پشیمانی، رضا بی شتاب

پشیمانی، رضا بی شتاب

- تا شما نشستید من یه تُکِ پا برم بیرون و برگردم
- کجا میری! هرچی میخوای بگو من میرم می گیرم
- نه نه، خودم میرم، سیگار می خوام؛ تو چیزی نمیخوای؟
شنیدم که گفت:
تویِ این هوا! درخت ها رو داره باد میبره، چه برسه به آدم»
صدای هراس اش را شنیدم؛ ولی رفتم و باید می رفتم و از این خواب بیرون می آمدم، خانه غمگین ام می کرد و بیرون حوصله ام را سر می بُرد؛ و از شما چه پنهان میانِ خستگی ها و خمیازه ها راه می روم، دراز می کشم، کتاب می خوانم و به جایی نگاه می کنم که نمی دانم کجاست؛ دنبالِ چیزی می گردم که نمی یابم؛ و صدا؛ ستاره ی بی تابشی است که از سینه ی من سوا شده و بر خاک افتاده است، و آنقدر با خودم حرف زده ام که شما را هم خسته کرده ام طوری که دیگر؛ نگاهم نمی کنید
همیشه از کنارِ هم می گذریم ولی چیزی نمی گوییم؛به هم نگاه می کنیم، حالا گیرم زیر چشمی و دزدیده و شما بهتر از من این را می دانید، من با شما آشنایم ولی شما به من گوش نمی کنید، من از آتشِ گفتن می سوزم، می سوزم…
پاهایم تا زانو در آب است و چشمانِ وحشت زده ام دارند از حدقه بیرون می آیند؛ رو به سویِ سربالایی می روم و آب پاهایم را رها می کند و لرزش و چندشی در تنم می پیچد و کفش هایم به فرمانِ من نیستند؛ پاهایم از گِل و ماسه بی ریخت شده اند، کفش هایم را در می آورم؛ نگاهشان می کنم: دهانشان باز است و شکلِ ماهیِ افتاده بر خاک اند و واپسین حباب های هوا بیرون می ریزند؛ به طرفِ آب پرتابشان می کنم، کفش ها قلمدوشِ آب اند و بعد می افتند و روی گرداب چرخی می زنند، از هم جدا می شوند و دورِ خودشان می گردند و بالا و پایین می روند و همراهِ جریانِ آب گم می شوند؛ و حالا دیگر عمقِ آب آنها را بلعیده و بُرده است… پاهایم آزاد شده اند، شبیهِ حلزونِ آزاد شده از لاکِ خود…
و هر چه می گردم دکان و دکه ای باز نیست و شهر رفته است، صدا و موسیقی رفته است، بار کرده است و پیش از پگاه، و پیش از آنکه خروسی بانگی بردارد؛ پا در سفر نهاده و رفته است و من نیز همراهِ او پاکشان رفته ام و رسیده ام به اینجا که شما هستید و سرگرمِ کارِ خویش اید و مانندِ غریقی از یاد رفته اید و دلم لک زده است تا با شما گام بردارم و برای شما داستانِ خویش بازگویم و این زمان را که چون خزه ی لزجی در جامِ زندگی می لرزد؛ اندکی از لرزش و جنبش باز دارم. با دست به من اشاره می کنید، خوشحال به سمتِ شما می آیم، ولی نمی مانید و می رَوید
- داشتم برای خودم تعریف می کردم، شما که نه وقت دارید و نه حوصله ی گوش کردن، درست مثه خودم؛ من وقت دارم ولی کم حوصله ام، خیلی کم حوصله؛ تازه گیرم به عنایت لبخندی بزنید یعنی می خواهید به من گوش کنید، اما من که صدا ندارم؛ اگر برای شما اهمیتی ندارد، برای من هم دیگر ندارد.
