سجاده بر روی آب




 رضا بی شتاب

«سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت» شمس تبریزی

سخنی با آقای سروش و…

پیشکش به اسماعیل خویی که در سالِ 2007، در نامه ی سرگشاده ای پاسخی درخور و ارزنده و سنجیده به آقای سروش، نوشتند که ایشان نوشته بود:«روشنفکری ی دینی طریقتِ روشنفکرانِ دیندار است» و خویی نوشته بود:«انسان سنگ است،سنگ بال دارد پس، انسان بال دارد» و اکنون باز شکواییه ی سروش در پیشِ روست… با مضمونِ:«لعنت و نفرین بر جمهوری کافرپرور اسلامی» و خدا نیست خدا نیست… سعدی:

حکایت اینهمه گفتیم و همچنان باقیست / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

اگر در سخن اینجا که هست در بندم / هنوز نظم ندارد نظام و شعر شعار

 

شمسِ بزرگ و نازنینِ تبریزی! که زمان بر سخنانِ سترگِ تو نگذشته است و نمی گذرد؛ گفتی: «خدا مریدِ من است»،به آرامشی در تو نگریستم که چه ژرف و زیبایی!و پژواکِ کلام ات در افلاک و در کوه ها می پیچید و لبخنده ای دل ام را به شوقِ کلامِ تو تابان کرد و پیشانیِ ماه ات را بوسیدم و مهتابی شدم و از چشمِ ستاره ای بر خاک چکیدم؛ سخن در سینه ام می جوشید و دل ام را در شورشِ خویش می سوزاند و خواب از چشمانِ من گریزان بود و پلک بر هم نمی گذاشتم و پنجره ای کوچک رو به سوی آفاقِ مشرقی می گشودم تا بادِ خنکِ شرقی یادِ مردمان و دیار و یارانم را در من بتاباند تا سال های سختِ باقی مانده ی غربت را تاب بیاورم و در گلدانِ دلتنگی ام گُلی می رویید که از چشمه ی دیدگانم آبیاری می شد و من به سِحرِ ماندگاری و پایداریِ شکوه و شوکتِ مردم، هماره جوانم و جوان می شوم و جویباری از شادی و نشاط در رگان آبی من روان می گردد و… اما می خواهم سخن بگویم و تو گفتی: «وقت نیامده بود هنوز»؛ من،ما، اما آمدیم، از سنگلاخ ها و کوره راه ها و دره ها و دُرُشتی ها و سختی ها،چنان برآمدیم که گویی تو دستمان را گرفته بودی و راهمان را روشن می نمودی و از تابشِ شگرفِ تو، خورشید چهره نهان می داشت که کوچک بود و از خُردیِ خویش؛ذوب می شد و مجذوبِ تو مانده بود؛ و چون برمی گردم و نگاه می کنم هنوز هم خیلِ بیشمارِ مردمان را می بینم که آشفته و هراسان و برهنه پای در گریزند و خاک را به خشمِ خویش شخم می زنند و بسیارانی محبوس اند و در زیرِ شکنجه ی جاهلان و دکاندارانِ خدا ترس و خداجو، یکی یکی جان می سپارند…

تازه آمدگانِ صورت مفرغی آسترِ لباس شان از مِس بود و معنای کهن الگوی محوِ دیگری را در دستورِ کارِ خویش داشتند و جهان را در حصارِ ترس، مسموم و مسدود می خواستند و سقفِ آسمان را کوتاه،به کوتاهیِ آه،و همسایگانِ گورستان بودند و کابوس و شبح شان دشنه می کشید و زمین را مسلخِ خیال خود می خواست و بر دوامِ خویش پای می فشرد و دیگری را نابوده بود می طلبید و برقِ تیغِ خنجرشان می درخشید و سربازانِ گمنامِ غیبی و قهرمانانِ قهر صلای «هل من مبارز» می زدند و از زیرِ عبای ملا قمه و چاقو به رایگان می گرفتند و اندیشه ها به شلاق می کشیدند و حالا خون راه افتاده بود و آمده بود و می آمد و در کوچه پس کوچه های شهر می گشت و طاعون و وبای قداره بندان و عربده کشان خانه به خانه و گوشه به گوشه؛ در جستجوی قربانی خراب بر خرابه می افزود و می آمد و سنگر به سنگر به فرمانِ فتوای استوره ی تقوا و طهارت، به فتحِ فردا و روشنی، جهان را در کسوف مخوفِ خویش فرو می بُرد و زوال در زوال بود و همه جا زبانِ زهرآگین گشوده بود و بر همه چیزی لیسه می کشید و مهربانی را به مصاف می خواند و زایل می کرد و از اندامِ هستی می سترد و شب بی ستاره بود و دراز می نمود و باغ در خویش خشکیده بود و گُل از رُستن تن می زد و سیاهی سیطره داشت و وقارِ روز به بازیِ شبکوران تاخت زده شده بود و قاریان؛ قدرت یافته بودند تا بر گردنِ آزادی طناب ببافند و بپیچند و خوار و زارش کنند و بر خاک بکشانند و ستون فقرات اش را بشکنند و به هلهله ای نفیرِ نفرت برآرند که آری سزای متمردان مرگ است، مرگ است و دیگر هیچ 

