دو شعر از لیدا تبیانی

لیدا تبیانی لیدا تبیانی

1)

ادامه دادم و یک مرد در تنم خشکید
و تو شبیه زنی در گذشته ام بودی
که چشم های درشتی برای رفتن داشت
برای رد شدن از سالهای نابودی

نگاه زل زده ای که معلق هر چیز
که هر پرنده به امید پرزدن زنده است
جهان مربع گردی است مثل یک سلول
که مرده های زیادی در آن بدن زنده است

شبیه تونلی از مه، گم است در من نور
گم است در همه چیزم پرنده و باران
دو چشم خیره، شناور میان کابوسم
دو چشم خیره میان دو قرن، یخبندان

به تابلوی سورئال توی راهرو… تاریک
معلق از همه ی میخ های بر دیوار
دهان وا شده ی مردم خیالاتی
زنی جدا شده از تکه های من انگار

 

2)

توی این شهر شلوغی که گم و گیج و کرم
که از این پنجره‌های پر ِ شب تیره‌ترم
دور تو خط بکشم، گریه شوم در همه حال
که همه شهر ببینند چه آمد به سرم
نفست حبس شده این خفقان می‌کُشدم
تو فقط قله نشانم بده از آن بپرم
شبح یک زن ِ بی‌پنجره بر پرده‌ی شب
که به هر سوی تنش پرت شده چشمِ ترم
بدن از تو کبود از تو به هر سر به طناب
سر چندین بدنم؟ چند تن از یک نفرم؟
نشنیدن و ندیدن نه به انکار… به شک!
لبِ ناخوانده‌ی در بغض معلق….
به درک!