شعری از سحر بیانی

سحر بیانی  سحر بیانی

 

1

 

می پرد  صدا از سیرسیرک

می پرد از پوست جانور

 نور خامُش و مرموز اش .

هستی، دیوانگیِ میل به بودن ست

توان وحشی طبیعیت اما در ویرانی .

می کوبد صدا در  همان حال که می کوبد.

  و نیست هیچ، ناتوانیِ شعر

هر آن چه ناممکن، زندگی ست.

 

سحر بیانی