بر من خُرده مگیرید چون به سر آمدم سرگذشت و از گفتن و واگویه ی آن نتوانم گذشت و باید گفت که دردِ درونِ را نشاید نهفت؛ و تو ای شمس! که رُک گویی و صراحت بیان داری و حقیقت و واقعیت را فدایِ ریا و دو دوزه بازی و مصلحتِ این و آن و مقام و منسب نمی کنی و زنبیلِ تزویر بر شانه نمی کشی و انبازِ زهدفروشانِ زبون نمی شوی و به بازارِ مکارگان گذر نمی کنی و هرچه هست حذر است و هُشدار و هوشیاری؛ من با تو سخن می گویم و تو می دانی که کینه از دل رانده ام و فراموش نمی کنم و نمی بخشم و اگر بر این سوادِ سپید چیزی می نویسم تنها تو می دانی که می خواهم به یاد بیاورم و حافظه ی تاریخی را زنده و بیدار نگه دارم تا باز دام و دامچاله فرا راهم نروید و فریب، لباسِ خویش بر اندامِ هوشم نیفکند و دوباره گرفتار نیایم و حال تو می دانی که وقت اش رسیده است که بگویم و باقی تو دانی 

اشاره ای به دوردست کردم و شمس نگاه کرد و باد بافه های تومار مانندِ درهم پیچیده ای از فریب را می چرخاند و می بُرد و در لامکان و حجمی مجوف گم می نمود و ابعادِ درد را از گستره ی گیتی برمی چید، گفتم آنجا، خانه را می گویم؛که در سینه ی من است و زنده است و هماره می تپد به رگِ تن ام، آشفته بود و اشک و شیون و آتش بود؛گور بی کفن و دار و رسن بود، سگانِ زنجیر گشوده و گرگانِ بی رحمِ همه دندان و چنگال، بر هر شکار یورش می آوردند و تکه تکه اش می کردند و اصحابِ ستم به خدمتِ چکمه ای و کفشی و نعلینی سجده می بردند و دست اش را می بوسیدند و خلعتِ خوش خدمتی به رایگان می گرفتند؛ دریوزگانِ یوزی به دست نواله ی مقسوم به سق و نیش می کشیدند و در جوالِ جهل می جهیدند و به پشیزی شغالِ دست آموز می گشتند و حکایتِ داغ و درفش و سینه های شرحه شرحه و دل های مجروح بود و بود و هست

از غارِ افلاطون و مُثُل و زنجیریانِ غار و پرده ی سپیدِ روبرو و پشت شان به نور و نسبتشان به حقیقت که مثلِ نسبت سایه است به صاحبِ سایه و:«خود به بیراهه می روند و دیگران را نیز به دنبالِ خود می کشند» هیچ نمی گویم، از اعیانِ ثابته  و کاسه های لب شکسته و حضرت و احدیت و عالم وجود خارجی که حقایقِ انسانی در این دکان بوده است و روح ها حیران بوده اند؛ که هیچ است و پوچ و عبث بر عبث است و… مولانا:

مثالِ کاسه های لب شکسته / به دکانِ شهِ جبار بودیم

هیچ نمی گویم مگر؛ از دقیانوس و غارِ کهف می گویم و سکه ی بی رونق شان در مُشت،خوابِ سالیان بیهوشیِ از خویش برده شان که آب در دلشان تکان نمی خورد که دسته دسته و گروه گروهِ مردمانِ این سرزمین را سوزاندند، آواره کردند و دسترنجشان را بر بادِ فنا دادند و مانندِ بلا بر هر سویی و کویی و برزنی می وزیدند و بر فرازِ قلعه شان درفشِ خشونت و نفرت و نفرین آویزان بود و در بادِ بی رمق می رقصید

می خواهم یکی یکی از آنان نام ببرم و کوتاه بگویم و بگذرم؛می خواهم دوباره آگاهی ام را به تجربه و جرید محک بزنم؛ و از آنان بگویم؛ آنان که ما را ضد انقلاب، فراری، معاند،گروهک های الحادی و منافق؛ ویت کنگ های کافه نشین؛ جاسوسانِ موساد و نوکران و مزدورانِ جیره و مواجب بگیرِ بیگانه، بی وطن، فاسد و هرزه،مهدورالدم و… می نامیدند و شناسنامه هامان مهر باطل خورده بود و ریختنِ خون مان حلال گشته بود؛ مهتم بودیم که پشتِ بر انسان و آرمان های آزادیخواهانه اش نکرده ایم و اصرار بر انسانیتِ انسان داشته ایم و حرمتِ حریمِ آزادی را پاس می داشتیم و ستایش می کردیم

ای شمس! او از تو خوانده است و می شناسی اش دکتر عبدالکریم سروش را می گویم که در ستادِ انقلابِ فرهنگی و اسلامی کردن دانشگاه ها فرموده بسیار دارد که گفت:«… دانشگاه ها می باید سراپا عطر و بوی اندیشه ی اسلامی رو به خودشون بگیرند و این گلستان؛ گلستانِ معطری باشه که هر گااه کسی و جوینده ای وارد او میشه از همان ابتدا مشامش به این بوی دلنواز عطرآگین بشه.بنابر این از ابتدا که امام امت هم فرمانی صادر کردند برای تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی آنچه را هم که ایشون به ما توصیه کردند و امر کردند همین بود که در هرچه اسلامی تر کردن فضای دانشگاه و پی افکندن یک چنان بنیان الهی ما بکوشیم. در حقیقت به یک معنا…»

