نگاهی به مجموعه‌ي ساعت بدون تيك‌تاك

ا
ا
ا 

ا 

ا 

ا 

ا 

ا 

ا
تقسيم بندي اشعار مجموعه‌ي ساعت بدون تيك‌تاك سروده‌ي مهدي مرادي
مريم اسمعلي پور
كارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه بوعلي سينا

«ساعت بدون تيك‌تاك» عنوان دومين مجموعه‌ي شعر مهدي مرادي در شاخه‌ي ادبيات كودك و نوجوان است كه در سال 1390 از سوي نشر كتاب‌هاي شكوفه وابسته به انتشارات اميركبير براي گروه سني ج (نوجوان) با تصويرگري علي‌رضا جلالي فر به زيور چاپ آراسته شده است. اين مجموعه شامل 16 عنوان شعري مي‌شود. پيش از اين، مرادي، مجموعه‌ي «كلاغ سه‌شنبه» را در سال 1385 از سوي انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان روانه‌ي بازار كتاب كرده بود. در اين مقال، برآنيم تا اشعار اين مجموعه را براساس نقش صور خيال در القاي انديشه‌ي شاعر، صورخيال، انديشه تقسيم بندي كنيم و گاه گذري كوتاه بر ديگر مجموعه‌ي مرادي داريم.
صورخيال چيست؟
در تعريف شعر گفته‌اند: : «كلامي است داراي تخيل، عاطفه، وزن و موسيقي»(با تلخيص‌وتصرف، فتوحي و عباسي، 1390: 38). همان‌گونه كه مي‌بينيم، خيال يكي از عنصرهاي اصلي شعر است. شفيعي كدكني در تأييد اين سخن مي‌نويسد: «تخيل بازگشتن به خيال و ايماژ است و ايماژ يا خيال عنصر اصلي در جوهر شعر است. خيال؛ چيزي كه از نيروي تخيل حاصل مي‌شود»(با تلخيص، شفيعي كدكني، 1383: 9-18). در كنار تصوير و خيال، شاعر بايد به انديشه در شعر نيز توجه داشته باشد. برخي هم‌چون فرماليست‌ها معتقدند: «شعر بيان انديشه‌اي است به ياري تصوير»(احمدي، 1380: 59). البته اين به اين معنا نيست كه حتماً شاعر بايد انديشه‌اي در شعر داشته باشد؛ چنان‌كه خواهيم ديد، مرادي در اين مجموعه در برخي از اشعار تنها به وصف مي‌پردازد. اما به طور كلي، وقتي صورخيال در كنار انديشه قرار مي‌گيرد، بر زيبايي كلام مي‌افزايد و اين‌جاست كه بايد هم كلام شد با كسي كه مي‌نويسد: «شعر سبب حشر معاني مي‌شود»(به نقل از شفيعي كدكني، 1384: 5). براي اين منظور، اشعار مجموعه‌ي «ساعت بدون تيك‌تاك» را به سه دسته تقسيم بندي كرده‌ايم:
1- ابتدا به بررسي اشعاري مي‌پردازيم كه مرادي به نحو شايسته‌اي توانسته است، صورخيال را در خدمت انديشه به كار گيرد و در آن شعر، تخيل و تصوير به نحوي مبين انديشه‌ي شاعر است. اولين شعري كه مي‌توان از اين منظر به آن پرداخت، شعر «باچشم باز» است. شاعر در اين شعر از دو عنصر ادبيات كه گاهاً در تقابل و تضاد با يكديگر قرار مي‌گيرند؛ يعني قطره و دريا بهره مي‌برد. براي مثال، سعدي مي‌گويد:
يـــكــي قــطــره بـــاران ز ابــري چــكـيــد
كـه جـايــي كــه دريـاسـت، مــن كـيــســتــم
خـجــل شــد چــو پـهـنـاي دريــا بــــديـــد
گــر او هـــســـت، حــقــا كـه مـن نـيـسـتــم
(سعدي، 1379:ب 1984)
استفاده از تصاوير طبيعت، يكي از «عناصر اوليه‌ي شعر در هر زمان و مكاني است و هيچ‌گاه شعر را از طبيعت به معني وسيع كلمه نمي‌توان تفكيك كرد»(شفيعي كدكني، 1383: 397). در اين نمونه، مرادي با استفاده از دو عنصر طبيعي قطره و دريا، بسيار هنري و باريك بينانه، درصدد آموختن مسئله‌اي اخلاقي، همان بزرگ انديشي به مخاطب خود كه در حال گذراندن سال‌هاي نوجواني است. در اين جاست كه «قلمرو هنر آغاز مي‌شود؛ زيرا طبيعت و اخلاق در هم آميخته و با هم يگانه شده‌اند»(آشوري، 1384: 27). «قطره» نماد چيزي اندك و ناچيز و گاه انسان حقير و «دريا» نماد وسعت و بزرگي و انسان بزرگ. نگارنده معتقد است، با وجود قطره بودن، نيز مي‌توان به مرحله‌ي ژرف انديشي و بزرگ منشي رسيد:
يـك قـطره آب كــافــي اســـت
تــــا در دلــش بــبـــيـــنـــم
دريــــاي بــــيـــــكــــران را
در قـــطــــره مــي‌تــوان ديــد
بــا چــشـــم بـــاز گـــاهـــي
پــهــنـــاي آســــــمـــــان را
(مرادي، 1390: 9)
