چه کنم، از کوری خسته‌ام

گفت و گو با م.روان‌شید

 

ا

ا

در پی افزایش فشارها بر نویسندگان، روزنامه‌نگارها و منتقدین دولت، م.روان‌شید نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار، کشور را به مقصد نامعلومی ترک کرد.

وی که عضو کانون نویسندگان ایران و عضو انجمن صنفی روزنامه‌نگاران آزاد است، از سال‌ها پیش نامش در لیست ترورِ گروهی موسوم به “سپاه سربلند محمد” قرار گرفت و در پی افزایش فعالیت‌های فرهنگی، با انتشار مجموعه شعر “غزل غزل‌های سلیمان”، که بازسرایی و تدوینِ دیگری از تورات بود، ممنوع‌القلم و کتاب فوق بیش از یک سال توقیف شد.

 

چاپ و انتشارِ لوحِ : “ساعتِ قرار”، با صدای شاعر و نیز کتاب‌های “به جای همه‌ی آنها که کم شدند” ( مجموعه گفت و گو با هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران)، “خطابه در تاریکی” (مجموعه شعر) و “شعر، هرگز تسلیم نمی‌شود” (تابلو – شعرهای شاعر)  به صورت غیر قانونی و توسط نشرِ ادبیاتِ زیر زمینی ایران، مشکلاتی را برای وی ایجاد کرد که از تهدیدهای تلفنی تا حمله توسطِ موتورسوارهای ناشناس را در پی داشت.

روان‌شید در سال‌های اخیر ضمن خروجِ تلویحی از دین اسلام نقدهای تند و گزنده‌ای بر قوانین جاری در اسلام نوشت تا به گفته‌ی خود “چالش‌هایی را با قوانینِ بدوی این دین ایجاد کند، چالش‌هایی برای روشنگری” 

 

آنچه می‌آید گفت و گویی است کوتاه با وی، که به صورت اینترنتی توسط سایتِ مانی‌ها انجام شده است.

 

- آقای روا‌شید، چه شد که بعد از گذشت سال‌ها که از اطلاعیه‌ی گروهی موسوم به “سپاه سربلند محمد” می‌گذرد، قصد خروج از کشور کردید؟

 

- بله، حدود 9 سال از صدور آن اطلاعیه می‌گذرد و در این سال‌ها دوستانِ اهل قلم و اندیشمندِ زیادی را از دست دادیم، سال‌های پر مخاطره‌ای که شاید درک آن برای خیلی‌ها پوشیده و پنهان مانده باشد. راستش اینکه چرا در آن سال‌ها از کشور خارج نشدم، بر می‌گردد به اعتقادات و تفکراتی که داشته و دارم. من همیشه معتقد بوده‌ام یک نویسنده یا شاعر یا به طور کلی هر اهلِ قلمی، باید در کشور خودش بماند و بنویسد، این نوشتن هر چه اسمش باشد مهم نیست، خواه روشنگری، خواه مبارزه…

 

همیشه متعقد بوده‌ام خیلی هنر نیست در جایی آن سر دنیا، جایی امن بنشینیم و از اینجا بگوییم و دادِ سخن بدهیم . معتقد بودم آبشخورِ فکر و ذکرِ من اینجاست، اینجاست که می‌بینم، می‌شنوم، حس می‌کنم و در نتیجه می‌توانم واقعی‌تر بنویسم . ماندنم در این سال‌ها نشات گرفته از همین تفکر و باور بود.

و اما در این سال‌ها همانطور که می‌دانید بیشترین فشار بر قشرِ نویسنده، روشنفکر و اهل قلم آمده است، از این رو می‌گویم بیشترین فشار چرا که غایتِ زندگی برای یک نویسنده، نوشتن است، و در جامعه‌ای که نتوان نوشت، نتوان منتشر کرد و قوانین هر لحظه به گونه‌ای تغییر می‌کنند که نفسِ نوشتن جرم محسوب می‌شود، چه می‌ماند برای نویسنده؟ تفکر، نوشتن، بودن در جامعه‌ای که نوشتن و گفتن در آن جرم است، تنگنایی نیست که به سادگی بتوان با آن کنار آمد و زندگی کرد، خاصه آنگاه که مرگ نیز در کنارِ آن تنگناها آرامش‌ات را مدام تهدید می‌کند.