کدام حقیقت و کدام معنا،کدام عطر و کدام بنیانِ اسلامی و بوی دلنواز!کدام مشام بوی متعفن این لاشه را نشنیده است!کدام فرمان این انسانِ زیبا را اینسان زشت و پلشت می دارد! زیبا دشوار است و زیبا شدن و زیبا ماندن دشوارتر. نظامی:

گر از رازِ ما برگشایند بند / بگیرد جهان در جهان بوی گند

پس از سی و دو سال صلابت اسلامی،گلستانی را که آفرید به چشمِ خویش می بینیم و دیده ایم و از این عظمت بر خویش می لرزیم و به این اقتدار غبطه می خوریم؛ و جهان بر آن است تا به این تافته ی جدا بافته، این ام القراء اقتدا کند. هیهات! با این مردمان و با این سرزمین چه کرده اید؟ کارنامه چنان درهم پیچیده و سیاه است که تاریخِ سخنگوی را شرمنده می سازد و عرق بر پیشانی اش می نشاند؛ کجا شد آن عدالت اجتماعی،عدل علی،جامعه ی بی طبقه ی توحیدی،آن مژده ها و آن حرف های مهرورزی و قانونمندی!کجا شد آن همه قصه ها که در گوشِ شهر می خواندید و فخر به آفاق می فروختید و رژه می رفتید و زمین را می لرزاندید و لگدکوب می کردید و مرده باد و زنده باد می گفتید و از هیبتِ هیاهوی خویش تب می کردید! تب راجعه،آری تبِ راجعه 

جنابِ سروش! سی و دو سالی پیش ما بر آن توحشِ لگام گسیخته لعنت و نفرین و نفرت نثار کردیم و به تاوان،پوستمان را کَندند و به دباغی بردند و جان دادیم و سرگردانِ جهان شدیم و اکنون شما چون دامادتان و وصله ی تنِ تان را گرفته اند و آزُرده اند و شکنجه کرده اند به فریاد و فغان آمده اید و صیحه و ضجه می زنید و گریبان می درید و دل آشوب شده اید و دستِ تحسُّر به هم می سایید!آن زمان،زمانِ مهمیز و تازیانه و اعدام و پاره پاره کردن پیکرها و واژگونی اندیشه ی تابناک در زمهریرِ زجر و ذلتِ هولناک،به حُکمِ محکمِ الهی،ساکت بودید و لام تا کام نگفتید،مماشات می کردید!نان و آب و نام و دستارتان در دست و در گِروِ آیتِ، الله بود! ممنوع القم که نبودید!سهو القلم بودید و غولِ غفلت رهزنِ اندیشه بود! و با نوکیسه گان دست در یک کاسه داشتید و در دارالخلافه ی اسلامی روز به شب می رساندید و قسم می خوردید که تا بیرقِ ظفرنمونِ اسلام را بر سراسرِ جهانِ کُفر به اهتزاز در نیاوریم از پای نمی نشینیم؛ قافله سالار و پشتوانه و پیشوا امامِ عزیز است و چه باک اگر در مفابلِ دنیا قد علم کنیم و سرِ این و آن از تن جدا کنیم که ما بر حق ایم و با استکبار جهانی به نبرد؛نبردی تمام عیار با اغیار؛ اما بی معیار و هبا!.سعدی:

ببری مالِ مسلمان و چو مالت ببرند / بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست…

حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو / گذرانیده، بجز حیف و پشیمانی نیست

اکون چه سود روزی هزار و یک بار بانگ برداری که خدا نیست یا گیرم که هست ولی خدا را؛ ماهی را هر گاه و ناگهان و بی گه از آب بگیرند مُرده است؛و نه همچنان که کانت می گوید:«پرسیدن اینکه آیا خدایی هست یا نه مطلقن بی معنی است» و نه همچنان که نیچه گفت:«خدا مرده است» و نه آن که سارتر گفت:«خدا وجود ندارد»و نه«ایده»ی افلاطون و هگل و«ماده»ی مارکس که خدا و دین و مختصاتِ آن همه تمثیل هایی از نبود و نیستی اند که در هستِ ذهن و خیال نقش پذیرند و ناقضِ آزادی اند؛ که معقولات عقلی نیست و مفاهیم وهمی است و هیچ «کنز مخفی»ای در نزدِ خدای ناموجود وجود ندارد

آقای سروش!کسی به دعا نیامده است که به نفرین برود و با دخیل بستن بر ضریح و رفتن به زیارتِ عاشورا و آل یاسین و صلوات و سلام و ناله و زنجموره و کافرپرور خواندن نظام اسلامی،آبی گرم نمی شود که این نظام آدم کُش است و شما باز حساب و کتابِ خویش را به عنوان یک معتقد و پایبند به نظامِ ارزشی الهی، جدا می کنید و باورمندیِ دینی  و دِینیِ خویش را استوارتر می گردانید و همه ی دگراندیشانِ جهان را یک قلم کافر می دانید و می خوانید و بیش از نیمی از ایرانیان را به هم چنین؛ این چگونه فلسفه و سیاستی است که به شما این رخصت و فرصت را می دهد که کسی را کافر یا مؤمن بدانید! هرچند دکانِ دین رسواتر و خراب تر از آن است و بر خراب خراج جایز نیست و بر شما نیز حَرَجی.مولانا:

گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج / ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج

دریغ دریغ دریغ؛از آن همه جانِ جوان و شکوفه های مشتعل و مستعد که ناگهان پرپر شدند و خاموش گشتند و هیچ کدامتان یادی از رنج و دردِ و تنهایی آنان نکردید،از استخوان های سوخته به مصیبتِ دین،از بند بندِ دل های گسسته از هم،از شکوفه های گلگونِ شکفته بر پیراهنِ تنهایی در دخمه های دجالانِ جنون پیشه، چیزی هرچند ناچیز نگفتید و حال به صورتِ بستانکار باز آمده اید و حساب های باقیمانده تان را می خواهید وصولِ کنید و طلب دارید و باز می خواهید در صدر بنشینید و قدر و عزت ببینید!