در شعر ديگري با عنوان «بگو بي تعارف سلام» براي توجه بيشتر نوجوان به وسعت نظر در انديشه و تفكر از تماشاي صبح، ديدن افق، در آيينه‌ي صبح بودن و… بهره مي‌برد. افق، صبح چون هيچ حدي ندارند و چشم تا آن‌جا كه مي‌نگرند، مي‌بيند و نهايتي ندارد، شاعر را در القاي انديشه‌ي بزرگ بيني ياري داده است:
بـرو تـا تـمـاشـــاي صــبــح
و ايــن‌جــا نـمـان بـي دريـغ
از احــوال بــاران بـــپـــرس
ســـراغ افـــق را بــگـــيــر
در آيـــنــه‌ي صــبــح بــاش
تــمــاشــايــي و ديــدنـــي
كــه آن‌قــدرهــا راه نـيـسـت
از ايــن كــوچـه تـا روشـنـي
(همان: 21)
بهره بردن از زيبايي‌هاي طبيعت مثل قطره و باران، افق، صبح و… در هنر و از جمله شعر از اهميت به سزايي برخورداراست تا آن‌جا كه ارسطو را بر آن داشت تا به نظريه‌ي محاكات اشاره كند و بگويد: «تقليد در شعر و هنر عبارت است از طبيعت يا عالم واقع»(ارسطو، 1387 :104). طبيعت و شعر تا انده‌ازه‌اي با هم يكي شده‌اند كه برخي از منتقدان امروزه مي‌گويند: «كشف يك از قوانين طبيعت خود نوعي بيداري، نوعي تجربه و نوعي شعر است»(شفيعي كدكني، 1383: 19). شعر بعدي كه به نوعي صور خيال در القاي انديشه‌ي شاعر مؤثر افتاده است، شعر «باران پشت پنجره» ست. شاعر در اين شعر از عنصر «تشبيه» بهره برده است. تشبيه يكي از عناصري است كه شاعر در تصوير سازي، مي‌تواند بسيار از آن بهره بگيرد. اكثر علماي بلاغت در تعريف تشبيه به يك چيز توجه دارند و آن هم، همانندي‌اي است كه اين آرايه بين دو امر برقرار مي‌كند. براي نمونه، هاشمي در اين باره مي‌نويسد: «تشبيه در لغت به معني تمثيل و در اصطلاح به معني بستن عقد مشابهت بين دو چيز است كه مقصود، مشاركت آ‌‌ن‌ها در يك چيز يا چند صفت براي تبيين غرضي بين متكلم در ذهن مي‌پروراند، مي‌باشد»(هاشمي، 1994/1414: 214). صاحب نظران ديگري مثل تفتازاني تشبيه را «مشاركت امر با امري ديگر در معني»(تفتازاني، بي‌تا :132) دانسته‌اند. درباره­ي ارزش ادبي تشبيه همين بس كه «تشبيه جزو مادر صورت‌هاي خيال و ركن اساسي مباحث زيباشناسي است»(مجتبی،1380 :193) و يا اين‌كه برخي ديگر نوشته‌اند: «تشبيه، هسته‌ي اصلي و مركزي اغلب خيال‌هاي شاعرانه است»(پورنامداريان، 1374: 181). شاعر در اين شعر خود را به درختي خشك و بي ثمر مانند كرده است. اين تشبيه حسي به حسي است: «طرفين تشبيه يا هر دو حسي‌اند مثل تشبيه گونه به گل سرخ؛ يعني يا در مورد آن‌چه با چشم ديده مي‌شود، آن‌چه با گوش قابل شنيدن است، آن‌چه با گوش قابل شنيدن است و آن‌چه قابل لمس است»(تفتازاني،بي‌تا: 133) و يا به نحو خلاصه‌تري، اين نوع تشبيه آن است كه «با يكي از حواس پنجگانه قابل درك و فهم‌ند»(هاشمي، 1994/1414: 216). دكتر فتوحي، اين نوع از تشبيه را تشبيه در «سطح» نام مي‌نهد و معتقد است: «تشبيه حسي به حسي چون در پايين‌ترين سطح ادراك حسي قرار دارد، عادي‌ترين و ساده‌ترين نوع تشبيه است«(با تلخیص‌و‌تصرف، فتوحي،‌1386: 63). اين نوع تشبيه از تأثيرگذاري بيشتري از منظر رواني برخوردار است؛ زيرا اين تصاوير حسي: «محصول معرفت محاكاتي‌اند. معرفت محاكاتي مانند يك عكس برداري ساده از طبيعت است. تشبيه حسي،‌ بيروني است و نسبت به صناعات ديگر ادبي هم‌چون استعاره، نماد، ‌حس‌آميزي و تشخيص خارجي تر است. محصول يك تأثير حسي از شيء خارجي است كه بر ذهن مي‌تابد و ذهن مانند آينه آن را با كلمات منعكس مي‌كند»(همان:100 -99) و «شاعران برجسته مي‌دانند كه مردم بيشترين لذت را از راه حواس و احساساتشان كسب مي‌كنند. آنان واقفند كه مردم هيجان‌هاي ناشي از تأثيرات حسي اشياء و حوادث را خيلي بيشتر از حكمت‌هاي جهاني و كليات دوست دارند»(همان: 421). سكاكي نيز معتقد است، تشبيهات حسي از تأثيرگذاري بيشتري برخوردارند؛ زيرا «ميل جان آدمي به حسيات بيش از عقليات است. با امور حسي بيشتر انس دارد و امر آشنا را پذيراتر از امر ناآشناست»(سكاكي، 1420-2000 :460-459). من آگاه