همه چیز عادیست

النا اکبرزاده  النا اکبرزاده

همه چیز عادیست

 

-:همه چیز عادیست.

این آخرین جمله او در جواب به هر سوال بوداری بود که سعی می کرد به آن جواب بدهد. اصرار عجیبی داشت که هیچ سوالی را بی پاسخ نگذارد. و بعد طرف را اینجوری متقاعد می کرد؛ “-:همه چیز عادیه هانی.” البته چیزی که علت این متقاعد شدن بود خود جمله نبود بلکه نحوه ادا شدن آن بود که او هر دفعه آن را به شکلی متفاوت ادا می کرد. و تا به حال پیش نیامده  که او این جمله را دو بار به یک شکل ادا کرده باشد. دست کم تا به حال کسی همچین ادعایی نکرده.

-:فقط کمی متفاوته.

ولی همه می دانستند که او کمی بیشتر از کمی متفاوته .فقط به رویشان نمی آوردند. که آنهم از روی ادب یا دلسوزی نبود. آنها خودشان هم یک جوری بودند. و می ترسیدند دست روی چیزی بگذارند که نقطه ضعف خودشان هم بود. او آنقدر بی چاک و دهن بود که همه شان را به لجن می کشید.

-:دیدمش.

ه دو چشم تنها کسی بود که او را از نزدیک ملاقات کرد. وقتی او در اتاق خوابش روبروی آینه قدی ایستاده بود . و داشت حدس می زد از آخرین باری که به رخت خواب رفته چند اینچ بلند تر شده. رابطه بین اضافه شدن قد و رفتن به رخت خواب همانقدر که برای او یک عادت لذت بخش بود برای مغز فندقی هایی که دور و برش بودند از جمله ه دو چشم عجیب و نا محسوس بود. آنها همیشه او را در همان قدی که اولین بار دیده بودند می دیدند. و این  او را که از آن وقت تا به حال کلی قد کشیده بود عذاب می داد. و چشم دیدن هیچ کدامشان را نداشت. آنها هنوز او را همان بند انگشتی صدا می زدند. چیزی که او دیگر نبود. دست کم خودش اینطور فکر می کرد.

-:بدتر از این نمی شه.

ه دو چشم تنها کسی بود که او را از نزدیک ملاقات کرد. شاید دلیلش این بود که او برخلاف همشهری های یک چشمی اش دارای دو چشم درشت و سالم بود و به همین دلیل  به شدت منفور بود. حتی بند انگشتی هم فقط یک چشم داشت که در یکی از سوراخ های بینی اش تعبیه شده بود و پلیتی مشکوک از وسط آن رد شده و تقریبن منهدمش کرده بود. مال بقیه هم در جاهای بهتری نبود.؛توی کاسه چشم با انحنای صد و هشتاد درجه ، زیر گواتر سه کیلو و هفتصد و پنجاه گرمی، دقیقن پشت گوش…..فقط ه دو چشم بود که دو چشمش درست در کاسه چشم  بین ابروهای کم پشت و گونه های استخوانی اش قرار داشت . و او به شدت می دید. حتی آن کوتوله بند انگشتی را. که خودش هم از طریق ضمیر ناخود آگاهش  پی به وجود خودش برده بود. ه دو چشم منفور ترین چیزی بود که آن شهر به خود دیده بود. حتی منفورتر از آن چیز های ناجوری که توی آن آینه قدی می دیدند.

-:از آن نوعش نیست.

برخی تردیدی ندارند و برخی همیشه مشکوکند. و او همیشه از طرف این دو قشر قضاوت می شد.البته موضوع این نیست .چیزی که آنها را داغ می کرد و گاهی می سوزاند این بود که ککش هم نمی گزید.

-:همینه که هست.

ه دوچشم تنها کسی بود که او را از نزدیک ملاقات کرد. وقتی او در اتاق خوابش روبروی آینه قدی ایستاده بود. هیچ قرار ملاقاتی در کار نبود. و او تصمیم نداشت چیزی ببیند. او در زمانی اشتباه در مکانی اشتباه قرار داشت و درهایی که همیشه بسته بودند بر اثر یک سهل انگاری پیش پا افتاده باز بودند. و او پا در جایی گذاشت که تا به حال …و اولین دری که فقط کمی آن را هل داد تا به اندازه ورود او باز شود همان دری بود که از توی آینه تمام قدی باز می شد که بند انگشتی جلویش ایستاده بود.

-:کی هستی؟

خیلی زود پشیمان شد. تقریبن می دانست او کیست. ولی نمی خواست به یاد بیاورد. یادش آمد دفعات قبل هم پشیمان شده بود. “-:گاهی برای حفظ وجهه لازم است.” فقط می خواست به رختخواب برگردد. به خاطر آن چند اینچ لعنتی.

 

النا اکبرزاده

18/7/89