 

- شما از سال‌ها پیش در مصاحبه‌ها و گفت و گوهایی که داشته‌اید پیوسته معترض به سانسور و وضع موجود بوده‌اید؛ خاصه اینکه در گفت و گویی با یکی از خبرگزاری‌های رسمی ایران (ایسنا) علنا به سانسور، تهدیدها و فشار بر نویسندگان اعتراض کرده‌اید . پیامدِ این اعتراض ها چه بوده است؟

 

- شکل و شیوه‌ی پیامدها البته گوناگون است . چه بگویم؟ از تهدیدهای تلفنیِ مکرر در مکرر بگویم؟ از اخراج شدن از کار بگویم؟ از ممنوع القلم و توقیف کتابم بگویم؟ از یادداشت‌های تهدید آمیز بگویم؟ یا از حمله ی اخیر موتورسوارهای ناشناس؟

 

- آقای روان‌شید فکر نمی‌کنید یکی از دلایلِ این تهدیدها و فشارها می‌تواند خروجِ تلویحی شما از دین اسلام و به چالش کشیدنِ قوانین جاری در اسلام باشد؟ شما در یکی از نوشته‌هایتان علنا تصریح کرده‌اید که از دین اسلام برائت می‌جویید، می‌دانید در دین اسلام این حکمِ ارتداد دارد و شرعا و قانونا ( طبقِ قوانینِ جاری در ایران ) هر کسی می تواند شما را به قتل برساند.

 

- همانطور که پیش از این گفتم، تفکر در ایرانِ دین زده در تنگایی خشونت‌بار و بدوی گرفتار آمده که فرد حتی مجاز نیست شخصی‌ترین خواسته‌ها و علایق خود را، خود انتخاب کند.

بله، اگر انتخابِ شکل و شیوه‌ی زندگی‌ام باید زیر نظرِ حاکمِ شرع باشد و من بدون اجازه‌ی “آقا” نمی‌توانم نوعِ ارتباطم را با خدای خودم انتخاب کنم، مرتدم، به زعمِ آنها مرتدم، اما من برای آنها زندگی نمی‌کنم که از آنها اجازه بگیرم، من انسانم و برای خودم زندگی می‌کنم . برای خودم زندگی می‌کنم و شکل و شیوه‌ی زندگی‌ام را خودم انتخاب می‌کنم . فیلم “مارمولک” را حتما دیده‌اید؛ به قولِ رضا مارمولک: به زور که نمی‌شود کسی را به بهشت برد … و من اضافه می‌کنم: به زور نمی‌شود کسی را به بهشتِ تعریف و ترسیم شده‌ی خود برد.

شما نگاه کنید، آقای شاهین نجفی ترانه‌ای خوانده است، درست یا غلط بماند، در ایران هر روز می‌خوانم که هر که از راه رسیده دفترچه‌ی پس‌اندازِ خود را رو کرده و برای کشتنِ آن آقا از جیب مبارک ولخرجی می‌کند. این اگر اسمش خریدِ آدمکش، خریدِ مزدور، خریدِ گنگستر نیست پس اسمش چیست؟ دینی که به راحتی برای همه مجوز صادر می‌کنند تا خودشان هم قاضی باشند، هم دادستان، هم مامور اجرای حکم، این دین نیست، سلاخ خانه‌ای است به شدت بدوی که زیرِ اسمِ خدا اجازه می‌دهد شما به صورتِ علنی مزدور استخدام کنید، و صد البته تا جایی که سربازِ حکومت باشید و خواسته‌های او را اجرا کنید آزادید حتی آدم بکشید، چرا که حکومت و نظامِ اسلامی پیشاپیش قوانینی را برای حمایت از شما طرح کرده است.

