دو شعر از شهاب حاجتی

شهاب حاجتیشهاب حاجتی

 

1

غریبه ای در خون سبز چشمهات 

 

وقتی به خون این غریب تشنه می شوی
در من آهوی ضامن داریست
که گُنده لاتهای این شهر براش نقشه می کشند
با طرحی از چاقوی “غربتی
***
وقتی به خون این شهید تشنه می شوی
در من نارنجک های نافهمیده ایست
که ضامنت بشوند و خود را بکِشند
از این مخمصه کنار ــ
کنار خوابت دراز کشیدم
و به آشنا ترین امامِ چشم آهویِ سبزی فکر کردم
که ضامنم شد
حالا من ماندم و
امام غریبی که
نیستم
امام غریبی که
کشتمش

 

2

تهران ده شاهی

 

اين تهران اگر ادامه داشته باشد هنوز
ادامه روسريت را مي برد
تا انتفاضه ای تا سنگ
_ سنگ وا‍ژه سنگيني است
وقتي كه نقطه هاي تو خالي اسم ات شدند
ـ می شوم ـ
نقطه هايي كه مُلاي اَبجد به من چسباند
تهران را به مکتب خانه فرستاد
حالا با تهران بزرگ چه کنم
مانده ام !
آي ايران سبيلوي پشمالو
روسريت را بپوش
اينجا تهران است
آي تهران ِ هيز ِ هرجايي
لبهای سرخ دلقكي ات تکثیر می کرد
پیچش ماهیچه ها
و
بوی ادکلن های عرق کرده تنی
مست از عاشقانه هاي سبز يك سرباز
كه روسري ات اتفاق افتاد
تو را به متن كشيد
و حاشيه ات را گل هايي
خوني شد.


 فارس-شهرستان ممسنی