نگاهی به مجموعه شعر جزیره در حاشیه ی متن

شهرام عدیلی پور  شهرام عدیلی پور

 

 « جزیره در حاشیه ی متن »  دومین مجموعه شعر یداله شهرجو است که در ۶٣ صفحه از سوی انتشارات داستان سرای شیراز منتشر شده است . این مجموعه شامل ۳۰ شعر می شود . اولین مجموعه شعر این شاعر جنوبی ساکن میناب ( یک صندلی مقابل دریا ) در سال ۱۳۸۵ منتشر شد . در این مجموعه به نسبت مجموعه ی اول زبان پخته تر و جا افتاده تر شده و شفافیت بیشتری یافته است . به علاوه شعرها خلوت تر و کوتاه تر شده و فرصت بیشتری به مخاطب می دهد تا به تامل و تفکر بپردازد . شعرهای مجموعه ی اول خیلی شلوغ بود و به نظر می رسد شاعر در آن مجموعه گرفتار نوعی پر گویی و اطناب شده بود .

 

     شعر شهرجو شعری است مدرن . شعری بیرونی . منظور از بیرونی این است که این نوع شعر مربوط به فضاهای خلوت درونی نمی شود ؛ شاعر سر در گریبان خود نمی کند و به واگویه های درونی نمی پردازد . حتا در شعرهایی با تم عاشقانه یا شعرهایی که در مورد مرگ سروده شده اند و فضایی مرگ آلوده دارند شاعر در خود فرو نمی رود  و سر در گریبان خود فرو نمی کند بل که از افقی باز و بیرونی سوژه را می بیند و به وصف آن می پردازد . می توان گفت شعر شهرجو شعر خلوت نیست بل که شعر جلوت است. اما این که می گویم شعر او مدرن است از این جهت است که به ۲ پیشنهاد نیما یوشیج برای سرایش شعر مدرن عمل می کند . یکی آن که از زبان ساده و واژه گان ساده استفاده می کند و سعی می کند به طبیعت زبان نزدیک شود . زبان شعر شهرجو زبان ساده ی امروزی و مکالمات روزمره و محاوره است . شعر او سرشار است از واژه گان زبان محاوره ای و بومی . شهرجو از زبان فاخر ادبیات کهن استفاده نمی کند و سعی می کند با استفاده از زبان امروزی و تکنیک های امروزی شعری مدرن ارائه دهد و این درست عمل کردن به پیشنهاد نیما است که از شاگردان و پیروان اش تقاضا کرده بود به زبان محاوره و نثر نزدیک شوند و با دوری جستن از تزیینات و آرایه های ادبی به طبیعت زبان نزدیک شوند . دومین پیشنهاد نیما که خود او با قوت تمام در شعرش به کار می گرفت استفاده از واژه گان محلی و بومی بود برای ترسیم محیطی که در آن زنده گی می کرد و جغرافیای منطقه ای که به او مربوط بود . می دانیم که این تمهید از تمهیدات هنر مدرن است که انسان به جای کلی گویی کردن و پرداختن به مسائل ذهنی و انتزاعی که خاص استوره ها و ادبیات کلاسیک بود به واقعیت و مسائل عینی روزمره بپردازد و بهترین کار برای رسیدن به این هدف فضا سازی است. در واقع این نگاه امتداد نگاه دکارت است که رابطه ی سوژه / ابژه را وارونه کرد . انسان مدرن به جای پرداختن به مسائل ذهنی یا متافیزیکی به مسائل عینی می پردازد و سعی می کند محیطی را که در آن زندگی می کند با جزییات اش وصف کند و به جای جست و جو در آسمان ها پایش را بر روی زمین محکم کند و به شناختن موقعیت های زمینی و محیط زنده گی اش بپردازد . این تمهید ( فضا سازی ) به ویژه در رمان و داستان مدرن به خوبی مشاهده می شود و یکی از تکنیک های اساسی و مهم رمان و داستان مدرن است . شعر شهرجو به این پشنهاد هم پاسخ گفته و به آن عمل کرده است . در واقع شهرجو با پرداختن به محیط بومی خود و منطقه ی زنده گی اش و توصیف فضای جنوب و بندر ؛ این پیشنهاد را عملی کرده است . با خواندن اولین سطرهای شعر شهرجو ؛ بی آن که هیچ از او و زنده گی اش و هویت و اهلیت اش بدانیم  پی می بریم که او شاعر جنوب است . استفاده ی مکرر از موتیف های دریا ؛ ساحل ؛ موج ؛ بندر ؛ قایق ؛ لنج ؛ ماهی ؛ ماهی گیر ؛ جزر و مد ؛ برقع ؛ جاشو ؛  لباس ها و سازهای محلی و همچنین آوردن اصطلاحات محلی و بومی و آوردن نام شهرها و روستاهای جنوب مثل : بندزرک ؛ خالو قنبر ؛ تیاب ؛ سرکنگی ؛ ساز دلو ؛ شمط ؛ گلپنگ و نظایر این .