دینی که مساواتِ زن و مرد را در بوق و کرنا می‌کند، خود را کامل‌ترین و برترین می‌داند، اما در پسِ پشتِ چراغانی‌اش زن را به پشیزی حساب نمی‌کند، اسمش دین است یا دکانِ دونبشِ حقه بازی؟ به نظرتان تا کی باید دندان به جگر گرفت و چیزی نگفت؟ تا کی باید از سرِ ترس، احترام گذاشت و چیزی نگفت؟ به قولِ لنگستون هیوز: با ترس یا با ریش گرو گذاشتن آزادی به دست نمیاد، نه امروز، نه فردا و نه هیچ روزِ خدا…

حتما می‌دانید که در دادگاه‌های ایرانی (اسلامی) شهادتِ دو زن برابر با یک مرد است، حتما می‌دانید که حقِ ارث برای زنان نصفِ مرد محاسبه می‌شود، حتما می‌دانید حقِ طلاق و حقِ حضانت و هزار جور حقِ دیگر در اسلام با مرد است، و حتما می‌دانید راست توی چشم‌های شما نگاه می‌کنند، دم از برابری و بزرگداشتِ مقام و منزلتِ زن می‌زنند، و دم از خانواده می‌زنند، و دم از کیان خانه و خانواده در اسلام، اما آنطرف‌تر صیغه نامه‌های از پیش آماده شده را برای مردان مهیا کرده‌اند تا وقتی از کسی تلف نشود، و حتما می‌دانید که دینِ اسلام حتی برای فریبِ مردم، از زنان و حوریانِ بهشتی می‌گوید، زن برای اسلام، هم اینجا و هم آنجا تنها کالایی برای سکس است . با مرورِ احکامِ اسلام می‌بینید که بخشِ عمده‌ای از این احکام حول و حوشِ مسایلِ جنسی، سکس، زن، و مسایلِ مربوط به لذت‌جویی های بدنی می‌چرخد، و البته برای همه‌ی این لذت‌جویی‌های بدوی و حیوانی هم از سوی خدا حکم دارند و مجوز به دست ایستاده‌اند، و گویا برای اینها دنیا و آخرت و زندگی و زیبایی درست در یک نقطه خلاصه شده . نه من حیوان نیستم و احکام حیوانی بر من وارد نیست.

اینها حرمتِ انسان را به سُخره گرفته‌اند . خب اگر از همسرت به هر دلیلی راضی نیستی طلاق بده برو کنارِ یکی دیگر زندگی کن، این دیگر چه بساطی است که زن‌ات را در حین دوست نداشتن نگه داری، آزارش بدهی، و بروی با چهار زن عقدی و ده‌ها زن صیغه‌ای هم‌بستر شوی، این کجای‌اش حرمت به زن و کیانِ خانواده است؟ خون‌تان به جوش نیاید مردانِ به ظاهر متدین !، شما حرمتِ انسان را، مرد را و زن را با هم به سُخره گرفته‌اید، شما نه تنها “انسان” را، که “انسانیت” را لکه دار کرده‌اید…

کجای قوانینِ جاری در اسلام بویی از مساوات و برابری می‌دهد؟ به من بگویید اسم این دین (این چیز) را چه باید گذاشت؟

من در یادداشتی که منتشر کردم، بدون بی حرمتی به ادیان و پیروان هیچی دینی، خودم را از این دین و هر دینی مبرا کردم و نوشتم که ترجیح می‌دهم بی دینِ معتقد باشم . اگر این اسمش ارتداد است، آری من از بیخ و بُن مرتدم.

راست‌اش در یک جمله‌ی کوتاه بگویم : خسته شده‌ام از کوری، سال‌هاست که از کوری خسته‌ام . دین، خاصه دینِ اسلام آدم‌ها را کور و کر می‌خواهد، و تنها جایی به تو چشم و گوش‌ات را بازپس  می‌هد که نیاز باشد تنها او را ببینی و بشنوی . سئوال ممنوع، کنجکاوی ممنوع، اعتراض ممنوع، به چالش کشیدنِ چیزهایی که زندگیِ درونی و بیرونیِ تو را احاطه کرده‌اند ممنوع…

من به عنوان نویسنده، به عنوانِ شاعر، و در جایگاهِ خبرنگاری آزاد، برنمی‌تابم این همه ممنوعیتِ وحشی و متناقض را.

