در اضطراب بی شهری، ساقی قهرمان

saghi ghahreman  شعری از ساقی قهرمان

 

در اضطراب بی شهری

 

انسان به شکل تکه ای از منظره تو را از دیواری سیاه بالا می کشد تو را به شکل تکه ای از منظره ای سیاه می کوبد به دیوار

م

با لکنت بی بهانه ای بگویی به من که نامت یک مشت از همین نام های معمولی است ده تا ده تا و چه فرقی دارد وقتی ما تمام نام ها را یکی یکی و صبر کنی تا من بگویم هفت

م

این ترسی است بی نظیر در لحظه ای که هیچ چیز شما را طناب پیچ، کشان کشان، جایی نمی برد

م

پنجره ی نمدار سیاه چسبیده به دیوار سفید

سفیدی ناتمام در پیچ و خم هایی که سیاه می شود

دست می کشد به خودش لابلای هجوم خزنده ای از برف

م

به چشمهای سیاهم نگاه می کنم که کمرنگ می شوند هر سال

م

می نشیند به آب هایی نگاه می کند که لرزه ای سفید روی سرت می ریزد تا تو از جا می جهی از سرنوشت سنگی سیاه در سقوطی دلشوره دار تا انتهای راهی که مثل چاهی سیاه بی انتهاست

جمله های خبری، کوتاه، گاه زیادی بلند و درهم باف

جمله هایی که عطف به من دارند به مثابه راوی

اما

چیزی از ما نمی دانند به جز این که عطف شان به من است بی هیچ چاره ای بعد از آن که گفته شدیم

م

این رازها ناگفتنی نیستند به زبان نیامدنی زبان سوختنی نیستند

وقتی که گفتیم جهان می شود از رازهای گفته چیزی شبیه جهانی که رازهایی دارد نگفته

مثل بیرون آوردن دست و پا و دهان های زیر و رو از زیر پیراهن،

و خم شدن برای سرازیر کردن سفیدی پستان ها و بالا بردن سفیدی باسن در امتداد خط نگاه تو و انگشتی که ایستاده تا جگر را از لابلای امعا و احشای منقبض بکشد بیرون بی آن که دستی به منظره ی سیاه کس بکشاند

یا اشاره ای به واقعیتی از منظره ای بکند که سالیان پیش کس بوده، با دقت تمام، با حوصله ای کمیاب، حتی زیر ذره بین، کس بوده، و حالا دیگر نیست به جز واژنی کسل با تکه هایی آویزان، به جا مانده از پارگی های قدیمی؛ انکار وضعیت متشنج، فروبرنده، و مکنده ی کس،

بی تردید

به محض آن که گفتیم

جهان از رازهای گفته چیزی می شود شبیه جهانی که رازهایی دارد نگفته

م

جهان چیزی نیست از جنس تکه هایی که خونالود از اعضای داخلی ما آویزان اند

جهان پیوند غریبی با خودزنی دارد و تکه های خونالود که از اعضای خارجی ما آویزان اند

جهان چیزی ست سریع با سرصدا سرسام آور سخت

به دیوار می کوبد تو را در هر چرخش از سیاه به سفید و بالعکس

سرگردان، بی آن که نام هایت در رفت و برگشت های سخت، تکان بخورند

بی آن که تن بدهی به فوریت و ضرورت دیدار با واقعیتی که از جهان به سوی شهر می رود تا تو نام اندام های زاینده ات را یکی یکی حواله کنی به انسانی که به شکل منظره ای تکه تکه تو را مثل منظره ای سیاه می کوبد به دیوار

م

 

 

ساقی قهرمان