پرتقالِ و پپسی فرقشان … ، فروغ صادق پور

شعری از فروغ صادق پور 

پرتقالِ وپپسی فرقشان آلمینیوم و پوست است

 

 

مچاله حال این پرتقال کوچک

مچاله شده لای انگشت هام باریک و هی مالیده

حالش را بگیر از دست منِ بد حال

سرویس به آب میوه گیری دستی

شده که

برود سر صبحانه ام با من بنشیند

صبح پرتقالیت بخیر  اما نوشته نشده بر یاد داشت یخچالی لوس

هی…

مچاله مستیقیم به زباله بزند

حتمن بعد  گربه هست و شبِ گرسنه

مچاله قوطی پپسی بعد از نهار

بعد از خالی شدن است

تو بگیر!

تو بگیر حال پپسی را از انگشتهام تق و تق سفت فرو رفته ناخنهام به آلومینیوم

تو بگیر این صبحانه ی نارنجی و سیر شو!

که رسیده انگشت هام به پلاستیک

سر می برد

پوست من را هم همینطور

بی خیال!

بگیرم .. از آب، هوا، آب پرتقال  و کشتنش که پوست می ترکاند

بگیرم از قوطی کُشی بعد از نهار

بگیرم از این خرابی اوضاع که من

یک ی مهربان کم دارم ته اسمم مثل ماهی

ماهی که معلومش نباید باشد 

تو ی آب  یا یک جای آسمان

نکره ام کن تهِ یک آه

که من یک ی گم و گور کم دارم

که  بزنم بیرون

 

از تناسب ناجور سایز 34 و بیست و هشت شلوار که همش این نیستم!

سی و هفت قدم هام هست تند و تند!

که می رساند آسفالت  را

به یادداشت های سفید یخچالی فرداش ننوشته

به پیچ بعدی،  به خانه

که شب  اگر باشد

شکل مچاله ی گربه ی یخ زده دارد

 یا پلاستیک های سیاهش زباله

که شب شکل ساندویچ داخلش مچاله من را دارد جای شام  لای پتو

مچاله همیشه بعد از یک خالی می آید

 

فروغ صادق پور