شاعر و در حقيقت شاعر و يا مخاطبي كه شاعر خود را به جاي او گذاشته است و با حس بينايي ديده مي‌شود و قابل درك است، به درخت خشك و بي ثمر كه آن هم با حس بينايي قابل رؤيت است، مانند شده است. وقتي شاعر خود را به درخت تشبيه مي‌كند، در حقيقت با درخت احساس يگانگي مي‌كند: «در اين فرآيند يگانگي، پيوند ذات شاعر و شيء بسيار قوي‌تر از حالت همدلي است. شاعر ميان خود و شيء وحدت و يگانگي احساس مي‌كند و اوصاف جسم و جان خوش را در شيء مي‌بيند»(فتوحي، 1386: 73). در اين مثال، مرادي، مشبه و درخت مشبه‌به است:
خشك و بي ثمر بودم
ابـر را نـشــانـــم داد
با دو دسـت بـارانــي
آمـد و تـكــانــم داد
(مرادي، 1390: 11)
 او در اين نمونه، در حقيقت، از تصوير استفاده‌اي عاطفي كرده است و دوماً از اين تصوير و عاطفه براي القاي اين مفهوم كه خداپرستي است؛ آن هم خداپرستي اي مطابق با آن‌چه در دين به ما توصيه شده است؛ يعني شناخت خدا از روي تأمل و تفكر در صفات او. يكي از صفات خداوند، باريدن باران است. چه چيز بهتر از اين‌كه لحظه‌اي تفكر نوجوان را متوجه قدرتي كه اين باران را از آسمان سرايز مي‌كند، كنيم مي‌تواند او را به سمت خالق بي‌همتاي باران سوق دهد. مرادي در شعر «تو در من چه هستي؟ در مجموعه‌ي «كلاغ سه‌شنبه » منتها با ديدگاهي متفاوت نيز به اين مفهوم خداشناسي اشاره داشته است. نگاه مرادي در اين شعر به خدا، نگاهي كهن‌الگويي است. كارل گوستاو يونگ (Carl Gustav Jung) روان‌شناس بزرگ سوئيسي، به مفهوم كهن‌الگو (Archtype) توجه وافري دارد. كهن‌الگوها از نظر او محتويات ضمير ناخودآگاه جمعي‌اند؛ يعني «ضميري كه خصوصياتش كاملاً كلي و عمومي است و محتواي آن را در همه‌ي افراد مي‌توان يافت»(يونگ،1385: 88) او خدا را نيز يك كهن‌الگو مي‌داند. از نظر او انديشه‌ي خداپرستي در همه افراد «به عنوان يك حقيقت رواني؛ يعني چيزي‌كه نه در بيرون فرد؛ بلكه در درون او و به مثابه بعدي فعال در درون زندگي روانيش وجود دارد»(پالمر، 1388: 178). در ديد شاعر اين مجموعه نيز، خدا، نور روشني در درون اوست كه دل كوچك او با حضورش روش مي‌شود:
تـــو در مـن چه هســتي؟ چـــراغـــي كه روشــــن
شــده نـــــور بــــــاران
دل كــوچــــك مــــــن
(مرادي، 1385: 28)
يكي از انديشه‌هاي غالب اين مجموعه و گاهاً مجموعه‌ي «كلاغ سه‌شنبه »، احساس تنهايي است. او در مجموعه‌ي پيشين خود در شعر «پنج شنبه‌ي باران» خود را به درخت تنهايي در حوالي ميدان مانند مي‌كند:
بي پرنده بي آواز
در حوالي ميدان
اتفاق مي افتد
تند و بي خبر باران
(مرادي، 1385: 12)
تنهايي شاعر دراين موارد، حقيقت، تنهايي نسل امروز است. شعر «جيرجيرك» اولين شعري است كه تداعي كننده‌ي تنهايي نگارنده است. جيرجيرك موجودي است كه در شب شروع به خواندن و جيرجير كردن مي‌كند و شاعر زمان و موجود مناسبي را براي بيان اين احساس تنهايي انتخاب كرده است. از جهت ديگر، واژه‌‌ي «تك‌خواني» در كنار تصوير آوازخواني جيرجيرك در شب؛ زماني كه انسان‌ از انديشه و دغدغه‌هاي روز فارغ است، در رساندن اين مفهوم كمك كرده است. علاوه بر تك‌خواني واقعي جيرجيرك و تنها شنيدن صداي او، در ذهن مخاطب تصوير ساز و كنسرت موسيقي را تداعي مي‌كند كه يك خوان دارد:
شـب اسـت و جـيـرجيـــرك
دوبــاره فــكــر كــار اســت
دوبــاره ســــاز او كـــــوك
صــدايــش بــي قــرار اسـت
صــداي جـيــرجــــيــــرك
شــده لـــالــــايــــي مـــن
پـر از تك خـوانــي اوســـت
شـــب تـنــهـــايـــي مـــن
(مرادي، 1390 : 17)
در شعر «تند نرو اي شهاب» نيز شاعر با واژگان و تصاويري ديگر باز در پي درماني براي علاج تنهايي خود است؛ زيرا به شهابي كه در شب آمده است، توصيه مي‌كند از كنارش نرود:
آمــدي از دوردســــــــت
از ســفـــر آســـمــــــان
ديـدمـت امـشــب خـــودم
در وســط آســـــمـــــان
مي‌رســي از دوردســــــت
مـي‌گــذري پـــر شـتــاب