ای شمس! تو بهتر می دانی که در اسلام چیزی به نامِ فیلسوف وجود ندارد و در نهایت تنها و تنها، متکلم هست که اسلام از ابتدا، فلسفه ی یونانی و استدلال و برهان را رد کرده است، چرا که اساسِ فلسفه بر شک است آن هم نه بر فروع که بر اصول، یعنی اصولِ دین باوری را به چالش می کشد و متافیزیک را منتفی می داند و وجودِ خدا را انکار می کند و هیچ چیز را چشم بسته نمی پذیرد و در مقامِ مقایسه؛نورِ معرفت فقط به دلِ مؤمنین و موحدینِ دین می تابد، آنان که به خواستِ او به الله و روز قیامت و فرستادگانش ایمانِ ایجابی دارند نه سلبی.حالا مفلسیِ فلسفه ی دین بیشتر از سرِ سیری و نفخِ فکر است و انبانِ تهی و مرغوله ی مویه و ارعاب و لعنت و عاق کردنِ عقل است

اسپینوزای فیلسوف:«ادیان رسمی چیزی جز موهامات و خُرافاتِ تشبیهی نیستند که انسان ها برای مقاصدِ عملی و سیاسی ساخته اند». نیچه:«صادق بودن حتی در شر، بهتر از گمراه شدن در اصولِ اخلاقیِ سنت است». فلسفه ی عقلی و دیالکتیکی، باریتعالی را به بازخواست و پرسش می کشد و از مسند مستبدانه ی لایتغیر و مادام العمر می راند و فلسفه ی دینی و تعبدی معکوس عمل می کند، در فلسفه ی خردسنج، انسان محور است و در آن یکی خدا محور است، آن یکی سنگِ دانایی بر دوش می کشد و آتشِ دانش می رُباید تا به آدمیان پیشکش کند،این یکی سنگسار می کند و در آتش می سوزاند؛ دانایی و دانش را

اصالتِ دین را تمکین و تعبد به کمال می رساند نه پرسش و چالش و چون و چرا. مولانا:

پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود

- یا رب مرا پیش از اجل فارغ کن از علم و عمل / خاصه ز علم منطقی در جمله افواه آمده

- منطقی کز وحی نبود از هواست / همچو خاکی در هوا و در هباست

سنائی:

از هوا منطق نیارد هرگز اندر راه دین / بندگی را عقل بندد بر در فرمان بود

ناصر خسرو:

آنجا که سخن دان بگشاید در منطق / از مرد سخن هرگز گویند نعالش؟

نفسی که ندارد پر و بال از حکم و علم / آنجا که بود علم بسوزد پر و بالش

شیخ محمود شبستری:

هر آنکس را که ایزد راه ننمود / ز استعمال منطق هیچ نگشود

حکیم فلسفی چون هست حیران / نمی بیند ز اشیا غیر امکان

از امکان می کند اثبات واجب / از این حیران شد اندر ذات واجب

گهی از دور دارد سیر معکوس / گهی اندر تسلسل گشته محبوس

چو عقلش کرد در هستی توغل / فرو پیچید پایش در تسلسل

ظهور جمله ی اشیا به ضد است / ولی حق را نه مانند و نه ند است

چو نبود ذات حق را ضد و همتا / ندانم تا چگونه دانی او را

ندارد ممکن از واجب نمونه / چگونه دانیش آخر چگونه؟

زهی نادان که او خورشید تابان / به نور شمع جوید در بیابان

عطار:

باز بعضی عالم منطق شدند / از مقام الکنی ناطق شدند

باز بعضی ناطق و پر گو شدند / در بر چوگان تن چون گو شدند

باز بعضی در جدل جهّال وار / آمدند و قیل کردند اختیار

باز بعضی حاکم دنیا شدند / فارغ از دانستن عقبی شدند

باز بعضی عدل کردند از یقین / آنچه حق فرموده است از راه دین

باز بعضی دزد و هم رهزن شدند / عاقبت اندر سر این فن شدند…

سنایی:

از پی مکر و حیلت و تلبیس / درست از منطق است و اقلیدیس

عرفی شیرازی:

برو ای عقل منه منطق و حکمت پیشم / که مرا نسخه ی غم های فلان در پیش است

رفت عرفی ز پی عقل و به جایی نرسید / گرچه صد مرحله ی کون و مکان در پیش است

ناصر خسرو در سفرنامه:«از طب و نجوم و منطق چیزی از من پرسید که چه گویی بیرون این افلاک و انجم چیست؟گفتم نام چیز بر آن افتد که داخل این افلاک است و بر دیگر نه. گفت چه گویی  بیرون از این گنبدها معنی است یا نه؟گفتم چاره نیست که عالم محدود است و حد او فلک الافلاک و حد آن را گویند که از جز او جدا باشد و چون حال دانسته شد واجب آید که بیرون افلاک نه چون اندورن باشد.گفت پس آن معنی را که عقل اثبات می کند نهایت است از آن جانب اگر نه اگر نهایتش هست تا کجاست و اگر نهایتش نیست نامتناهی چگونه فنا پذیرد…»