حالا شما در یک صبحِ بارانی جایی نشسته اید و چایی می نوشید؛ قهوه می نوشید و هی سیگار پشتِ سیگار دود می کنید، بوی زُهمِ ماهی زیرِ پوستتان است و بخارِ دهان ها را می بینید؛ ولی سخنی نیست و همه در سکوتِ خویش ماسیده اند، گاهی صدایِ سکه ای و چرخشِ آن روی پیشخوان و یا خش خشِ اسکناسی، مناسباتِ سکوت را می شکَنَد؛ و شما همچنان منتظرِ کسی هستید که دیر کرده است و یا هرگز نخواهد آمد.
صدفِ شیری رنگ را به گوش من نزدیک می کند و لبخند می زَنَد:
- همهمه ی دریا رو می شنوی!
از پشتِ شیشه ای که باران هاشور می زَنَد عابرانِ مِه آلود را نگاه می کنید؛گاهی چترِ رها شده ای را باد به دیوار می کوبد؛ و یا لباسِ سفرِ کسی را می کِشَد، می کِشَد، و شما انتظار را آه می کشید تا شاید طرحِ آشنای او زمینه ی بارانیِ در را پُر کُنَد و دلِ آشوب زده را به آرامشِ لبخندی میهمان کُنَد؛ بعد می بینید زمان گذشته است و شما نمی دانید کِی و چگونه از آن قهوه خانه ی پُر دود و دم و ساکت بیرون آمده اید و کِی به لنگرگاه خالی رسیده اید و صدای مرغانِ دریایی شما را در خویش گرفته است و بَلَم ها و قایق ها و لنج ها همراهِ آب می لرزند و طناب ها قژقژِ دردناکی دارند و بارانداز سرد است؛ و کمی دورتر سبدی خالی افتاده و دنده هایش از باد و باران پوسیده است؛ و گرمای دست سازنده اش را فراموش کرده است، اما همچنان آنجاست و نیمی در خاک فرو رفته و نیمی لگدکوبِ روزگار شده…
ناگهان در لباسِ سپیدِ توری از در درآمد و گوشواره هایش شبیهِ قطره های اشک بودند و سینه ریزِ کوچکش از طلای سوخته ی دل مانندی بود و آنجا که ایستاده بود، در چارچوبِ در؛ نور نقشِ اندامش را مشخص می کرد و می شد تمامی ریزه کاریهای زیبای تن اش را دید و لمس کرد و یا در حسرتِ لمس، تنها احساس کرد. آمد و پنجره را گشود و بادِ ملایمی پرده ها را بر شانه ی چوبیِ پنجره چون موج رقصاند و برهنه شد؛ برهنه چون موج که بر سطحِ دریا بلغزد و طرحی دلربا در قابِ خاطره برانگیزد؛ مثلِ رستاخیزِ یاد؛ که آنی شما را با خویش و در خویش می کِشَد و با خود می بَرَد…
سبدِ نیمه کاره را در دست گرفت و دوباره تار و پود آن را به هم بافت و گره زد، و رج های رنجِ دست؛ در هم و با هم پیچیده می شدند… با خود گفتم:
- این همه سبد برا کی می بافد؟
بی آن که سرش را بلند کُند برای خودش گفت:
- برا پرنده ها که توش لونه بسازن، عاشق بشن، و جوجه ها شون رو بزرگ کنن، جوجه ها رو دیدی تا چشمشون به مادرشون می افته، جیگ جیک می کنن و نُکشون رو باز می کنن!
چیزی نگفتم ولی می دانستم باید پرسیده باشم:
- چطوری از درخت میری بالا و سبد رو میذاری اونجا؟
به بیرونِ پنجره نگاه کرد، آنجا که درخت ها ایستاده بودند و نفس می کشیدند و نسیمِ آرامِ نفس هایشان تا گلدان و برگهای شمعدانی می وزید و روی آینه پخش می شد و از جایی صدای موسیقیِ دریا می آمد که پاهای ساحل را می بوسید و بر اندام اش دست می کشید و ماه یک طبق شادی بود، و این شادی با تبسمِ تو پیوند داشت.