من پیش از این در جایی دیگر هم نوشته‌ام که: دینِ اسلام، دینی کاملا مردانه، خشک، به شدت متعصب، خشن و خونریز است . دینی که در رسانه‌هایش، خاصه صدا و سیمایش، از صبح تا شب ذهن و روحِ مردم را بمباران می‌کند که: اگر چنین کنید، خداوند چنانتان می‌کند، آتشِ جهنم، خشمِ خداوند و شکجه‌ی الهی در انتظارتان است، دینی که از خدا موجودی ترسناک، عصبانی، و همیشه آماده برای شکنجه‌ی مخلوقاتش ساخته است، گویی یکی آن بالا نشسته، سخت منتظر است تا شهوتِ شکنجه‌ی آدمیان را در خود ارضاء کند … این دین، بدونِ شک دینِ من نیست.

بله، مدت‌هاست به نقدِ دین نشسته‌ام و با سئوال‌هایم می‌خواهم تا ذهنِ مردم‌ام را به چالش بکشم، به فکر کردن به خدای ساخته و پرداخته‌ی حکومتی که جز این سلاحی برای سرکوب و سلطه بر مردمِ کشورم ندارد.

خدایی که سرم را خم می‌کند، خدای عصبانی، خدای خشمگین، خدای آماده برای شکنجه‌ی ‌روح و روانِ آدمی، خدای ساخته و پرداخته‌ی جمهوری اسلامی خدای من نیست دوستِ من . خدایی که به من اجازه نمی‌دهد خودم انتخاب‌اش کنم، و برایم انتخاب‌اش می‌کنند، خدای من نیست، خدایی که به من اجازه نمی‌دهد به زبانِ خودم با او حرف بزنم، خدای من نیست.

آری من برائت جسته‌ام، از این همه بلاهت و اندوهِ منتشر در قوانین‌اش برائت جسته‌ام و مدت‌ها پیش در یکی از همین شبکه‌های اجتماعی، شفاف و بی پرده برائت‌ام را از دینِ اسلام اعلام کرده‌ام، و در مقدمه‌ی کتابم “خطابه در تاریکی” هم برای ثبت در تاریخ زندگیِ خودم حداقل، این برائت را اعلام کرده‌ام، چه کنم، خسته‌ام از کوری دوستِ عزیز.

 

- این صراحت در گفتار، آن هم در ایرانی که حاکمان‌اش آماده‌ی به بند کشیدن و کشتن هستند، دردسر ساز نیست ؟

 

- گیرم که باشد، و هست البته، اما خدای خودشان به من فکر داده، خدای خودشان به من زبان داده، خدای خودشان به من قلم داده تا بیندیشم و بگویم و بنویسم، اگر غیر از این است یا خدای آنها مشکل دارد یا آنها تعریفِ دلبخواهی از خدای خودشان ارایه کرده‌اند و در آن مانده‌اند.

یک دور قرار است زندگی کنیم، طول‌اش خیلی مهم نیست، عرض و حجمِ این زندگی مهم است، دلم نمی‌خواهد این یک دور زندگی را مفت از دست بدهم، دوست ندارم کور بیایم، کور زندگی کنم، کور بروم . در یکی از یادداشت‌هایم، سال‌ها پیش، برای پسرم نوشته‌ام : طوری زندگی کن، که وقتی داری می‌روی، سئوال‌های کمتری برایت بی‌جواب مانده باشد … خب این من‌ام که باید طریقه‌ی زندگی را و یادگیری را به او بیاموزم، من نمی‌خواهم پسرم همچون من و من‌های بی‌شمار کور زندگی کند.

