سپیده دم سرد سرنیزه

شعری از فرزاد آبادی


سپیده دمِ سردِ سرنیزه

 

اگر مي بينيد ايستاده ام

براي اين نيست      كه شاخه هايم سلام كنند

كلاهي نيست بگذارم سرم

اگر سربازي پنهان شود پشتم

قول نمي دهم برگ هايم را روي سر نيزه اش پهن كنم

سرهنگ !

كاري كرده ايد كه درخت ها حرف مي زنند

من به اين درد مي خوردم

يك نشاني باشم براي يك قرارِ عاشقانه

به موقع مي رسيد لوركا      اگر اعدام نمي شد..

 

فرزاد آبادی