مـي‌شـنـــوي؟ صـبــر كـن
تــنــد نـرو اي شـهــــاب
(مرادي، 1390: 16)
شعر بعدي كه در برگيرنده‌ي همين مضمون است شعر «قله‌ي خوشبخت» است. شاعر در اين نمونه نيز خود را و يا مخاطب خود را به قله‌ي بالاي كوه تشبيه كرده كه در زير پايش رود، صخره، دره قرار گرفته‌اند؛ يعني به نوعي متمكن و قدرتمند است؛ اما با اين وجود از اين داشته‌هايش لذت نمي‌برد و باز هم احساس تنهايي مي‌كند:
پـيـش من اي كاش مي‌شد
قـلـعـه‌اي ديـگـر بـيـايــد
تـا غـم تـنـهــايــي مـــن
در كـنــارش سـر بـيــايـد
 (مرادي، 1390: 19)
اين احساس تنهايي، احساس تنهايي نسل و نوجوان امروز است. به راستي كودك و نوجوان امروز همه چيز دارد. او در دنياي مدرنتيه همه نوع امكانات را تجربه و از همه‌ي آن‌ها بهره مي‌برد؛ اما با اين وجود اگر تنها نگاهي كوتاه به نوجوانان امروز داشته باشيم و از مشكلات آن‌ها با جامعه و خانواده مطلع شويم، متوجه تنهايي آن‌ها مي‌شويم. نوجوان امروز از محبت به اندازه‌ي نوجوان دو سه نسل پيش برخوردار نيست؛ چرا كه دنياي علم و صنعت به او ياد داده، به جاي اين‌كه با پدر و مادر بزرگش به گفت و گو بنشيند، مي‌تواند ساعت‌ها وبگردي كند و … اين احساس تنهايي در پي مدرنتيه حكايت از اين دارد كه نوجوان را از اصول اساسي زندگي دور مي‌كند. اينترنت و … نمي‌تواند راه و مقصد را به يك نوجوان نشان دهد. او در زندگي بايد تجربه بياندوزد و از آموزنده‌هاي بزرگان خود كه عمر پيش روي ما را پشت سر نهاده و گنجينه‌اي از تجربه‌اند، استفاده كند.
همين احساس در شعر جاده نيز وجود دارد. نگارنده خود را به جاده‌اي كه خالي از رد و پاست و انبوهي از فاصله را بر دوش دارد، مانند كرده است. تصوير، تصوير زيبايي است. شاعر جاده‌اي است و كوه‌هاي اطراف آن جاده بر روي دوش فاصله‌هايي‌اند كه او از دوستان خود دارد. احساس يگانگي و همذات‌پنداري با جاده، به رشد عاطفه در شعر كمك كرده است؛ زيرا همان‌گونه كه گفته شد، يكي از موارد ايجاد عاطفه در شعر برقراري احساس يگاني شاعر با شيء مورد نظر است:
مـن هـمــان جـــــاده‌ام
خـالــــي از رد و پـــــا
مـانـده‌ام ســوت و كـور
سـرد و بــي مــاجــــرا
رفـتــن و رفـتـــن است
هـر نـفــس كــار مـــن
دسـت كـم كـــاش بـود
يـك نـفــر يـــار مـــن
 (مرادي، 1390 :28).
در شعر «جشن آشتي كنان»، شاعر دو شاگردي را كه با هم قهر بودند و خانم يگانه آن‌ها را به صلح و آشتي فرا مي‌خواند به «دو غنچه» تشبيه كرده است. مرادي بسيار هنري، صورخيال را در خدمت انديشه‌ي شعر قرار داده است. او دو شاگرد قهر كرده را با تشبيه مضمر؛ يعني «تشبيهي كه در بيت و مصرع به صورت نامحسوس و پنهان است؛ منتها از قراين و معني بيت متوجه مي‌شويم، منظور از آن تشبيه مضمر است و در اين نوع تشبيه ظاهراً با ساختار تشبيهي مواجه نيستيم؛ ولي مقصود گوينده، تشبيه است«(شميسا، 1383: 49) به «غنچه» تشبيه كرده است. تو در تويي طبيعي غنچه را به حالت ناراحتي  و گرفتگي آن دو شاگرد از قهر با يكديگر مانند كرده است:
مـهـربـــانــي بـــهـــار را
تـوي قـلـب مـا دو تا نشاند
خـانـم يـگــانــه بــاز هـم
مـا دو غنچه را به هم رساند
(مرادي، 1390: 20)
در ژرف ساخت اين شعر به نوعي همان احساس تنهايي موج مي‌زند. منتها در اين شعر مرادي در پي بيان راه حلي براي فرار از آن احساس است. دوستي با دوستان خوب براي نوجوان در پي ريزي مسير آينده‌اش مي‌تواند بسيار مؤثر افتد.
يكي ديگر از دغدغه‌هاي شاعر براي نسل نوجوان، دريغ شاعر بر گذشت زندگي روستايي در كنار گل و پروانه و سبزه و سنبل و جانشين شدن زندگي شهري به جاي آن است. اين نحوه از تفكر، منتقد را به سوي تفكر نوستالوژي و حسرت گرايي شاعران قرن نوزده و مكتب رومانتيسم سوق مي‌دهد؛ زيرا «اين اندوه معمولاً زاييده‌ي توقعات تسكين ناپذير قلبي است كه در جهاني بي احساس و بي ايمان گرفتار شده است»(سيد حسيني، 1385، ج1: 181).
