شعری از فاطمه اختصاری

شعری از فاطمه اختصاری

محیط خلوت صحن و سکوت طولانیش

حواس پرتی ِ تو توی رکعت دوّم

به فکر پا شدن از سجده، توی آغوشی

به فکر پارگی کوچکی تهِ کاندوم

نماز ظهرت، بعد از دوازده ساعت

دو قرص بعد، تو را می برند زیر سِرُم

هوای شک زده ی یک چهاردیواری

دخیل بستن به یک امامزاده ی گم

 

وزغ ترین پرش ممکنم درون رحم

که قوور قوور جهان را به عقل بشناسم

فشار می دهمش توی مشت، مغزم را

و دست می زنم از پا لگد به احساسم

بدون قطعیت جنسی ام، فقط سر و ته

پس از مقایسه ای با کدام مقیاسم؟!!

تمام پوچی دنیا خلاصه شد در من

نشسته ام که مرا خودکشی کنی با سم!

 

نشسته گوشه ی صحنی شلوغ با ساکت

به استخاره شبت را سیاه می کردی

مدام توی سرت بود قوور قوور وزغ

و داشتی شاید، اشتباه می کردی

امامزاده جلوی تو سبز می شد تا

از اخم هاش بفهمی گناه می کردی

دخیل وا شد و رفتی و باز از پس ِ سر

به ساک گمشده ات!! هی نگاه می کردی

 

امامزاده بزرگم شد و بزرگ شدم

شکستمش وسط مغز نیم بند سرم

لزج تر از لب مادر پس از دعا/ کردن

پریده ام به جهان با وجود بی پدرم

حضور سبز وزغ را نگاه کن در جمع

مرا که فردیت بی خودی ِ یک پسرم

مرا که اوّل این شعر حذف کردی تا…

[نماز خواند زنی چادری میان حرم]

نه حذف شد کسی و نه اضافه شد عددی

نه فرق داشت که چیزی عوض شود در کل

کسی به متن تو را می کند که زنده شوی

و بعد هی به تلاش تو می زند هی زل

جهان ِ حبس شده در چهاردیواری

گرفته است دلت از هوای این آغُل

خدا دو قرص سفید تهوّع آور بود

درون مشت زنی ایستاده روی ِ پل

 

 فاطمه اختصاری