- وقتی درخت بفهمه که دوستش داری، خودش برات با شاخ و برگاش قلاب می گیره که بری بالا، خیلی راحته…
ساعت ها پشتِ در ایستاده بودم و نمی دانستم که در باز است و وقتی وارد شدم بوی نا و کُهنگی می داد و خاک؛ شَمَدی غریب روی همه چیز کشیده بود ولی اثرِ دستی که می شناختم و دوستش داشتم؛ روی میز باقی مانده بود و صدای خنده ها هنوز در زیرِ سقف می پیچید، و از لا به لای برگهای درختانِ دور می چکید و خیال؛ زنده تر از زندگی بود و زندگی از گرمای تنِ او حرمت می گرفت. با شگفتی پرسید:
- شما همیشه اینجوری به آدمها زُل می زنین!
من با خود سخنی نگفته بودم ولی می دانستم لب هایم تکان خورده اند:
- نه؛ به شما نگاه نمی کردم
- پس می یایین اینجا که به من نگاه نکنین
سیگاری روشن کردم و کبریت را تا ته نگه داشتم تا سوخت و تمام شد:
- به شما فکر می کنم
لبخندِ درخشانی زد:
- ولی من به شما فکر نمی کنم، شما رو می بینم
کتابی را گشود و زمزمه کرد: «آدمها چند گونه اند؟ در دلِ هر آدمی پرنده ای است؛ باید آن پرنده را پیدا کرد و هوا، یعنی پرواز و درخت یعنی درکِ تنهایی.
حالا باز راه افتاده ام که بروم بیرون، بروم و کوچه ها را بگردم و از این سایه به آن سایه و از این آفتاب به آن آفتاب پناه ببرم
- دوباره کجا؟
- دنبالِ پرنده ی یه دل میرم، دلم هواشو کرده، دلم واسش پَر می کشه  
«کتاب؛ کتاب؛ این کتاب چیزی جز یک مُشت یادداشت های مشوش نیست. پس از یک عمر زندگی همه چیز را فراموش می کنی. فراموش می کنی تا فراموشت نکنند؛ چون آن همه انتظار بیهوده بود و بیهوده است، کسی که باید بیاید؛ دیگر نمی آید و این برگها همچنان در باد می لرزند مانندِ دستهای من، مانندِ بوسه های مُرده و لبهای داغمه بسته ی من که خامو ش اند و آتشِ سینه را بیرون نمی ریزند».
- حالا یه کم دیگه صبر کنین…
دیشب بد جوری سرفه می کردین، این سیگار رو بذارین کنار…
شما اگه یه ذره دلتون پیشِ من باشه، می تونیم بشینیم و گل بگیم و گل بشنویم
- من پیشِ شما هستم، باید یه سری برم بیرون؛ زود برمی گردم
به آهستگی می خواند مانندِ وردی که زائری در معبدی دور می خواند:«گاهی مرگ حضوری آزارنده و ظلمتی محض است و گاهی زندگی مانندِ شنِ روان از میانِ انگشت ها سُر می خورد و می رود و در باد گم می شود. مصیبت و سیاهی آنجا آغاز می شود که دیگران ترک ات کنند، و دلی برای تو نتپد و کسی منتطرت نباشد و تو باید احتضار را تاب بیاوری، و در آن نظر بدوزی بی آن که روزنه ای برای رهایی بیابی. گاهی کاسبرگِ یک گل چنان تو را عاشق می کند که جهان را در عطرِ آن و ندایِ خاموشش خلاصه می کنی و از غروری غم آلود و یأسی صمیمی جان به سر می شوی و دلت می خواهد این رازی مستی آور را با کسی و برای کسی بازگو کنی که دیگر نیست».