شاعر اين مجموعه نوجوان دوره‌ي قبل است؛ يعني زماني كه تكنولوژي جاي همدلي، دوستي و … را نگرفته است. اين‌كه نوجوان امروز از بسياري از دوستي‌ها، گذرها، تجربه‌هايي كه هم سن وسالان او در دوره‌ي نوجواني تجربه كرده‌اند، دور است و اصلاً از آنها چيزي نمي‌داند، دغدغه‌ي بسياري از شاعران هم دوره‌ي اوست. مرادي نيز از اين دسته محسوب مي‌شود. شاعر در شعر «در خواب گلدان‌ها» از اين‌كه نوجوان امروز محدود به زندگي در فضاي يك آپارتمان در دود پايتخت است، حسرت مي‌خورد و از اين‌كه كسي در اين زندگي شهري از فصل پروانه، گل‌ها، دشت‌ها چيزي نمي‌داند. او از همه‌ي ندانستن‌ها اين‌ها نتيجه را مي‌گيرد كه در نهايت، صميميت معنا ندارد:
چـرا از فـصـل پــروانــه
كسي چيـزي نـمـي‌دانــد
چـرا دربـاره‌ي گــل‌هـــا
كسي شعري نمـي‌خـوانـد
چـرا در دشـت‌هـا كـسـي
گــنـــدم نــمــي‌كــارد
چـرا در خـواب گـلدان‌ها
شـبـي بـاران نـمـي‌بـارد
نـگـاه كـوچه‌ها از اينجا
چرا تاريك و دلتنگ است
از اينجـا تـا صمـيـمـيـت
هزار و چند فرسنگ است
(مرادي، 1390: 31).
در شعر «خوش به حال آسمان» نيز باز به نحوه‌ي زندگي نسل امروز اشاره مي‌كند. به زندگي آپارتمان نشيني، به زندگي‌اي كه در آن از سبزه و سنبل خبري نيست. شاعر در اين نمونه، چگونگي زندگي نسل دوره‌ي نوجواني خود را با نسل نوجوان امروز مقايسه مي‌كند و مانند شاعر نوستالوژ و رمانتيك «به سامان قديم خود چسبيده است و در نتيجه غالباً با نظري مفارقت آميز به روزگار قديم مي‌نگرد»(مختاري، 1378: 107):
چه قدر تنگ و كوچك است
تـراس ايـن آپـــارتـــمــان
دلـم گــرفــت راســـتـــي
خــوشـا بـه حـال آسـمــان
نـه تـوي ايـن تـراس زشـت
سـتـاره ديـــده مــي‌شـــود
نــه چـه‌چـه پــرنـــــده‌اي
در آن شـنــيــده مـي‌شــود
از ايــن طـرف بـه آن طرف
 كـشـيـده‌انـد بـنـد رخــت
نـه سـبـزه‌اي نـه سـنـبـلــي
نـه بـاغـچـه و نـه درخــت
(مرادي، 1390: 14)
در شعر «پرنده» از يك صحنه و تصويري كه همه‌ي ما بارها آن را مشاهده كرده‌ايم، براي بيان انديشه‌ي شعر خود بهره مي‌برد. در اين شعر، شاعر از پرنده‌اي كه بيكار بر روي شاخه‌ي درخت نشسته، به رشد پشتكار و تلاش در ذهن مخاطب نوجوان خود پل زده است. او به اين پرنده كه در حقيقت استعاره از انسان تنبل است، مي‌گويد:
چـرا تـنـبـلــت كــرد
كــمــــي آب و ارزن
پــر از بـال و پـر شـو
 بـــراي پــــريـــدن
رسـيــدن بــه آن‌جــا
بــه آن بــاغ روشــن
كـه جاري است در آن
هــواي ســـــــرودن
(مرادي، 1390: 25)
2- بخش دوم شامل اشعاري مي‌شود كه شاعر در آن تنها به وصف مي‌پردازد. توصيف يك صحنه، هدف اصلي شاعر است و انديشه‌اي ندارد. او در اين  توصيف‌ها و نمونه‌ها از ايماژ بهره مي‌برد. ايماژ عبارت است از «هرگونه تصرف خيالي در زبان يا هرگونه كاربرد مجازي زبان كه شامل همه‌ي صناعات و تمهيدات بلاغي از قبيل تشبيه، استعاره، مجاز، كنايه، تمثيل، نماد، اغراق، مبالغه، اسطوره، اسناد مجازي، تشخيص، حس‌آميزي، پارادوكس و… مي‌شود»(فتوحي، 1386: 45-44).