 

- آقای روان‌شید نظرتان درباره‌ی فضای ادبی امروز ایران چیست ؟

 

- به نظرم نمی‌توان در باره‌ی فضای ادبیِ امروز ایران حکمِ قاطعی صادر کرد از آن جهت که بدون شک من با همه‌ی آنچه که در ایران اتفاق می‌افتد در ارتباط نیستم، اما در همان حد و حدودی که اتفاق‌ها و فعالیت‌های اهلِ قلم را – چه رسمی و چه غیرِ رسمی – دنبال می‌کنم، می‌توانم نظر و نتایجِ شخصیِ خودم را اعلام کنم.

بی شک فضای ادبی بی تاثیر از فضای اجتماعی و مناسباتِ سیاسی نمی‌تواند بماند. شاعر، نویسنده، هنرمند … در هر جایگاهی که قرار گرفته باشد خواسته یا ناخواسته در بطنِ همین مناسبات قرار می‌گیرد، ممکن است نتوانیم منتشر کنیم، اما این معنای‌اش نیندیشیدن و ننوشتن نیست، به قولِ معروف: استالین بیش از 20 سال جلوی نشرِ هر نوشته‌ی مخالفی را گرفت، اما نتوانست جلوی اندیشیدن و نوشتن را بگیرد.

اما در شرایطِ به شدت بحران زده‌ی امروزِ ایران، فضای ادبی، خاصه از شعر می‌گویم، مطلقا نمی‌تواند بی‌تاثیر و درحاشیه بماند؛ از زبان بگیرید تا نوعِ نگاهِ شاعر، تا حتی نوعِ واژه‌گزینی‌های‌اش . به همین دلیل فکر می‌کنم شعر در واقع دورانِ خوبی را دارد طی می‌کند، خنده‌دار است نه؟ از این جهت می‌گویم دورانِ خوب، چرا که در جهان سومی که ما در آن به سر می‌بریم، و در کشوری که یک ایدئولوژی مذهبی و دینِ به شدت خشک و خونریز و پلیسی بر آن حاکم است، شعر به ناچار باید راه‌ها و آزمون‌های زیادی را بیازماید، برای گفتن، برای سرودن، برای بودن در فضایی تاریک و به شدت نظامی، به شدت نظامی و قرار گرفته زیرِ پرچمِ سیاه دین، شعر باید برای زنده ماندن، باید برای زندگی، دست به آزمون‌های بسیاری بزند، که خب بی شک خطاهایی را هم به دنبال خواهد داشت . به قولِ معروف: آنکه کار نکند، اشتباه نمی‌کند، و آنکه اشتباه نکند، چیزی یاد نمی‌گیرد.

راستش این دوران را دورانِ ریشه دواندن و آمادگی برای شکوفاییِ هنر می‌دانم . کمی به عقب که برگردیم و به رمان و رمان نویسی نگاه کنیم، به رمان‌هایی برمی‌خوریم که در دوران تاریکی و اختناق نوشته شده‌اند و در کم‌ترین مجالی که پیش آمد منتشر شدند، اگر چه توسطِ  حکومت به سرعت ممنوع و از دسترس خارج شدند، اما آنها که باید می‌دیدند و می‌خواندند، دیدند و خواندند و آنچه باید در ذهن‌ها می‌نشست، نشست . به یاد بیاوریم رمانِ “شبِ ملخ” را از جواد مجابی در دهه‌ی شصت، این رمان به نظرم یک شاهکار بود، یا “سیاسنبو” از آقای صفدری، یا حتی “زنان بدون مردان” شهرنوش پارسی پور و چندین رمان دیگر که حضور ذهن برای یادآوری ندارم . خب من اینها را حاصل اختناق و تاریکی و فضای بسته و مدام تهدید کننده‌ی ایران می‌دانم همین اتفاق بدونِ شک برای شعر هم می‌افتد، و حتما می افتد.

حداقل احمد شاملو با شعرهای منتشر شده‌اش در دهه‌ی سصت و هفتاد ثابت کرد که در شرایطِ کنونی، شعر دچار دگردیسی های زیبایی می‌شود.

