شعری از زینب حسن پور

  شعری از زینب حسن پور

 

منصور!

همین

منصور!!

براه  به روحم فزا به پیکرم!

که شیرهای زرد در مادرم ،ای تماس بگیر با انحنای آنچنان مرز از تنم، تمام شد

خلاص

پس به ناگاه رشحه ی قلمت ،بیا به احزان دوری گوزن

بروز مایحتاج است

 واز گلدسته ها و مشامه های کافور، آمیخته با جواهر ِیمنی ،رگ های خونی دارداین مرز

در مرغزار آنچه باید بپاشم به چشم هات

 نیز

چرا نمی آیی؟!

مقصود منی و تارهایی از اما

در نرخ بوس دخترون

که ناگهان به مفاصلت  هجوم می برم

بالفور

بکُش مرا به تاک این صنوبران که مفردند

 

راه می روند

به ایاه و ایاک ،که منفوراست!

این فلش نه بابل است نه کسرا

نه باروت ببارانیده ای

میان جلگه ها و تنگه ها ی ماشین های اینقدر نقره فام

حالی دلم گرفت!

 ومی شکند

اینک !

به کرات

تا گونه ای زایش از علف های پژمرد

 که در نمی آیی از در

در

که با انجیر بن از چهار چوب بردند!

 

زینب حسن پور