الف- تشخيص((personification: «يكي از زيباترين گونه‌هاي صور خيال در شعر، تصرفي است كه ذهن شاعر در اشياء و در عناصر بي‌جان طبيعت مي‌كند و از رهگذر نيروي تخيل خويش بدان‌ها حركت و جنبش مي‌بخشد و در نتيجه هنگاميكه از دريچه‌ي چشم او به طبيعت و اشيا مي‌نگريم همه چيز را در برابر ما سرشار از زندگي، حركت و حيات است»(شفيعي كدكني، 1383: 149). يكي از زيباترين اشعار اين مجموعه كه تشخيص و توصيف نمود بارزي در آن دارد، شعر «انار و لبخند» است. در اولين پاره، شاعر از آرايه‌ي تشخيص يا بهره برده است؛ زيرا براي انار چشم قايل شده است:
چـرخـيـد در چــشـــم انـــار
تـصـويــري از چـاقــوي تـيـز
(مرادي، 1390: 6)
در بند دوم شاعر مي‌گويد، از ديدن اين صحنه ساعت از تيك و تاك افتاد. گويا ساعت انساني است كه از ترس بريدن انار جان تسليم كرده است:
سـاعت بـدون تيك‌تاك
يـك لـحـظـه از كـار ايستاد
(همان)
 (مرادي، 1390: )
از جهتي مهرباني تشخيص دارد. چاقو مهربان است و انار مي‌خندد. همه‌ي اين موارد ويژگي‌هاي‌ي مخصوص انسان اند؛ اما شاعر آن را به چاقو و انار نسبت داده است:
چـاقـو انـار بـسـتـه را
بـا مـهـربـاني چاك داد
(مرادي، 1390: 6)
و:
در قـاب سـرد لـحظه‌ها
لـبخـنـد خونـيـن انــار
(همان)
ب- حس‌آميزي((Synaethesia: حس‌آميزي يعني «توسعاتي كه در زبان از رهگذرآميختن دو حس به يكديگر ايجاد مي‌شود»(شفيعي كدكني، 1384: 15). انتظار يك احساس باطني است و برخي معتقدند: «اين آميختگي قلمروهاي حسي با يكديگر منحصر در حواس خمسه‌ي ظاهره نيست؛ بلكه حواس باطني را نيز شامل مي‌شود»(همان: 17). انتظار را با رنگ سرخ آورده است. «در حس‌آميزي پر امكانترين حس‌ها، حس بينايي است كه رنگ مهم‌ترين عنصر ادراكات اين حس است»(شفيعي كدكني، 1383: 272). مرادي در اين مجموعه بسيار از عنصر رنگ براي حس‌آميزي بهره برده است. در بيت زير، شاعر از تركيب انتظار سرخ براي به تصوير كشيدن سرخي انار از حس‌آميزياستفاده كرده است:
در انـتـظـاري سـرخ بــود
بـشـقـاب خـالي روي ميز
(مرادي، 1390 :6)
در بيت پاياني اين شعر يك حس‌آميزي ديگر به كار بده است. لبخند انار خونين است. براي لبخند كه يك حس باطني رنگ خونين و سرخ بودن را در نظر گرفته است:
در قـاب سـرد لـحظه‌ها
لـبخـنـد خونـيـن انــار
(همان)
مرادي، در شعر «بگو بي تعارف سلام» نيز دو حس شنوايي(كلام) و بينايي(سبز و رنگ) را با هم در آميخته است:
بـبـر بـا خودت هر كه را
بـه سـر فـصـل سبز كلام
 (مرادي، 1390: 21)
در شعر «باران پشت پنجره» نيز ميان «صدا» كه احساسي شنيدني است با «تري» كه لمس كردني است، ارتباط يرقرار كرده است:
هر ناودان پر از خبر اوست
لبـريـز از صداي تر اوست
(همان: 13)
در شعر «فكرهاي يك درخت»  در تركيب «برگ‌هاي روشن درخت» نيز، حس بينايي را با يكي از حواس باطني مثل روشني در آميخته است:
به باد فكر مي‌كنم
كه مي‌وزد
و برگ‌هاي روشن درخت را
به دوردست مي‌برد
دلم گرفته است، سخت
چرا
به گوش هيچ كس نمي‌رسد
صداي فكرهاي يك درخت
(مرادي، 1390: 27).
پ- تشبيه: در بند سوم، تشبيهات حسي فراواني به كار برده است. گفتيم كه اين نوع تشبيهات از تأثير پذيري بيشتري برخوردارند. تشبيه انار به آتش:
مـانـنـدآتـش سـرخ بود
مـانـنـد آتـش بـي قـرار
(همان)
شعر دوم كه تصوير و تشبيه به نوعي باز غوغا مي‌كند، شعر «باران پشت پنجره» است. در بيت دوم اين شعر، تشبيه مركبي ديده مي‌شود. شاعر، باران را در زيبايي به  مانند خاطره و خيالي مي‌داند كه هميشه با اوست. در بيت دوم و سوم نيز باز تشبيه مركب وجود دارد. بيت دوم به نوعي مشبه و مشبه به مركب است؛ يعني خود را به بچه‌هاي خانه‌ي باران كه سرشار از ترانه‌ي بارانند، مانند كرده است و وجه شبه را در نم نم، زلالي، جاري و يك ريز بودن در نظر گرفته است:
مـا بـچـه‌هـاي خـانـه‌ي بـاران
سـرشـار از تـرانــه‌ي بــــاران
نـم‌نـم، زلال، جاري و يك‌ريـز
در روزهـاي سـاكـت پـايـيــز
(مرادي، 1390: 13).