 

      با این همه و با وجود تلاش قابل ستایش شاعر در خلق این فضاها و نزدیک شدن به مولفه های شعر مدرن هنوز فضاهای شعری او چندان قوی و نیرومند و قابل باور نیستند . گویا این تلاش ارجمند هنوز در کار شاعر درونی نشده و به جریانی خودجوش و خود به خودی مبدل نشده است و شاعر آگاهانه و اندیشمندانه دست به این تمهیدات می زند و در پس پشت هر شعر حضور راوی و تلاش آگاهانه اش برای خلق فضاهای عینی حس می شود . نکته ی دیگر این که واژه گان شعر شهرجو محدود و بسته است . واژه گان ؛ اصطلاحات و ترکیبات شعر شهرجو  گسترده نیستند و شعر دائم درون دایره ی تنگی دور می زند و از واژه گان محدودی بهره می برد .  به هر روی شعر شهرجو شعری اندیشمندانه و قابل تامل است اما بار عاطفی و تخیلی شعر کم رنگ است . در واقع بین تکنیک و اندیشه و زبان از یک سو و تخیل و عاطفه از سوی دیگر در شعر شهرجو تعادل و تناسب برقرار نیست و این باعث شده گاهی در برخی از اشعار کمی تکنیک زده گی احساس شود . برای نمونه استفاده از تکنیک حذف فعل و آوردن سه نقطه به جای آن؛ در این مجموعه بسیار به چشم می خورد و گاه شاعر در این امر راه افراط می پیماید . گاه این تکنیک خوب از کار در آمده و در بطن شعر و متن خوب جا افتاده و گاه به شعر آسیب رسانده و آن را الکن و ناقص کرده است .

 

     اکنون وقت آن است که به شعرهای خود مجموعه بپردازم و با آوردن نمونه ها به روشن تر شدن بحث کمک کنم . در اولین شعر مجموعه ی « جزیره ….. » یعنی « جاده » در سطر دوم حذف فعل و آوردن سه نقطه نامناسب و بی جاست و به شعر آسیب رسانده است :

 «  این همه کلمه کشانده مرا کنار تو / با یک کیف مشکی حایل میان … / هی بینمان کلمه مبادله می شود / این جاده دارد از میان خواب کداممان می گذرد ؟ » ( ص ۵ )

شروع این شعر بسیار خوب است اما آوردن آن سه نقطه ناگهان آن تصویر زیبا را خراب می کند و انرژی درونی شعر تحلیل می رود . من نمی دانم حذف فعل در این جا چه کمکی به شعر و شعریت اثر می کند ! گاه حذف فعل بی آن که به معنا آسیبی برساند باعث می شود مخاطب تفکر و تامل کند و با تکمیل دنباله ی شعر در ذهن خودش در واقع در آفرینش اثر هنری شریک شود و در لذت حاصل از آفرینش سهیم شود. برای نمونه گاهی در اشعار سورئالیستی یا اشعار اسکیزوفرنیک که زبان شاعر هذیانی است جا به جا حذف فعل به آفرینش آن فضای اسکیزویی کمک می کند و به شاعر در آفرینش فضاهای هذیانی و هولناک مدد می رساند اما در یک شعر رئالیستی با فضاهای معمولی وفتی همه چیز دارد روال منطقی و طبیعی خود را طی می کند حذف فعل نه تنها به شعر کمک نمی کند بل که باعث خراب شدن شعر و نقص آن می شود . نمونه ی دیگری از حذف فعل در همین شعر « جاده » در سطر یکی مانده به پایان به چشم می خورد و چنین اقدامی در شعری به این کوتاهی نشان می دهد که شاعر در این امر افراط کرده است . نمونه های چنین اقدامی در سرتاسر این مجموعه زیاد به چشم می خورد.