جمیع اجسام موجود از باریتعالی است که فاعل است و صانع؛خلاء و دهر و آدمی مفعول اند و «حی» ندارند و مصنوع. پس مصنوع «صُمُم  بُکم بقره آیه 18» بماند پسندیده تر است که فکر و سخن راه به کبریا و ملکوت اقدس اش نمی برند

در دین باوری؛ همه چیزی را حواله به آن دنیا می کنند و بر تعقل قبای قضا و قدر می دوزند و می پوشانند و رضا به داده می دهند و در چشمِ اندیشه میل و سرمه ی ستم و اندوه می کشند و از در و درگاه و آستان، به ضربِ تازیانه اش می رانند؛متکلمِ اسلامی هنوز در بندِ رعایتِ احکام فقهی و احکام شرعی و آب قلیل و کثیر و کُر و غسل میت و شب اول قبر(و بیست سؤالیِ نکیر و منکر) و غسل جنابت و …آداب خوردن و آشامیدن و مبال رفتن و جماع و حیض و نفاس و استحاضه است و… مگر شما طبیب اید و قاروره به دست دارید که خون و بول و غائط و منی و قوه ی باء و مقعد و مخرج و مدخل و مهبل و مهمل و میزانِ مزاجِ گرم و سرد و سردرد و رو دل و اسهال و آروغ و باد معده و قولنج و باد فتق و… را اندازه می گیرید و می سنجید!داروی مسهل تجویز می کنید که این اندازه به بدن و اندورنِ شکم و پایین تنه ی مردم کار دارید!لاکن خدای تبارک و تعالی مگر به شما مدرکِ ادراکات محسوس و نامحسوس و معقول و منقول و شنگول و منگول و جبه ی انگور؛ عطا کرده است!این چه مرارتی است که برای  نوشتنِ رساله های سنگین و سهمگین بر خود هموار می کنید؛ آن هم با تقلید و تقلب از روی دستِ یکدیگر و همه ی همت تان مصروفِ پس و پیش کردن داده های دینیِ پیشینیان است

آری، بنا و زیربنای کارتان روایت و حدیث است و تفسیر به رأی و تأویلِ خداپسندانه و خالصانه و مؤمنانه و خواندن «لمعه ی دمشقیه» و «أمّن یُجیب» و بر منار و منبر و در محراب از «حدثنا و اخبرنا» می گویید و واجبات و مستحبات و تکرار و تکرار با همان ملالِ مکتبی و حوزه ای و حجره ای، که گویی تجدد و تجدید نظر و تازه گویی و باز سازی و دوباره نگری و روزآمد شدن در آن راه ندارد که ندارد و نخواهد داشت؛تلاطمی،جهشی،جنبشی،شوری،تغییر و تحولی! خیر،همه رنج و زحمت و مشقت است و سکون؛هرچه هست قشریگری و بازگشت به گذشته و قرون ماضی و قهقرا و زبان زور و شمشیر و سر بریدن و کوبیدن و مثله کردن و چهار شقه کردن و خط و نشان کشیدن و خط کشی کردن است و…

اندیشه آبِ روان است و دین، نفت،امتزاج این دو ممکن نیست. روحِ دین همان اصولِ اش؛ ایستا است و تعییرناپذیر و با تکامل و دگرگونی مخالف است؛چون اصول ستون است و اگر ستون را از زیرِ این خمیه ی خیالی برکَنید،فرو می ریزد؛تمامِ دین یک نقطه بیش نیست و آن نقطه ی «نقصان» است چون در نقص، موسیقی،تموّج،رنگ،زیبایی،شادی،آزادی و…مطرود است و منفور؛ و همه ی آن زیبایی ها «فضلِ» آزادی است و آزادی همذاتِ و همزادِ آدمی است  

از همین ایستایی و نقصان است که مرداب شکل می گیرد و تبردارِ متفرعن به ریشه ی خویش می کوبد و حامیانِ سینه چاکش را یکی پس از دیگری خفه می کند و می جَوَد و می خورد و استخوان هایشان را به بیرون دایره ی قدرتِ پوشالی اش پرتاب می کند تا خود کِی،کجا،چگونه و در کدامین منجلاب و مرداب سقوط کند و خر و خرسوار در گِل و لای و گرد و غبارِ باتلاق مدفون شوند

اسلام یعنی تسلیم در برابرِ اراده ی مطلقِ باریتعالی و حواسِ مخلص معطوف به «سمعنا و اطعنا = شنیدیم و اطاعت می کینم سوره بقره آیه 285» است و شعار یک مسلمان واقعی«الخیر فی ما وقع = هرچه پیش آید خوش آید» است، فیلسوفِ اسلامی همانقدر بی مسما و بی معنی است که سینمای اسلامی، حقوق بشرِ اسلامی،دمکراسی اسلامی، روشنفکر اسلامی،روشنفکر دینی، ملی مذهبی و… در اسلام ملت غایب است و هرچه هست امت است و آدمیان خادمان و مخدومانِ خدایند و همه چیزی از آن اوست و به او برمی گردد و او مالکِ تام الاختیار است و با مخلوق خویش هرآنچه که میل اش خواهد،همان کند،همه چیز از پیش مشخص و نوشته شده و و تأیین شده و معین است و این سرنوشت و پیشانی نوشت است که فرمان می راند و به تحکُّم و دستورِ آن ناپیدا عمل می کند و کسی را یارای گریز از تقدیر نیست پس چه جای تدبیر و تعامل؛ مسخ و طمس گشتن در اراده ی الهی است، او فعال مایشاء است و واقف به «سرِّ ما فی الضمیر» و در ذهن بر زبان چیزی نمی گذرد مگر به اجازه ی او، و در همان حال تقسیمِ مخلوقاتِ خویش به مؤمن و کافر می کند، او فاعل مختار و آدمی مخلوق بی اختیار، خس و کاهی است که بادِ الهی هر آنجا که بخواهد می کشاندش؛ و مقصد و مقصود مستحیل شدن در نهادِ آن قادرِ مطلق است و «انا لله و انا الیه راجعون» چرا که او«احکم الحاکمین = حکم کننده ترین حکم کنندگان» است؛ از وحشت اش به غریبی و قبض می رسند و از قربت اش به بسط و صحو و سُکر و مفقودیِ تام و تمام