باران يك ترانه است و مي‌توان آن را سرود و خواند. اين تشبيه تشبيهي، بسيار هنري است و ارزش زيبايي شناختي دارد؛ زيرا باران به يك قطعه‌ي ترانه تشبيه شده است كه مي‌توان آن را خواند. باران يكي از تصاوير مورد علاقهي مرادي است. اين علاقه در مجموعهي كلاغ سه‌شنبه  نمود بيشتري دارد. نگاهي به عناوين اين مجموعه مثل اشعار «اولين باران سال»، «آبان»، «پنج‌شنبه‌ي باران« اين مهم را روشن مي‌كند. او مثلاً در شعر، «اولين باران سال» در مجموعه‌ي «كلاغ سه‌شنبه » صحنه‌اي باراني را توصيف مي‌كند:
ريخت در ذهن اتاق
چكه چكه ساز آب
سطل خالي زير سقف
پر شد از آواز آب
نه عبور عابري
نه صداي قيل و قال
بي‌خبر باريده بود
اولين باران سال
 (مرادي، 1385 :9)
ج- تضاد و پارادوكس: تضاد يعني؛ «بين معني دو يا چند لفظ تناسب تضاد باشد؛ يعني كلمات از نظر معني، عكس و ضد هم باشند»(شميسا، 1383: 117). تضاد در اين مجموعه از چند مورد تجاوز نمي‌كند. براي مثال، از يك جهت، مفهوم مهرباني با چاقو در تضاد است:
چـاقـو انـار بـسـتـه را
بـا مـهـربـاني چاك داد
(مرادي، 1390: 6)
از جهتي ديگر اگر چاقو مهربان است و با مهرباني انار را مي‌برد، چرا در بيت قبل از اين، ساعت از تيك و تاك مي‌افتد. اين مفاهيم با هم در تضادند.
«مهم‌ترين نوع تضاد در ادبيات پارادوكس(paradox) يا متناقض‌نماست و آن وقتي است كه تضاد منجر به معناي غريب به ظاهر متناقضي شود؛ اما اين تناقضات با توجيهات عرفاني، مذهبي، ادبي و … قابل توجيه است»(شميسا، 1383 :119). براي نمونه، در پاره‌ي دوم شعر «باران پشت پنجره» خانه‌ي باران، يك بيان پارادوكسي و متناقض نماست. باران كه هيچ وقت نمي‌تواند خانه داشته باشد؛ زيرا باران، هر خانه‌اي هم كه باشد حتي از آهن آن را خراب و پوسيده مي‌كند. اين مهم تنها در زبان هنر و ادبيات و شعر ممكن مي‌شود؛ جايي كه تضادها به جلوه مي‌آيند. فتوحي معتقد است: «تصوير پارادوكسي، تازه، غريب و خلاف عادت است. ذهن ما چون با امور معمول و با منطق طبيعت عادت كرده و ذهني كه با چنين عادتي خوگرفته، وقتي به تعبيري خلاف عادت بر مي‌خورد، ناگهان بر مي‌آشوبد و از غفلت بيدار مي‌شود. پارادوكس از طريق عادت شكني و مخالفت با منطق، اعجاب ذهن را برمي‌آنگيزد»(فتوحي، 1386: 329). همين منطق عادي ذهن ماست كه ما را به اين سو سوق مي‌دهد كه چگونه ممكن است براي باران خانه فرض كرد. تركيب «ترانه‌ي باران» نيز قابل توجه است. اين تشبيه ذهن مخاطب را به سمت صداي باران در موقع ريزش نيز هدايت مي‌كند.
چ- ايهام: در اين روش كلمات و يا عبارات و جملات موهم معاني مختلفند و ممكن است با آن معاني مختلف با كلمات ديگر رابطه ايجاد كنند»(شميسا، 1368: 131). در شعر «باران پشت پنجره» در بيت چهارم، واژه‌ي «تر» ايهام دارد و دو معناي با طراوت و تر در مقابل خشك را مي توان براي آن در نظر گرفت و با ناودان نيز تناسب دارد:
هـر نـاودان پر از خبر اوست
لبريـز از صـداي تـر اوسـت
(مرادي، 1390: 13)
3- دسته‌ي دوم شامل اشعاري مي‌شود كه شاعر در آن‌ها بدون توجه به صورخيال تنها به بيان و توضيح صحنه‌اي مي‌پردازد. براي مثال، او در شعر «اهواز خرماها» به توصيف تابستان گرم جنوب مي‌پردازد و آن تنها بياني است از خرماهاي شهر اهواز. البته نبايد از اين نكته فارغ شد كه زيبايي اين شعر به خاطر سادگي و عاطفه‌اي است كه شاعر در وصف شهر خود به كار برده است:
خورشيد مي‌تابد
در شاخه‌هاي نخل غوغايي است
با من بيا
هر تابستان
اهواز خرماها تماشايي است
(همان: 29)
يا در شعر «ده دقيقه روي سيم» نشستن پرنده‌اي به نام سار و سر و صداي آن در آسمان را توضيح مي‌دهد، بدون وجود تشخيص، تشبيه و … :
روي ســيــم‌هــاي بــرق
سـارهـا نــشــسـتـه‌انــد
بــال‌هــاي خــســتــه را
مدتـي اسـت بــسـتـه‌انـد
در سـر و صـــدايــشــان
آسمان شـنــيـدنـي اسـت
كوچــه‌هـــاي سـار هــم
راسـتي كـه ديـدنـي است
(همان: 23)
انديشه از كلاغ سه‌شنبه تا ساعت بدون تيك‌تاك