 

     در شعر دوم « قصد این… » که پس زمینه ای سیاسی دارد و به نظر می رسد راه به اشعار پسا مدرن می برد شاعر با تیغ کشیدن به روی خود به نقدی خود بنیاد دست زده است و پیش از این که دیگری به نقد شعر برخیزد ؛ خودش این کار را می کند . شعر « پازل » شعری بی روح ؛ گنگ و مبهم است . در این شعر شاعر می خواهد چیزی را روایت کند ( قصه ای ؛ ماجرایی ) که گویا از بیان آن ناتوان است . شاید شاعر به عمد موضوع را در زیرلایه های شعر مخفی می کند تا مخاطب آن را کشف کند اما به نظر من در این تلاش موفق نیست. معما سازی به سبک شاعران سبک هندی دیگر دوره اش گذشته است و شعر باید خودش با شفافیت خودش را بیان کند ؛ ابهام و پیچیدگی معنایی در ذات هر شعر خوبی خود به خود وجود دارد و نیاز نیست شاعر به عمد در این کار بکوشد که حاصل کار چیزی تصنعی و مکانیکی از آب در می آید. اگر روایتی بیان و لحنی هنرمندانه و شاعرانه پیدا کند خودش چیزهایی را در زیرلایه های زبان مخفی می کند و دیگر نیاز نیست در این امر شاعر دست به تلاشی مضاعف و تصنعی بزند .

     در شعر « صبحانه ی مرگ » که گویا شاعر در سوگ برادر از دست رفته اش نوشته است همه چیز تا نیمه های شعر خوب پیش می رود اما پس از آن شعر به بیراهه می رود . متن یکدست و روان روایت تا آن جا که می گوید « قلیان با تمام حجم آتش در گودی دستانش / روی حوصله ی مادر ایستاده است »  بیانی صمیمانه و دلنشین دارد ؛ به ویژه همین جمله ی اخیر سخت زیباست . بیانی به غایت شاعرانه و دلکش اما پس از این شعر دوباره با آمدن عباراتی بد و نا مفهوم مثل « مرگ دارد یکسره فلسفه می بافد » به دست انداز می افتد و گنگ و مبهم می شود. معلوم نیست این جمله چه معنایی دارد ؛ یا این جمله : « … دارد عفریته ای را / برای نشاندن بر صندلی اتومبیل گریم می کند » . آوردن چنین جمله های غیر شاعرانه ای شعر را به بیراهه می برد . در این گونه موارد ارتباط شعر با مخاطب قطع می شود . گویا شاعر می خواهد چیزی را بگوید که از بیان آن ناتوان است . دال ها و مدلول ها به هم نمی رسند و از هم می گریزند . در این موارد شاعر مفاهیمی کاملن شخصی و ذهنی مطرح می کند که شاید فقط برای خودش روشن است اما تلاش نکرده تا مفهوم را صیقل دهد و به ساحت زبان فارسی بکشاند تا برای همه فارسی زبانان روشن و قابل فهم شود . انگار این تکه ها ترجمه هایی از شعری بیگانه اند که در ساختار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی جا نمی افتند . و متاسفانه چنین جمله هایی در سرتاسر این مجموعه کم نیستند . در همین شعر چند سطر پایین تر می خوانیم : « مادر آتش گداخته بر قلیان را وارونه در دهن می گیرد » . از این بگذریم که ناگهان زبان در این جمله می شکند و لحن رسمی که در تمام شعر جریان داشت  به لحن محاوره تبدیل می شود و برای مثال « دهان » تبدیل می شود به « دهن » ! آیا چنین کاری دلیل خاصی دارد؟ اما نکته ی اصلی این جاست که این جمله از اساس نا مفهوم و گنگ است . همه می دانیم ذغالی که به تمامی شعله ور و گداخته است دیگر پشت و رو ندارد ! چه طور می شود آتش گداخته را وارونه در دهان گرفت ؟!! اصلن آتش پشت و رو و بالا و پایین ندارد ؛ روی آتش کجاست و پشت اش کجاست و به پشت در دهان گرفتن اش چه معنایی می دهد ؟ از این ها همه گذشته به فرض که جمله تصویری واقعی به ذهن متبادر کند ؛ این تصویر دلالت بر چه چیزی دارد ؟ آیا در متن و بطن این شعر که در سوگ عزیزی از دست رفته سروده شده و می خواهد تصویرگر مرگ و چهره ی هولناک آن باشد آتش به دهان گرفتن به چه چیزی دلالت می کند ؟  جمله های پایانی شعر هم پا در هوا و بدون داشتن فعل تمام می شوند : « مرگ با چه غفلتی / با چه سرعت سرسامی / دوباره دریا / دوباره آفتاب / دوباره صبحانه ی مرگ » . دست کم شاعر می توانست در پایان این جمله از همان سه نقطه های معروف که خیلی به آن تمایل دارد استفاده می کرد تا هم به بیان هذیانی شعری در سوگ مرگ کمک کند و هم مشکل حذف ناگهانی فعل توجیه شود . در ضمن « سرعت سرسامی » ترکیبی اشتباه است ؛ فکر می کنم « سرعت سرسام آور » درست است .

