد.بلند شد و در را باز کرد.جلوی پایش چند سگ را دید که روی پاهای عقبشان نشسته بودند و برایش دم تکان می دادند.سگی که جلوی بقیه نشسته بود بلند شد، ایستاد و پارس کرد،یک بار، دو بار و سه بار.در اتاق را سریع بست،کلید را چرخاند،لبه ی پخجره پرید ،آن را باز کرد تا فرار کند.شهر زیر پایش بود.در خیابان سگهای زیادی در حال عبور و مرور و رفت و آمد روزانه شان بودند.در همه ی چهار راه ها ازدحام زیادی بود.صدای پارس سگها اذیتش می کرد.در این بوق سگ جایی برای رفتن نداشت.داخل برگشت،پنجره را بست.از صداها کاسته شد.صدای تق تق در به گوشش می رسید،دستگیره ی در بالا و پایین می شد.

 

صیام سلطانی