شعری از پویا عزیزی

شعری از پویا عزیزی


تلخ

چون بلعیدن عقربی با زهری داغ

خورشید را

بام رو به رو

می دهد فرو

 

وشب

تنها قاطع است

چون

ساتوری بر استخوان

پنهان

 

خون از دریچه فاضلاب می گذرد

عقرب از روده ساختمان

 

اکنون

به عقربه ای خشک می ماند

از طناب رخت آویزان

 

پویا عزیزی