 

   شعر « صدا… بالای سر آبادی » که بر پیشانی اش نوشته : برای کورش گرمساری و ناصر عبدالهی و پیداست در سوگ ناصر عبدالهی سروده شده است شعری خوب و زیباست . شعری یکدست و روان بدون آشفته گی های ساختاری و نارسایی های معنایی که به نظرم تنها عیب اش همان حذف های نابه جا و سه نقطه های معروف است . این شعر که گویی از دل برآمده ؛ به خوبی اندوه از دست رفتن عزیزی را نشان می دهد . برای نمونه این تصویر زیبا ؛ روشن و جان دار به خوبی هجران و فقدان خواننده ی خوب جنوبی را بازتاب می دهد : « با این همه کلمه روی سینه ات / پرنده ها از کدام روزنه ی حنجره ات بال بگشایند ؟ » .

 

   شعر بعدی « آدمک ها » شعری مکانیکی و تصنعی است . شعری که پیداست شاعر لحظه به لحظه ؛ آگاهانه آن را اندیشیده است و از جوهر شعری به دور است .

در شعر « از مرگ … » که برای مرگ سروده شده است ؛  تنها چیزی که حس نمی شود و حضوری بسیار کم رنگ دارد ؛ مرگ است. شعر « خلیج فارس » شعری است خوب و زیبا برای خلیج فارس و چه خوب که این جا شاعر بر خلاف موارد دیگری در همین مجموعه که لفط « خلیج » را به تنهایی به کار می برد از نام و عنوان کامل تاریخی استفاده کرده است . اما نکته ای که در این شعر پرسش برانگیز است این که چرا گربه ی نشسته بر خلیج فارس سیاه است ؟! آیا شاعر دیدی منفی نسبت به ایران دارد ؟ چنان که از لحن خود شعر هم حس می شود گویا شاعر به زبان بی زبانی از تسلط این گربه ی نازنین بر خلیج فارس گله و شکایت دارد و خلیج فارس را مستقل و آزاد می خواهد .

 

   شعر « درود بر … » شعری خوب و خوش فرم است . شاعر در این جا به بهانه ی زلزله ی درود که بر پیشانی شعر نقش بسته است از ایهام ؛ جناس و کنایه به خوبی استفاده کرده است . این شعر با پس زمینه ی سیاسی اش نقدی است بر شعار و شعار زده گی و خالی شدن واژه گان از مفاهیم اصلی شان و بار معانی شان . شعر « صحنه وارونه است » شعر خوبی است . در این شعر شاعر از امکانات و پتانسیل نمایش به خوبی استفاده کرده است . استفاده از مفاهیم محلی و بومی و نام مناطق محلی به دانش و آگاهی مخاطب می افزاید و با ترسیم منطقه ی جغرافیایی و جان دادن به خطوط ریز و جزییات شعر زبان ملی تقویت می شود . یکی از اقدامات بسیار با ارزش و خوب هر شاعر یا نویسنده بهره گیری از امکانات بومی به منظور تقویت و بارور کردن زبان ملی و یکپارچه کردن هویت ملی است .به نظرم نقش یداله شهرجو در شعر امروز ایران از این بابت برجسته و قابل ستایش است .

