دویدن به زن-زخم‌ها، سعیده کشاورزی

شعری از سعیده کشاورزی

دویدن به زن-زخم‌ها




از هراسِ چند روزه با هراسِ چند روزه، چار روزه برگشتن

از لرزه‌های مخفی؛ از احتمالِ یک روزِ مضاعفِ لرزان با اسباب‌ها، اثاثیه‌ها

اینکه در وقت‌های مقتضی    نباشی

اینکه وقتی احتمالِ مخدوش ترا پس می‌زنم        برگشته‌ای

و در تراکمِ استرس‌ها، شروع کرده ام به ریختن ریختن با قطعاتِ کوچکِ ترسیده

وقتی نگات با پرده-پاره‌ای در اعماق، وقتی حرف با پرده‌ای که در من است می‌زنی، وقتی می‌زنی بریده نیمه‌کاره از شلاق‌هات، وقتی می‌زنی و کوچ شده‌ام سمتِ امن‌ترِ اثاث‌ها، می‌زنی وقتی مهاجرِ ملحفه‌های اثیرِ معلق‌ام به مبل‌های تک‌نفره، به قفسه‌های بالاتر، دورتر، نزدیک‌تر به امنیتی که مسقف است

مسقف است گریه زیر پتوی مسافرتی فرو فروشده در شوک‌ها

مسقف است زدن زیرِ گریه زدن درهم تنیده با پتو

آغشته به بطری‌های وحشِ مجاور از امکانی با شباهتِ چون لوله پکیدن؛ از قطعه‌ها بریده فروریختن

با انگشت‌های برگشته از تفحصِ خونِ ریخته    طوری نگات می‌کنم که نباشی

با لب‌های باز، لب‌هام که پس می‌کشم از صورتت     کلماتِ شوکه در دهانم را طوری ادا که هرگز     هرگز

 

بعد؛ با اندامِ مرده‌ی مُسقف؛ لاشه‌ای وخیم‌  شدم

مثلِ تنیده‌های زخمی، مزین به اسباب‌ها، اثاثیه‌ها، مزین به دردهای عمقی

شب بخیر می‌فرستم به ستم‌هات؛      شب بخیر!       باشد که با اجزای ستمگر در صبح̊-مرگ‌هات ببینی‌م

شب بخیر!    باشد که درب را بکوبی بروی ملاقاتِ اشک‌های خصوصی بکوبی خودت را با اندامِ کوفته بکوبی در «کلهُر»

باشد که نیایی

نیا؛       یک دقیقه نیایی دقت به وقت‌هام کنی یک دقیقه

نیایی اینهمه بی وقفه نیا مراقبت کنی از نیستن که در من است

باشد که تنها یک دقیقه به یک دقیقه‌ی در تنهام؛ وقت برسانی

 

در عمق؛ در من وقتی راهرویی با پرده‌های مزین به درد  بود؛

در عمق؛ قرنیه‌های مقرنس‌ام ازت وقتی می‌ریخت بر نواحیِ مشکوک

وقتی می توانستی نباشی وُ هجوم اَزَت رَم می کرد سمتِ راهرویی با پرده‌های آغشته به جیغ

لب‌های شنیع‌ام را بر پوستت جفت؛ شنیعن درج می شوی با لب‌های مستاصلِ هر شب به هیچی

شنیعن ببرم درب را بکوبم با اندام کوفته خودم را یک دقیقه به هیچی

یک دقیقه با اعصابِ شوکه با اعصابِ شوکه به عمقِ اثاث‌هات     دختری که بش قول داده بودی

 

صبح روزی ایستاده بر اعصاب؛ صبح روزی نیامده ریختن از اواخر-آستانِ عصب؛          مقهورِ خنده-رقص‌هامی

صبح روزی نشسته فتاده از پا ریخته نشئه‌ی در-هم-تنیده-خواب، خوابِ خوب، خوابِ موافق؛       عمیقن علف می‌کشی

صبح روزی خمیده، له شده تاخورده از محلِ نقطه-خط-چین‌های بریده از محلِ جیغ‌های معلوم؛   دلِ تنگِ حوصله خون شود

صبح روزی از اواخر کابوس‌های منتشر، ضایعاتِ ترسیده را بغل کرده در روزها روزها را           ترجیحن نباش

 

نیستی

نیستی و با خنده‌های زهر متصل به دردهای عمومی    منفک‌ام از تنت

بریده از اجزای متفرق می‌شد متواری به این که نباشی شدم

در اشباعِ پیاز    اشباعِ پوست    اشباعِ نایلون     توالت     کلینیکس         کجا روم کز محیطِ تو بیرون؟

