پنجره ای به آن سوی آینه

ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
کامبیز گیلانی

گاه با خود در جنگم
که از این شب درون
نقبی به روشنی زنم
گاه در ستیز
که از تاریکی جهان
روزنه ای
به مرکز درک.
جهان را تحلیل می کنم
خویش را غربال
به ستارگان پیام می دهم
به انسان آموزش.
روزها را بر می شمرم
شب ها را ورق می زنم
و تولد را
به تماشا می نشینم
تا مرگی نا به هنگام
زود رس
و
بی انصاف
ماشه ی سلاح نفرت را
بچکاند.
و من می اندیشم
چنین جهانی
با تمام بسته بندی هایش
سیاه است.
گاه با خود در جنگم
تا از این همه سیاهی
موزه ای بنا کنم
که اعتبارش هیچ رنگی نباشد
تا
فریب را
به جای عشق بنشاند.
گاه بر خویش
نهیب می زنم
که جهان سیاه نیست
سفیدنیست
سرخ نیست
سبز نیست
تلخ است
تلخ تلخ.
جهان
جنگلی است
پر از درنده
درندگانی آگاه
که از خون پاک
نشئه می شوند.
گاه
به آینه نگاه می کنم
تا پنجره ای
به سوی دیگری بگشاید
که
پرم کند از
برق چشم کنجکاو کودک
صدای پرنده
رایحه ی گل
شلاق باران
بر امواج عاصی
و
پرتو مهری
که خورشید را
از پشت ابر تیره
به هستی
هدیه کند.
انگار
قلبم دوباره می تپد
انگار
دیگر جنگی در کار نیست
جنگی
که مرا از زندگی تهی کند
و
حسی
از کجا که نمی دانم
به دستم
گرما می بخشد.
دستی
که جهان زندگان
در انتظار کار اوست.
دستی
که جهان را
از ستم
رها خواهد کرد.
دستی
که صبح را
از گلوی این شب بلند
باز
خواهد ستاند.
گاه با خود در جنگم
گاه با خود …