دو شعر از رباب محب

  دو شعر از رباب محب

 

کاش با بوسه شعری بکاریم  رویِ برگ­ هایِ نخ­نما…

 

سفر از نرگس­ هایِ من آغاز می ­شود

به عاجِ سفیدِ دندان­ هایِ تو که می­ رسد

تازه اوّلِ راه است

از کویر هایِ مار و عقرب اگر بگذریم

به مِه غریبی خواهیم رسید که   

پرده­ هایِ ابریشم است   در دست­ هایِ ما.

خوابِ نقره­ ای دریا هایِ من  ولی شاید

 یک  قمقمه ­یِ خالی­ ست در دستی که

 به مرداب ختم می­ شود

دستی­ که نیمه­     بر شکاف­ هایِ سایه­ در کوچه…

زیرِ پا هایِ من  باید بامی باشد که  میانِ دو تکبیر

  به قله­ هایِ بلندِ حرف ­برسد

از گردنه­ هایِ پیچ در پیچِ  قاب­ هایم بگذرد

بیاید زیرِ خَمِ این کمان…

این­جا   رویِ همین  خط  که تو مرا شکسته­ ای 

 با پنجه­ هایِ نستعلیق…

سفر از آهویِ من آغاز می­ شود

به عاجِ سفیدِ دندان ­هایِ تو که می­ رسد

مُشک دیگر نه مُشک می­ ماند

 نه مُشتی از استخوان­ هایِ آهو…

 خاک­ هایِ خُتن ولی هنوز زیرِ پا هایِ من­ است

و این­جا بادی هست که بر مدارِ گردباد هایِ تو بپچید

و به مُرکب­ هایِ تو برسد با بویِ  نرگس  وُ مشتی از استخوان­ هایِ

 شکسته­ یِ آهو…

این شعر عطرِ مُشکِ مرده است در خاکسترِ باد.

تو را مست می­ کند  

می ­دانم.  

 

شنبه ۵ اسفند ۱٣۹۱ - ۲٣ فوريه ۲۰۱٣

 

 

 

 

عشقِ ماشینِ استانداردی است در کارخانه­ هایِ اخلاق

و نگاه  فرضیه ­­­ای…  

تو بیا همیشه مرا چهارده ساله صدا کن

به هر حال از فلوتِ معشوق نه صدایی می­ بارد که بلور هایت را بلرزاند

نه سنگی که شیشه­ ا­­ی از تنت را بشکند.

عشق مرکزِ ثقلِ حرف­ هایِ ماست   در بنگاهِ بسته­ یِ ارمغانِ شادی

حالا بیا فرض کنیم ما عاشقیم       و جاده­ هایِ عشق هموار است –

 در گردنه­ هایِ هیولایی…           اشک  به هر حال قفل­ هایِ آهنین دارد

بر  در هایِ عتیقه­ یِ دزدیده…

و عشق همان ماشینِ کهنه­ یِ قدیمی ا­ست

با همان چرخ­ هایِ زنگ­خورده

پرّه­ هایِ پریده    در درّه­ هایِ ژرفِ جادویی…

و این فلوتِ معشوق هم که یک سرش نی

سرِ دیگرش چون مداریِ بسته

از دهانِ چلچله­ ای بالا نمی­ کشد

زیرِ این چتر هایِ طاووسی…

 

استکهلم مارس دوهزاروسیزده

رباب محب