یادآوریِ شعری از احمد شاملو شاید اینجا به جا باشد که می‌گفت : و شاعران، از بی‌آرش‌ترینِ الفاظ، چندان گناه‌واژه تراشیدند، که بازجویانِ به تنگ آمده، شیوه دیگر کردند، و از آن پس، سخن گفتن، نفسِ جنایت شد…

می بینید؟ کار شاعر همین است، یعنی کار هنر همین است که دستِ بازجویان را رو کند، دستِ آدم‌کشان را رو کند، و دستِ عشق را؛ در زمانی که مرگ حکمرانِ مطلق است.

 

 

 

- چه برنامه‌هایی برای آینده در نظر گرفته‌اید ؟

 

- به نظرم نخست نیاز به آرامشی دارم تا ذهنم را متمرکز کنم.

نوشته‌ها و کتاب‌های نیمه کاره‌ای دارم که فراغِ بالی باید باشد برای تکمیل‌شان، کتاب‌هایی که به عشقِ مردمِ کشورم کار کرده‌ام، کتاب‌هایی فرهنگی و به دور از سیاست و سیاست بازی‌های رایج . بی شک به دور از تنگناهای موجود، به دور از تهدیدها و هراسی که سایه به سایه‌ی ما می‌آید، به دور از دغدغه‌های توانفرسا، کتاب‌ها و تحقیقاتم را تکمیل می‌کنم.

نوشته‌ها و البته آنچه که به مسایل سیاسیِ ایران هم ربط پیدا می‌کند همچنان دغدغه‌ی همیشگی من است و همچنان خواهم نوشت، در واقع فاز جدیدی در زندگی را می‌خواهم آغاز کنم، نگفته‌های زیادی دارم که باید شروع به گفتن کنم…

 

- به عنوان آخرین سئوال مختصری از کارهای در دست تالیف خود بگویید.

 

  - نمی دانم می‌دانید یا نه؟ اما من در یک سال اخیر سی دیِ “ساعتِ قرار” را منتشر کردم، البته بدون مجوز و به صورتِ غیر قانونی، و کتابی که سال‌ها دولتِ پلیسی جلوی انتشار آن را گرفته بود: “به جای همه‌ی آنها که کم شدند”، این بخشی از تاریخ کانون نویسندگانِ ایران است، مصاحبه‌‌های من با هیئت دبیرانِ کانون نویسندگان ایران به همراهِ برخی از اعلامیه‌ها و اطلاعیه‌های کانون، تاریخچه‌ای از یک دوره از زمانِ ما، تاریخچه‌ی شکنجه و قتل و بند و زنجیر در جمهوری اسلامی…

در همین یک سالِ اخیر کتابِ “خطابه در تاریکی” از من منتشر شد، آن هم به همتِ دوستانِ نشر ادبیاتِ زیر زمینی ایران، و همه‌ی اینها درست مثلِ پازلی شد برای نظام، پازلی که هر چه کامل‌تر شد فشار و تهدید‌هایشان را بیشتر کردند.

امیدوارم بتوانم به شکل‌های ممکن و مطمئن نوشته‌ها و دکلمه شعرهایم را در ایران پخش کنم.

و اما در کنار این‌ها کارهای نیمه تمامی دارم که می‌خواهم کامل‌شان کنم؛ طرح و توضیح و تفسیر امثالِ حضرت سلیمان را سال‌ها پیش شروع کردم، زیرِ فشارهای موجود و آوارگی‌های پی در پی ناتمام مانده است . یکی دو مجموعه قصه و طرحِ یک فیلمنامه، و باز هم انتشار دکلمه شعرهایی که در این سال‌ها از انتشار آن‌ها منع شده بودم…

 

- ممنونیم از این که در این گفت و گو شرکت کردید.

 

 - من هم از شما به خاطر وقتی که گذاشتید سپاسگزارم و حرف‌هایم با با این بیت از سیفِ فرغانی تمام می‌کنم:

آنکس که اسب داشت، غبارش فرو نشست

گرد سُمِ خرانِ شما نیز بگذرد…