چند میلیون سال از عمر زمین می گذرد، چه موجوداتِ عظیم الجثه ای روی این خاک آمده و رفته اند، انشقاقِ قاره ها و آب ها و تمدن ها و فرهنگ ها و ساختن و ساختن ها و… ولی در روایت های اسلامی چهل هزار سال و فوق اش هفتادهزار سال از عمر زمین می گذرد و در کتابِ آسمانی چیزی جز جن و پری و قصه و افسانه و داستانِ نارنج و تُرنج و وعد و وعید و وعظ و امر و نهی؛ ادعیه و عذاب الیم روز جزا و کافر و قصاص و حد و تعزیر و … نیست و البته برای ایمان آورندگان بهشت و آرامش و غرفه های از پیش آماده شده و مفروش به زیورآلات و زینت و بخور و بخواب و لذتِ سرمدی؛آبِ زلال و جوی شیر و عسل و غلمان و حوریان و… مهیا است و در دسترسِ آنی

در این قیاس؛عقل و منطق و حلاجی تعطیل است؛ اندیشه و دانش و شعور همه در شناختِ او حیران اند و انگشت گزان، به تقریب صد و بیست واژه در منع و رد و تقبیح و نکوهشِ اندیشه ی نو در قاموس، نفس می کشد؛ و بنیان بر باور است به وحی و قرآن و توحید و معاد و نبوت و ازلی ابدی بودنشان که قدیم اند که تردید در آن ها راه ندارد و تمام یقین است که نیازی به احتجاج و استقراء ندارد و نهایت اش بر پایه ی  خبر و سنت و نص صریح است؛و شک و ظن و گمان با ادله، تجربه، اطلاعات، انتقاد و نظر آغاز می شود و یقین با بر خاک افتادن و بنده و برده بودن، شک با آزمون و خطا و مشاهده همراه است و یقین از پیش تأیین و داوری و انتخاب شده است و بشر ناتوان و بیچاره، چاره ای جز پذیرفتن و سرسپردگی و تکریم ندارد، که انسان حادث است و باریتعالی؛ او را از سرِ مهر و رأفت و عطوفت و ترحم آفریده است و انسان محکوم است به ارتسام(فرمان بردن) که وجودِ او از انبعاث است و نمودِ همه بودِ الله؛ ابداع است و وجوبِ او عدم ندارد و وجودِ عدم اش ناممکن است،قائم به ذات است و بشر قائم به غیر؛ یعنی به اوی همه جا حاضر و غایب، حیات ذاتِ حق تعالی و از صفات احدیت اوست(و توکل علی الحی الذی لایموت = و بر زنده ای که نمی میرد توکل کن؛فرقان آیه 58)؛ (اللهُ لا اله الا هو الحی القیوم… = هیچ معبودی نیست جز الله یگانه زنده و تدبیرگر هستی است.غنودگی و خوابی او را فرا نمی گیرد.آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است از آنِ اوست.چه کسی است که بدون حکم او در پیشگاهش شفاعت کند؟گذشته و حال و آینده ی آنان را می داند و به چیزی از علم او جز به آنچه خود خواسته است،احاطه نمی یابند.کرسیّ فرمانروایی او آسمان ها و زمین را فرا گرفته است و حفظ آن دو بر او گران نمی آید و او بلندمرتبه ی بزرگ قدر است.بقره آیه 255)، او وحدت وجود است و واجب الوجود و انسان به کثرت اسیر و سرگردان و ممکن الوجود، و آدم و عالم امکان اند و غیر ضرور و آن ذاتِ بیرون از فکر و تصور و لغت، اثبات در اثبات است و نیازی به انسانِ ناتوان و مخلوق ندارد و مرگِ انسان همانا، سلبِ هستیِ اوست که باز به اذنِ باریتعالی به روز رستاخیز(صور قیامت و صحرای محشر)،استخوان های پوسیده اش، برانگیخته می شوند و تازه روزگارِ بازخواستِ بزرگ و کیفر و مجازات و تنبیه و ضرب و شتم و پاداش و شاباش و نوازش و تحسین و آفرین،آغاز می شود… و به زعمِ این عالیجنابانِ و زعیمان و عقلای قوم؛ بیش از این ها پیش رفتن سخن را به سکته و عطسه و سفسطه در خواهد غلتانید (مانندِ همین لحظه که دارید دهان درّه می کنید) که شما و فکر از دهشتِ ترسیمِ آن، از رفتار و گفتار و پندار و کردار،متوقف می شود و تنها با دعا و خواندن «آیت الکرسی» و نذر و نیاز و زهد و تقوا و استغاثه مگر بندگیِ ما پذیرفته و دعایمان مستجاب گردد،هم دعای تقاضایی و هم مناجاتی و هم استیجاری   