با دردهای موضعی     با سوزشِ عمیق عذاب       با وقتی از پنجره بیرون را از پنجره بیرون را

با وقتِ دید زدن در صبحِ دیگران از فواصلِ نرده-زخم‌های چسبیده به صورت     جایی که بم لبخند می‌داد

 

با لب‌های ساقط خودم را برداشتم

با اندامِ منفک از آلتَ-اسباب‌هات

با جدن که خنده‌دار است  این  همین که شب‌ها منتشری صرفن

با جدن که خنده دار است این همین که دائمن‌ای    ز کرشمه‌های زبانی‌ام

جدن که در راستای عذاب-آزار       چه شب‌های محتضری

آنقدر که جور نیستی      آنقدر که آنقدرها نیستن باشی      چه بهتر

چه بهتر که در لباس‌های عایق بم بچسبی به جداره‌های محبوس

چه بهتر که منفذهای پلمپ روانی‌ات کند ببری اجزات را برداری ببری بکوبی خودت را در «کلهُر»

جدن که از خصوصی‌های بی تو    خرسندیم

 

این طور درهم‌چپیده از اینطور درهم‌چپیدگی؛ به زن̊-زخم‌های متصل دویدم دویدم کز محیط تو بیرون

تنیده به زن̊-زخم‌های دویده‌ی متراکم     به شعبه‌های کوچکِ ترسیده      بلند شده      فرو ریخته      ریخته در بیرون

در جدا جیغ‌های شخصی‌ام را کشیدم  و از مجاورتِ زجرهای منفرد بلند شدم

در جدا؛ دویدن به هم سن و سال‌ها، به مکلف شده با پرده-زخم‌های جمعی         چه روزها چه روزها       

و خون‌های کوتاه‌مان را بیرون آوردیم

 

کوچیدم ازت مهاجر، به مردمِ آخرین متن‌هات           

مردمِ ریخته از خنج‌های مُو̾کــد به جیــــــغ‌های مُـوَســــَع در گلو

دویدم دویده از نرینگی‌ت به زن-زخم‌های فکر می‌کنی حتمن اسباب-اثاث-آلات

دویدم با شب‌خوش به آلاتِ خنده‌ی این طور از حدودِ تو آویزان

گریختن با زخم‌های موجه     گریختن از آویخته‌ات گریختن    چند فریا-صدا را به خیابانِ پشتی     به اتاق̊-خون‌های مجاور چند تا را     چند صدا را تا لای موها گذاشتن     گذاشتنͦ  چندتا را لای با لب‌های باردار و با چندنفره‌ها دویده رمیدن-آهو شدن لای مردم‌هات

زدن از تل اثاث‌هات، زدن از چار روز از رعشه‌های مسقف بیرون

ازت مهاجــــــــــــر شدم

همین که گیره‌ی موهام را موهام را همین که از اجزای مستدل‌ات بکشم بیرون   بپیچم    ببندم     بتوانم همین که اضلاعِ این همه منطق را همین که بخندم   بزنم    بدوانمت    بتوانی خداحافظ بفرستی     با انگشت‌های متصل به تکانه‌های ساعد     همین که بنویسم  بکوبم: خداحافظ     متعلقاتِ چمدانی‌ام را از لای ملحفه‌ها تشک‌ها    متعلقات چمدانی‌ام را زیپ می‌کشم تا فَک   بکشم تا گلو که امکان دریدن است و جیغ    متعلقاتم را حمل می‌کنم در کمالِ خوشبختانه به بیرون که نیستی      با حملِ وضع‌های در تنیده با زخم    با وضع مردمِ متن‌هات در شعبه‌های خیابانی     با حملِ وضعِ دختر-زخم‌های مُکلف رفتم ازت به رقاصه‌های در بیرون

 

ازت کوچیدم

ازت مهاجر به دسته‌خنده‌های جمعی

کوچید از آویخته‌ات؛ دختری مزین به جیـــــــــغ

باشد که با اجزای ستمگر در صبحِ وحشِ ایستاده‌ی در بیرون؛        

باشد که لای شب- متن‌های اخیرن؛  

باشد که در اخیرن   

اجزای شوکه را برداری   بغل کنی    ببــری  بکوبی خودت را در «کلهــــــــــــر».

 

یکم- هفدهم مهرماه 91

سعیده کشاورزی

 

پی:

« دلِ تنگِ حوصله خون شود ز ستیزهای زبانی‌ات  /  ز پی  اَر نه لطفِ تو دل دهد به کرشمه‌های زبانی‌ام »/ صائب