شاید گفته باشم:
- بعضی وقتا ترسِ غریبی توی دلم می شینه و بی حوصله می شم
- شما آروم و قرار ندارین، وقتی بیرون هستین، دلتون هوای خونه رو می کنه، وقتی توی خونه هستین، دلتون بهونه ی بیرون رو می گیره
آه می کشم و چشمانم را می بندم:
- دستِ خودم نیس، این کلافگی توی رگ و پی ام بافته شده؛ مثلِ همین سبدی که شما می بافید…
با خودم می گویم و به یادِ آن روز می افتم:
روزی که راه می رفتیم و آفتاب دوست داشتنی بود؛ و شما مانندِ گنجشکِ پُرگویی مرتب حرف می زدید و برایتان مهم نبود که من گوش می کنم یا نه، حواسم پیشِ شما هست یا نه؛ و عجیب آن که؛ آن روزِ آفتابی همه ی هوش و حواسِ من پیشِ شما بود؛ شما می گفتید و کسی در حافظه ی من آنها را یادداشت می کرد.
- اون بچه رو ببین چطوری بادبادکش رو با عشق توی هوا می چرخونه، اون یکی رو ببین چطوری آب نباتش رو مِک میزنه، انگار چیزی خوشمزه تر و عزیرتر از اون توی دنیا نیس؛ اون یکی رو! چطوری به بستنی لیس میزنه، فلسفه ی زندگی مثه همین بستنی ساده است، اگه به موقع نخوریش، آب میشه و می چکه و مثه بخار می پَره؛ و هر چقدر گریه کنی دیگه کسی برات بستنی نمی گیره و تا به خودت بیایی و برگردی و راهِ رفته رو نگاه کنی، دلت از وحشت پُر میشه، از این همه تنهایی یکه میخوری و می بینی یه عالمه حفره ی خالی محاصرت کرده…
خاموش شدی و به آسمان چشم دوختی و ردِ ابرِ کوچکی را با انگشت نشانه زدی و لبخندت مروارید به دریا بخشید و دریا پاهایت را  بوسید:
تا حالا به نوکِ کوهِ کبوتر رفتین؟ من هم نرفتم ولی میگن اونجا جنگلی از کبوتره، اونقدر کبوتر هست که از دور به کبودیِ دریا میزنه؛ و جنگل مثه یه ساحل، یا یه صخره اونا رو محافظت می کُنه، یه روز با هم بریم اونجا… این تکه از کتاب رو گوش کنین:« تصمیم؛ سرگردانی بود و سرگردانی تسلیمِ تنهایی شدن و بی آن که بدانی کِی، شب در شریانِ نگاه نشت می کند و چشم اندازها از یادِ لحظه می روند. وسوسه ی دانستن و دست ساییدن بر اشیا آنی رهایت نمی کند. مرگ پیش از آن که به آن بیاندیشی، فرضی محال است و تازه می رسی به این نکته که زندگی مزمزه ی مرگ است، باد پُر از زوزه ی مرگ است و هیاکلِ خیالی به کسوتِ سایه درمی آیند تا تو در سایه روشنِ سنگی بنشینی. نگاه می کنی تا جغرافیایِ محلِ محزون را بشناسی. بی حوصلگی تهدیدی نفرت انگیز است چرا که نمی گذارد دمی اندوه را وانهی و به آسمان بنگری. شب را در شیبِ دشت نگاه کنی و ماهِ آرمیده را در سایه سارِ ساکت. آیا قمارِ قهری نبود آنگاه که دل را از دست دادی و فراموش کردی؟ چه شبِ بلندِ بی پایانی! گویی همه چیز در فکرِ تدفینِ فردا است. آنان مهارتِ پرهیز از روز را ندارند ولی از دوست داشتن و دوست داشته شدن در هراسند، آنان که صدا دارند ولی بی سخن اند».
- برا گنجشک ها نون خُرده و دانه اُوردم،همین ها بهونه ی بودنن؛ می یام برا اینکه بتونم باهاشون حرف بزم و درد دل بکنم، اونا شنونده های خوبی هستن، وسطِ حرفت نمی پرن، حرفت رو قطع نمی کنن، وقتی باهاشون حرف میزنی، حواسشون نمیره جایِ دیگه. به تو گوش می کنن و تو رو می فهمن. حالا هم بیا روی این نیمکت بشینیم و باهاشون حرف بزنیم.