فراموش نکنید که فردوسیِ خرد ورز و ژرف اندیش را با همین تک بیت رافضی و معتزلی خواندند و هیچ شیخی بر جنازه او حاضر نشد و نماز نخواند و او را به گورستانِ مسلمانان راه ندادند.فردوسی

ببینندگان آفریننده را / نبینی مرنجان دو بیننده را

آقای سروش!شما که در انجمن حجتیه هم بوده اید و تاریخ و فلسفه ی علم(اسلامی) را در لندن خوانده اید و حسینیه «امام باره» = کانون توحید را در آن شهر تأسیس و اداره کرده اید و در انگلستان در باره توحید و معاد اسلامی نوشته اید، بسیار شگفت انگیز است که؛ امامشان در پاریس زیرِ درخت سیب آشیان می گیرد، آیت الله سیستانی برای مداوا به لندن می رود،نخستین رئیس جمهوری اسلامی که به قولِ خودش«بزرگترین اندیشه ی قرن» بود در پاریس ساکن می شود و «انقلاب اسلامی» را راه می برد و ادامه می دهد و فیلسوف و نویسنده و طنزپرداز و سینماگر و سیاسی نویس اش و… به همچنین. اینجا مگر نه بلاد کفر و زندقه است و شما سال های سال  تلاش و کوشش کردید تا مدینه فاضله تان را بر اصولِ دین و صحرای کربلا بسازید و جامعه ی مدنی را مدینه النبی خواندید و در نکوهشِ جامعه ی فاسدِ غربی کاغذها سیاه کردید و عمرِ شریف تلف، تا ثابت کنید دمکراسیِ غربی رو به اضمحلال است و نجس و نحس و ضعفِ شدیدِ، درون اش را چون جذام می جَوَد و به حولِ قوه ی الهی از هم خواهد پاشید پس چگونه است که به دمکراسیِ منحطِ غربی پناه آورده اید و به مکه ی مکرمه و عتبات و عالیات مشرف نگشته اید و در کنارِ مسجدالحرام و مسجد النبی و بیت المقدس مجاور نگشته اید و حجرالاسود نمی بوسید و رجمِ شیطان نمی کنید و احرام نمی بندید؛ و به جای آن «بیگ بن» و «برج ایفل» و «مجسمه ی آزادی» و… را قبله و خرگاهِ خویش ساخته اید! این جهان اسلام چقدر کوچک و ناتوان است که به متکلمین و متفکرانِ خود پناه نمی دهد و زیرِ پایشان فرش قرمز پهن نمی کند و جایزه بارانشان نمی کند و دهانشان را گهربار نمی دارد! این درست است هر انسانی حق انتخاب دارد ولی شما چرا؟ اینجا استکبار و امپریالیسم و سهیونیسم تسمه از گرده ی ایمان دارانِ خدا خوان می کشند و به اخیه شان می بندند

استاد!سخنان امام تان را به یاد بیاورید که از همان نخستین روزها فرمانِ نابودیِ دگراندیشان و مخالفان را صادر کرد،اعدام های انقلابی،تصفیه حساب های شخصی،کینه های به تعویق افتاده،انتقام به جای عدالت؛خلخالی و لاجوردی را به یاد دارید؟ آن همه تجاوز و اححاف و تبعیض و به سیاه چال بردن و تار و مار کردنِ مردمان را به خاطر دارید!دلتان نگرفت و نسوخت و در خلوت نگریستید!

فتوای خمینی در باره ی سلمان رُشتی را به یاد آورید؛ شما چه گفتید و چه کردید و چه نوشتید؛ حال به کشورِ او می روید و سخنرانی می کنید! این کدام طنزِ تاریخ است که از شدتِ تأثرو تأثیرش، شانه هایمان از های های گریه می لرزد

ای شمس بشنو!مخملباف در کتابِ هنر اسلامی می نوسید:نمایشنامه نویس موظف است احساسِ یک مادر منافق را که بر سرِ مزار فرزند ناخلف و معدومش شیون و زاری می کند، به یک نحوی منتقل کند به سر مزار یک پاسدار شهید که مادرش شجاعانه ایستاده و لبخند می زند» و:استیک اسلامی«زیبایی عبادت را، زیبایی مذهب را و زیبایی آرایش مذهبی را، یک مارکسیست نمی تواند به حساب آورد» و داستان نویسی اسلامی:«1- مناسب بودن سوژه با جهان بینی اسلامی 2- خداگرایی حاصل باوراندن معجزه ی مذهبی در اذهان مردم»

