دژ سنگی خواب تو، کامبیز گیلانی


دژ سنگی خواب تو

کامبیز گیلانی

 


 


 

برگرد تا دوباره بیدار شوی

این

بی راه تلخی است

که تو می روی

 

این خواب نیست

کابوس نیست

این دیگری نیست

که بر چهره ی انسان ایستاده

بر حق خویش،

تیغ می کشد

و

او را در ناپاک ترین

گوشه های این جهان

به خاک و خون می کشد،

این تویی!

 

برگرد

برگرد تا دوباره بیدار شوی

ای خفته در خوابی عمیق

که هیچ اشکی را نمی بینی

هیچ عشقی

تورا به وجد نمی آورد

و ترانه ای نیست

که در تو

به آزادی لبخند زند.

 

باران بهاری

تنها نیست

خروش زمین

همراه اوست

تا دژ سنگی خواب تو را

در تار و پود سمی عبورت

آب کند

و

تو

سراسیمه

به دنبال کسی خواهی گشت

که برهاندت

به دنبال راهی خواهی بود

که دوباره برگردی.

 

 

برایت همه چیز عجیب جلوه خواهد کرد

وقتی زمین را

سبز می بینی

سرخ می بینی

سفید می بینی

و هیچ نشانی از حضور خود

در آنها نمی یابی،

جز خا طره ای تلخ

بر اندیشه ی نسل هایی

که هنوز زنده اند

و

زخمی

بر قلب تاریخ انسان بپا خواسته.