سال هاست که کسی از من نپرسیده است چرا سرگردانی؟ چرا قرار نمی گیری؟ به خانه برو و کمی آرام بگیر؛ با خودم با آوارگی ام حرف می زنم، با شما که نمی توانم حرف بزنم، می دانم اگر صدا هم داشتم، به من گوش نمی کردید
گنجشک ها هم رفته اند و من با خودم حرف می زنم، مانند خوابی که در خواب برای خودتان تعریف می کنید و آنقدر واقعی است که دلتان نمی خواهد از آن خواب جدا شوید:
میگم مگه فایده ای هم داره که برم خونه؛ خُب گیرم رفتم خونه وقتی کسی منتظرت نیست و خونه تاریک و سرده، دوباره دلت میخواد بزنی بیرون و بری دنبالِ کسی بگردی که دیگه نیست، شما که غریبه نیستین، پشتِ اون پنجره می نشست و گیساشو شونه می زد. به چشمِ خودتون دیدین که اون پنجره برا همیشه بسته شد و من تنها شدم؛ تنها و پشیمان…
- یه تُکِ پا میرم و زود برمی گردم و می یام می شینم پیشتون
- بیرون توفانه، و آب اومده تو کوچه ها و تا زیرِ چراغای برق رو گرفته
- حالا من خوابگردی هستم که خوابگزارش را گم کرده
نشستم و دوباره صدایش آمد:« هرگز؛ از همیشه آغاز می شود و همیشه با پرسش های گوناگون و رنگ به رنگ. سپس بی آنکه طعمِ آسایش را چشیده باشی زیرِ آلاچیق های چوبیِ چراها بیقرار راه می روی؛ آنقدر راه می روی تا بی رمق بر خاک می نشینی و بی آن که بخسبی خواب می بینی و زیرِ پلک هایت آتشی گیرانده می شود.پشیمان می شوی که چرا هنگامی که تمامِ واژه ها در دلت شعله می کشید و زبان و دهانت را به گفتن می خواست، از سکوت سوختی. شکوفه ی نوازش روی سرانگشتانت ماسید، یخ زد».
- می بینی با من چه کرده این پشیمونی؟
- چرا به او نگفتی که بمان، چرا نگفت که مرو! مادر مادر! رها نمی شوم از این صدا که در سرم می رقصد. برو، برو، تند برو، برمگرد و به پشتِ سر نگاه مکن که پشیمان می شوی. می رفتم و روحم می شکست و تکه هایش جسمم را می خراشید و زخم می زد
- چه می خواستی؟ سقفی و آرامشی یا گریزگاهی، گرمایِ آسمانه ای که آنجا برای تو بمیرم تا تو لبخندت را از یاد نبری
و دوباره صدا از لای برگهای کتاب برمی خاست:« نیمکت و تنهایی و این تلخیِ یأس انگیز میراثِ انسان است. رقصِ بی مقصودِ برگِ پاییزی شاید مکاشفه ای خاموش باشد. طبیعت و ذهنِ زمزمه گر و رؤیای پریشانی از یک جنس اند. و شب؛ این شبِ شکننده که با بادِ سخن چین رازی دارد، با من بیا».
- شما اینجا ایستادین و به اون پنجره زُل زدین، مگه خونه ی خودتون نیس؟
- اون پنجره خاموشه؛ چه مدته که چراغش رو کسی روشن نکرده! پیش از این ها تمامِ دلخوشیِ من به همین چراغ و پنجره بود، صبح های زود که از خواب برمی خاستم، اول نگاه می کردم ببینم اون پنجره روشن است یا نه. شب ها توی اتاقِ تاریک روی همین صندلی می نشستم و از گوشه ی پرده زل می زدم به روشنیِ اون پنجره، می نشستم و چشم از اونجا برنمی داشتم، وقتی به خودم می اومدم او رفته بود که بخوابد؛ دراز می کشیدم ولی خوابم نمی برد. باز بلند می شدم و نگاه می کردم؛ نبود 
«نگاه کن آن که عصا زنان از سراشیبِ راه می آید شکلِ پشیمانیِ تو نیست! در خویشتن خیره می شوی و بر سیمای روزگار دست می سایی و حیرت می کنی. چه حزن نادلپذیری دارد این جستجو و کسی نمی داند کِی با چمدانی کوچک در دست ناپدید شدی؛ آن که ناپدید شد؛ من بودم».
