سهراب کشان

امیرحسین تیکنی

                                                   برای شاهین نجفی

 

شب آواز تاریکش را از دست داده است

باور نمی کنم این انگشتان تو باشد

که لای پنجره ی بسته ی اتاق من جا مانده است

باور نمی کنم کودکان این کوچه ی دور

با لهجه ی تو نام یکدیگر را صدا می زنند

 

شب آواز تاریکش را

من سیاهی چشمانم را از دست داده ام

با هر زخمه و هر تاری که پاره می شود

مردمکانم سفید و سفیدتر می شوند

آن سوی هر شی ء مجردی

معنای مجردی است

آن سوی من و تو

وقتی با حیرت به تو و من نگاه می کردیم

 

پنجره را بسته ام

پرده ها را کشیده ام

در را هزار قفل و زنجیر زده ام

بیهوده بر در می کوبد

بیهوده بر پنجره می زند ، شب ! 

من خانه نیستم .

 

شب صدای ضجه های زنی شده است

می ترسم رودابه ای غمگین باشد

دستمال سیاهی به پیشانی اش بسته

دامن گلدارش در این باد سرد

بی رنگ و بی بو شده باشد .

می ترسم آواز تاریک شب را

زیر پیراهنش پنهان کرده باشد.

در گوش من صدای رگبار بارانی مدام است

خرخر مغموم ماده گربه ای

کز کرده زیر راه پله ها

شب در قهوه ای سرد حل شده است

در پک سیگاری بد بو  . . .

انگشتانت را لای پنجره ی بسته ی اتاقم جا گذاشته ای

رهایم کن !  می خواهم زیر پتوها و ملحفه های بسیار بخوابم

می خواهم پیراهن چهارخانه ام را از دنیا پنهان کنم

می خواهم مردمان مردمکانم

آواره و کولی وش بمانند .

 

شب ، صدای پایکوبی کسانی است در باد

باد ، صدای خندیدن فرشتگانی که در کوچه ای بن بست گم شده اند

کوچه صدای باد و بارانی که بازو در بازوی هم شاهنامه خوانی می کنند !

کیست که بر در می کوبد :

پروانه ای سیاه یا زاغچه ای سفید !؟

من خانه نیستم .

من خانه نبوده ام .

من با مردمکان سفیدم

از دیوارها گذشته ام

به سوت‏زنان بادی ولگرد رسیده ام  . . .

ببین !

رودابه ای غمگین در کوچه ایستاده است و چشم از کوبه ی در خانه ی من بر نمی دارد

کودکان کوچه جنازه ی سهراب را بر دست می برند

و ناشیانه با لهجه ی تو نام یکدیگر را صدا می زنند

رهایم کن

در پس هر شی ء مجردی

معنای مجردی است

و در پس حیرت من و تو

جهان مجردی است .

 

تهران / دی 89