ای شمس بببین! آن عکاس و نقاشِ شکنجه شده و آواره و زخم خورده می گفت: اگر عکس های این حضرات را کنار هم بگذاریم نوعی بلاهتِ ماتِ در ته چشمها و هاله ای تیره از هپروت در زیرِ چشم هاشان می بیبیم که حاصلِ نوعی ریاضتِ آزآلود است و انگار همه شان از یک قماش و یک کارخانه بیرون پریده اند؛ صوتِ داووی و ملکوتی برادر آهنگران که جوانان و کودکان را به شوقِ نوشیدن شربتِ شهادت و رفتن به بهشت، روی میدان های مین می فرستاد، اختراعِ کلیدهای ورود به بهشت و انداختن آن به گردن جوانان و نوجوانان(سید خاتمی)، تئوریسین سینمای اسلامی مخملباف، فیلسوف اسلامی سروش، نویسنده ی اسلامی میثاق امیرفخر در کتاب نغمه در زنجیر،طنز نویسِ بارگاه خلیفه،ابراهیم نبوی؛ مدرس و اسلام شناسِ شهیر کدیور؛همان که آن دروغِ آشکار را گفت:«شعارِ مردم این بود؛هم غزه هم لبنان جانم فدای ایران»، مبارز نستوه گنجی،افشاکننده ی اسرار مگو محسن سازگارا بنیانگزار سپاه پاسداران و مدیریت رادیو،که به دعوت ابراهیم یزدی از امریکا به ایران برگشت،ابراهیم یزدی:دادگاه های فرمایشی و ضربتی، وزیر امور خارجه و ملاقات با برژنسکی، دوست چمران و قطب زاده و…و عجبا که از دهانِ هیچکدامشان حضرت امام امر کردند، حضرت امام فرمودند،حضرت امام فرمودند نمی افتاد… و حال، زندانبانان به زندانی مبدل می شوند،کُشندگان به کُشته شده،تواب سازان به پشیمان،دلسپردگان به برهوت و سراب،شرمندگان،ظالمان به مظلوم، جلادان به دادحواهان،شحنه ها و دزدها، به بی گناهان و مأمورانِ معذور،شمشیرکشان به معصومین و قدیسین و… این گردشِ شگفت اگیز همچنان به دورِ خویش می گردد و می گردد.بیدل:

چراغِ ابلهان عمریست می سوزد در این محفل / چه باشد یک شرر بالد فروغ طبع آگاهی…

چراغ عبرت من از گداز شمع شد روشن / بغیر از زندگانی نیست اینجا داغ جانکاهی

به تنگی های دل یک غنچه نتوان نقش بست اینجا / شکستم رنگ تا تغییر دادم بستر آهی

ببینم تا کجاها می برد فکر خودم بیدل / به رنگ شمع امشب در گریبان کنده ام چاهی

باری؛همه هم به قولِ سید خندانِ آن زمان؛ هم شکل و هم مسلکِ «سرباز رشید اسلام» لاجوردی اند و حالیا همه یکدست پدر خوانده و مادر خوانده ی جنبشِ سبزِ بیداریِ ایرانیان اند و این سبز رنگی از رنگ های سه گانه ی بیرق ایران است و متعلق به مردمانِ آن که اش برگزیده اند؛ پس برآمده از سبزیِ سرزمین و روحِ بهاران و سرخیِ رخسارِ عاشقان و سپیدیِ سپیده دمان است

و آن خانم محترم عبادی که فرمود:«اسلام با دمکراسی تناقضی ندارد»[که منظورشان همان تئوکراسی بود] و «من یک زن مسلمانم» و «در ایران مسئله حجاب برای ما موضوع مبارزه نیست» و «من دست شما آقایان (نمایندگان مجلس ششم) را می بوسم» دیدید همین نمایندگان در مجلسِ اسلامی(خانه ی مردم؟!) چگونه شعار می دادند و خواهان قتلِ آقایان کروبی و موسوی شدند، همان کروبی که هشت سال ریاستِ مجلس را بر عهده داشت و همان موسوی که در سالِ 67 و جهاد اکبر بر علیه مشرکان و کافران حی و حاضر بود و نخست وزر و لباسِ بسیج به تن داشت.

ای شمس!بشنو که این همه مشغولیت از برای چیست:شیخِ شجاعِ ما رئیس مجلس و دبیر مجمع روحانیون مبارز و دبیر کل اعتماد ملی و نماینده ی ولی فقیه و سرپرست کمیته ی امداد امام خمینی و بنیاد شهید و امور حج و عضو شورای بازنگری قانون اساسی و عضو شورای ملی انقلاب فرهنگی و…

و آقای موسوی هشت سال نخست وزیر و وزیر امور خارجه و رئیس ستاد انقلاب فرهنگی و رئیس بنیاد مستضعفان و عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی و سردبیر و سرمقاله نویس روزنامه جمهوری اسلامی و… بودند  

بانو عبادی همراه با اکبر گنجی به اعطای جایزه«آزادی و آینده رسانه ها» به کورت وسترگارد کاریکاتوریست دانمارکی؛ اعتراض کردند.اکبر گنجی:«من و خانم عبادی پس از آن که متوجه شدیم کاریکاتوریست دانمارکی به عنوان برنده جایزه سال 2010 آزادی و آینده رسانه ها انتخاب شده است، نسبت به این امر اعتراض کرده و محل مراسم را ترک کردیم» و خانم عبادی:«وی با کاریکاتورهایش احساسات مذهبی را جریحه دار کرده است».

برنده ی جایزه ی صلح نوبل نیز در پاسخِ تهدیدِ دیگر برنده ی جایزه ی صلح؛شیمون پرز که گفته بود ایران را نابود می کنیم؛ فرمود ما تا آخرین قطره خون خواهیم جنگید. و این ها، سخنانِ این غازیان من را به یادِ آن گفته ها انداخت که:«بسیج مدرسه ی عشق است» و «ای کاش من هم یک پاسدار بودم»   

در چهارچوبِ این نظام و قانونِ اساسیِ اسلامی اش زیستن نه متصور است و نه میسر و مشاطه ی شیطان هم به دادشان نمی رسد، پس برای خویش و شما ق