- این همه چین و چروک از کجا اومده؛ این درد که توی استخوانهام می پیچه آخر کلکِ منو می کَنه
- نگرانی آدم رو زدوتر از زمان پیر می کنه
- دستهای منو نگاه کن! انگار سالهاست توی آب بودن، چروکیدن، سفیدک زدن، آماس کردن
دستهایش را می بوسیدم و می دانستم که ماه دارد از کنارِ پنجره سرک می کشد…
برهنه بود و در آب غوطه می زد و خورشید پولک های طلایی روی تن اش می ریخت؛ و به من نگاه می کرد که از آب می ترسیدم و می خندید و همچنان غوطه می زد و پشنگه های آب فریاد را در خود خفه می کرد و من پریشان بودم و در بارانداز کسی نبود و خورشید پریشان بود و دریا آرام آرام خاموش می شد و من صدایی نداشتم، فریادی نداشتم، می رفتم و دوباره باز می گشتم و به دریا نگاه می کردم؛ شورشِ اشک بود، التماس می کردم که برگردد، صدا نداشتم تا صدایش بزنم، صدا نداشتم تا اسم اش را فریاد بزنم، صدا نداشتم تا قربان صدقه اش برَوَم، صدا نداشتم تا پژواکش در شهر بپیچد، صدا نداشتم تا قشنگ ترین اسمِ جهان را فریاد کنم:
- گُل برگرد، گُل نرو، گُل تنهام نذار، گُل بیا دارم می میرم، گُلِ قشنگم، گُلم…
برگشتم و نگاه کردم و با خودم گفتم؛ شاید دوباره سر از آب بیرون بیاورد و برایم دستی تکان بدهد، و من بخندم و دلم قرص شود که بازی بود و همین حالا از آب می آید بیرون و لباسهایش را می پوشد و می گوید:
- اشتباه می کنی که از آب می ترسی
تنها می رفتم و باز برمی گشتم، باز می گشتم و می رفتم؛ تنها بودم و خبر از راه نداشتم و نمی دانستم به کجا می روم، یا به کجا باز می گردم، از خمِ راه برمی گشتم و در پیچِ کوچه می دویدم تا باز او را بیابم؛ دریا ساکت بود و او غیب شده بود، و من آوارم می شدم، روی خودم آوار می شدم، و هیولای تاریکی روی سرم آوار می شد، قلبم به شدت می تپید، و سایه ی ترسناک ام به سُخره ام گرفته بود، و صدای برنیامده ام به سُخره ام گرفته بود و لباسهایش در دستِ من بود و عطرِ حضورِ همیشه ی او بود که رازِ زندگی را با من زمزمه می کرد، و صدایم گمشده است؛ صدایم گم شده بود، صدایم… کدام صدا، کدام صدا!
لنگرگاه و بندر و شرجی و نخلها و صدای مرغان دریایی در مِه پنهان شده اند، هرگز نبوده اند و تنها او بود که به همه ی اَشکال تعبیری زنده و دلنواز می داد و صدایم بود؛ صدای عاشقانه ای که در گلوی من گُل می داد و عطرش درخت را سرمست می کرد و پرنده ها گردِ سرش تاجی به شکوهِ شکوفه می ساختند، و تا بود بهار بود، بهار…
من مانده بودم و حقارت روحی سرگردان در شهری غریب، و نبشِ قبرِ خویش می کردم تا شاید از تارِ مویی، استخوانِ شکسته ای یا دندانی، پیِ به زمانی ببرم که تنها شده بودم
کتاب را می بندم ولی صدایش هنوز در گلویم گُل می دهد:« تو نیستی، احساسِ نیستی با من است و کسی نیست تا صدای بی صدای من را بفهمد و از این خوابِ سنگین بیدار کُنَد…».
با خودم می گویم و شما صدای من را نمی شنوید
2012/4/25