داستانی از آزاده بهروزی

http://www.consumingfire.org/images/DoveofFire2.jpg  فاخته

 

فاخته

 

فاخته ای از دور می خواند از خیلی دور، کو کو …………کو کو گمانم باد صدایش را می آورد شاید از آن طرف شط شاید هم  از پشت نخلستان می نشینم روی زمین ، بی بی آینه را می گیرد جلوی صورتم و سنجاق فیروزه را از گوشه شیله ام باز می کند . می گو ید , – حالا که شوهرت داره میاد بعد ای همه سال خوبیت نداره ای طور بری جلوش ، تارهای سفید بین تارهای سیاه موهایم  مواج ،  روی شانه هایم  رها می شوند . …………اتاق پر از زن بود ، نشاندنم روی زمین و آینه را گرفتند جلوی صورتم  ، چشم دواندم توی حیاط،  بی بی پشتش را کرده بود به پنجره بند که انداختند به صورتم انگار که جیگرم را آتش بزنند  چشمهایم توی آینه پر از اشک شد  .  بی بی مثل قدیم دستش فرز و تند نیست حنا را که می کشد به فرق سرم دستش می لرزد.   …. خال کوبیدند  دانه دانه از نک انگشتها تا بالای مچ ها ، روی ابروها وگودی چانه ، زنها کل زدند بی بی سر بلند نکرد پشت به پنجره ایستاده بود و سر بلند نمی کرد ………….   . ،. سرم از رطوبت حنا یخ کرده است  ، بی بی دستهایم را می گیرد تو ی دستهایش و روی ناخنهاو کف دستهایم حنا می گذارد. قادر  که ایستاد تو چهار چوب در با آن چفیه و دشداشه دامادی همه کل زدند حتی  بی بی هم ایستاد . سر بلند کرد و کل زد ، صورتش خیس اشک بود ، قادر را نشاندند کنارم ، از توی آینه  زل زده بود به چشمهایم . زنها کف دستهایمان حنا گذاشتند ، قادر انگشت کشید کف دستهایم و نک انگشتهایم و  تور صورتی را انداخت روی سرم  ……………….. . تنور را که روشن می کنم دود غلیضی بیرون می زند . نمی دانم از دود چشمهایم تر شده یا راست راستی گریه ام  گرفته . چانه های خمیر را پهن می کنم و می چسبانم به تن سرخ تنور نانها  پف می کنند و از سینه تنور ورم می کنند ، تند تند  از تو تنور داغ داغ می کشمشان بیرون ، صورتم از آتش گَُر گرفته ……………… …………. قادر دوید توی حیاط ، دستم را گرفت و دنبال خودش کشید تا وسط نخلستان ، آسمان ، زمین همه جا آتش بود و دود انگاری که جهنم . خمپاره که می زدند دراز می شدیم روی زمین ، تا کنار جاده دویدیم ، بلندم کردو گذاشتم پشت یک کامیون و داد زد برو ، هواپیماها آمدند تو آسمان نخلستان  خودم را انداختم  از کامیون پایین ، دویدم پشت سرش  قنداق تفنگش را چسبیدم ، جیغ کشیدم  بدون تو نمیرم قادر ، دستش را بلند کردو محکم خواباند توی صورتم ، خون ازبینیم شره کرد و از گودی چانه ام چکید . داد زد:

 

- می دونی دستشون بهت برسه چیکارت می کنن ها می دونی ؟

 

بازویم را محکم گرفت و کشاندم  پشت سرش و نشاندم پشت کامیون ،  کامیون راه افتاد و قادر و نخلستان جا ماندند . …………….عبایم را می اندازم سرم و می دوم توی خیابان  ، دست می گیرم  به  نخل توی کوچه  ، باد امان نمی دهد می چرخد و گردو خاک را به هوا می برد ، چشم چشم را نمی بیند . ریسه لامپهای رنگی چرق چرق به هم می خورند . دلم آشوب می شود . یکی از سر کوچه داد می زند دارد می آید . چفیه مردها با باد توی هوا می رقصند……….. . قادر دستم را گرفت ، مردها حوسه می کردند . کل زنها  تمام نخلستان می پیچید . قادر تور را از روی صورتم بلند کرد . خون گرم و لزج تا زیر پاهایم راه باز کرد  . بی بی خم  شدو انگشت زد  توی گودال خون و نشست روی زمین کنار پایم و انگشت کشید  روی پاهایم بعد کف دستهایم رد خون  گرفت  و آخر سر کشید  وسط پیشانیم . ………….. زنها دست  می گذارند  روی دهانشان و کل می زنند . خون از زیر گلوی گوسفند می جوشد ، می نی بوس تو دهان کوچه می ایستد خون از بین خاک کوچه جوی سرخی می شود و می دود زیر پاهای قادر ، گوسفند  هنوز دارد خِر خِر می کند  باد توی آستین خالی لباسش فوت می کند و چپ و راستش می کند . بوی اسفند می پیچد ،…………… مادرش روی سرم  نمک  می پاشد .

-        ایشالله ده تا پسر برا قادر بیاری

 باد  شیله ام را باز کرده وچند تار موی   حنایی ام را  توی هوا می چرخاند .  عبایم  از روی سرم سُر می خورد و پای نخل می افتد . دود سفید با بوی اسفند از بالای سر قادر چرخ می خورد و دور می شود . باد  سرک  می کشد  زیر پیراهنم ، پیراهنم ورم می کند و جلو  می آید .. پاهای کوچکی پشت سر قادر می ایستند  و خاک  سرخ   را لگد می کنند . نگاهم می دود روی صورتهای آفتاب سوخته و چشم های گردو براقشان . انگشتهایم   را تو تنه نخل  قلاب می کنم زنی شکم برآمده اش را جلو می دهد و دست می گذارد روی شانه های قادر و پشت سرش می ایستد . صدای کل و صلوات با هم می آید . صدای فاخته هم می آید کو کو …………….کوکو……………………

 

آزاده بهروزی

 

دریافت فایل PDF