همان‌گونه كه در ابتداي اين گفتار آمد، اولين مجموعه‌ي مهدي مرادي در حوزه‌ي ادبيات كودك و نوجوان، مجموعه‌ي «كلاغ سه‌شنبه» است. اين مجموعه نيز براي گروه سني د و ه؛ يعني نوجوانان سروده شده است. مرادي در اين مجموعه انديشگان و درون مايه‌هايي مثل «اميد داشتن در مشقت‌ها» در شعر «با يك بغل بنفشه و سوسن» گنجانده است:
با شاخ و برگ خالي و خشكم
من هم در انتظار بهارم
از روزهاي سبز شگفتن
صدها هزار خاطره دارم
(مرادي، 1385 : 7)
گاهي نيز «آموزش فداكار و دلسوز بودن» يكي از مضمون‌هاي مورد توجه اوست:
تك درخت خشك كوچـــه
برگ و بار اگر ندارد
قول داده ابر آبان
بي‌دريغ تر ببارد
(همان: 11)
همانگونه كه آمد، او گاه به خداشناسي نيز توجه دارد. برخي از انديشه‌هاي شاعر در دو مجموعه يكسان است، مانند خداشناسي و احساس تنهايي؛ اما از برخي از درون مايه‌هاي مجموعه‌ي «ساعت بدون تيك‌تاك» مي‌توان اين نتيجه را گرفت كه انديشگان مرادي در اين مجموعه رشد يافته است. براي مثال، گفته شد كه او در «ساعت بدون تيك‌تاك» گاه در مقام يك شاعر نوستالوژ است؛ يعني بر گذشتن گذشته‌هاي باصفا و صميمي غبطه مي‌خورد و از زندگي آپارتماني و زندگي‌اي كه بويي از گل و ريحان و پرواز و پرنده نبرده است، گلايه مي‌كند. به راستي زندگي بدون گل و ريحان و … كه همه مي‌تواند استعارهايي از محبت و صميميت باشند، دغدغه و انديشه‌اي بزرگتر از اميد داشتن در سختي‌هاست. شاعر در اين مجموعه از خود مي‌پرسد چرا از فصل پروانه كسي چيزي نمي‌داند و يا اين‌كه چرا ديگر ديدن پرواز پرنده لذت بخش نيست. اين پرسش‌ها، پرسش‌هايي برخاسته از تفكري ژرف و عميقند. چنين اشعاري كه برخاسته از دل و تفكري پرسش‌گر است، بسيار بر دل مي نشيند. پرسش او پرسش از آب و هوا نيست. پرسشي است كه درد جامعه‌ي خود را بازگو مي‌كند. «شعر شاعر بزرگ جز يك شعر و سخن متفكر بزرگ، جز يك سخن نيست.آن درگير بودن با يك پرسش است كه نخستين، ژرف‌ترين و پاسخ ناپذيرترين پرسش‌هاست. اين پرسش تمام هستي را در بر مي‌گيرد و خود پرسنده را نيز هم‌چون ذره‌اي در كل هستي و يا هم چون آينه‌اي از آن او و در برابر اوست»(آشوري، 1384 :65).
منابع:
آشوري، داريوش.(1384). شعر و انديشه،‌ تهران، مركز، چاپ چهارم.
احمدي، بابك.(1388). ساختار و تأويل متن، تهران، مركز چاپ يازدهم.
پالمر، مايكل (1388). فرويد، يونگ و دين، غلامرضا محمودي(مترجم). تهران، رشد، چاپ دوم.
پورنامداريان، تقي.(1374). سفر در مه، تهران، زمستان، چاپ اول.
تفتازاني، سعد الدين. (بي‌تا). مختصرالمعاني، قم، مصطفوي.
سيد حسيني، رضا.(1385). مكتب‌هاي ادبي، ج1، تهران، نگاه، چاپ چهاردهم.
سكاكي، ابويعقوب يوسف بن محمد بن علي.(1420/2000). مفتاح العلوم، عبدالحميد الهنداوي(مصحح). بيروت، دارالكتب العلميه.
سعدي، مصلح الدين.(1385). بوستان، تصحيح و توضيح از غلام‌حسين يوسفي، تهران، شركت سهامي انتشارات خوارزمي، چاپ اول.
شفيعي كدكني، محمدرضا.(1384). موسيقي شعر، تهران، آگه، چاپ هشتم.
—————–.(1383). صورخيال در شعر فارسي، تهران، آگه، چاپ نهم.
شميسا، سيروس.(1383). بيان و معاني، تهران، فردوس، چاپ هشتم.
———–.(1368). نگاهي تازه به بديع، تهران، فردوس، چاپ چهاردهم.
زرين كوب، عبدالحسين.(1387). ارسطو و فن شعر، تهران، امير كبير، چاپ ششم.
فتوحي رود معجني، محمود.(1386). بلاغت تصوير، تهران، سخن، چاپ اول.
—————- و حبيب الله عباسي.(1390). فارسي عمومي، تهران، سخن، چاپ چهل و پنجم.
هاشمي، احمد.(1994/1414). جواهرالبلاغه في المعاني و البيان و البديع، بيروت-لبنان، دارالفكر.
مجتبي، مهدي. (1380). بديع نو، تهران، سخن، چاپ اول.
مرادي، مهدي. (1385). كلاغ سه‌شنبه، تهران، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، چاپ اول.
———–.(1390). ساعت بدون تيك و تاك، تهران، شكوفه وابسته به انتشارات امير كبير، چاپ اول.
 مختاري، محمد.(1378). هفتاد سال عاشقانه، تهران، تيراژه، چاپ اول.
 يونگ، كارل گوستاو.(1385). روانشناسي ضمير ناخودآگاه. محمدعلي اميري(مترجم). تهران، علمي و فرهنگي، چاپ چهارم.