 

   « کلید » شعر چندان خوبی نیست . باز هم تصاویر و ترکیباتی گنگ و مبهم در این شعر وجود دارند که با یکدیگر جفت نمی شوند و درون دایره ای بسته در خود می تنند و راه به جایی نمی برند . برای نمونه در این جمله : « کلید له شده روی چانه ی دیوار / به اشاره ی انگشت تو / ردیف دندان قفل را به هم ریخت / انگشت سبابه از خط موازی لب ها گریخت / و در روی پاشنه ی اولین کلمه چرخید » . تصاویر الکن و ناقص و نارسا هستند . اضافه ی استعاری « چانه ی دیوار » معنای خاصی را به ذهن متبادر نمی کند . این عبارت به چه چیزی دلالت می کند ؟ تا کنون در زبان فارسی چنین ترکیبی وجود نداشته است و شاعر نمی تواند از خودش ترکیبات یا واژه گان من در آوردی و بی معنا بسازد که هیچ سابقه ی زبانی و ادبی ندارد مگر این که ترکیب تازه ریشه در زبان داشته باشد و چنان قوی و پر قدرت باشد که بار معنایی روشن خودش را به مخاطب تحمیل کند . برای مثال شاملو از ترکیب کلمه های« شیر» ؛ « آهن » ؛ « کوه » و« مرد » ترکیبی تازه می سازد به این شکل : « شیرآهنکوه مرد » که گر چه تا پیش از آن در زبان فارسی وجود نداشته است و بسیار نو و تازه است اما هم ریشه در خود زبان دارد و نیز چنان نیرومند و قوی است که نقش بی بدیل اش را بر شعر و ادب فارسی برای همیشه حک می کند و در ضمن معنا و مفهوم روشنی هم دارد . تمام واژه گان« شیر» ؛ « آهن » ؛ « کوه » و « مرد » در زبان فارسی بار معنایی ویژه ای دارند اما هر کدام مستقل هستند ؛ شاعر اما با ساختن این ترکیب معنایی , تصویری غریب و زیبا به وجود می آورد . « شیرآهنکوه مرد » یعنی مردی بسیار قوی ؛ نیرومند ؛ دلیر ؛ مقاوم و با اراده. یعنی تمامی بار معنایی واژه گان مستقل یک جا در یک ترکیب تازه به شکلی فشرده اما با تصویری تازه ارائه می شود. ترکیبی مثل « چانه ی دیوار » اما هیچ معنای تازه و تصویر جدیدی ارائه نمی کند و از اساس گنگ و نا مفهوم است . کمی جلوتر در همین جمله ترکیب « ردیف دندان قفل » را داریم که باز نا مفهوم است . تا جایی که می دانیم کلید دندانه دارد که گاه به استعاره دندان هم می گویند اما قفل دندان ندارد .

 

    « کلمه خارج از متن » ؛ شعری است روایی با پس زمینه ی تاریخی و سیاسی . در این شعر زبان کمی به سمت ابزاری شدن پیش می رود و بار شاعرانه اش کم می شود اما شاید در بیشتر شعرهای تاریخی و سیاسی گریزی از این آسیب نباشد . شعر « آوار سنگ و صدا » شعری خوب و جان دار است . شعری روان و پرمایه با لحن و بیانی صمیمانه و گرم که اندوهی در آن موج می زند . اندوهی در سوگ دانش آموزی معصوم که زیر آوار جان داده است . بازی های زبانی و تکنیک های ادبی در این شعر خوش نشسته و در متن شاعرانه و بطن زبان خوب جا افتاده است و این به دلیل جوشش ناخودآگاهی شعر و نیرومند بودن جوهر شعری است . همین است که در این شعر تکنیک ها و آرایه های ادبی تصنعی و مکانیکی از آب در نیامده اند . استفاده ی به جا و خوب شاعر از امکانات زبان بومی و گویش و واژه گان محلی به پر مایه  شدن شعر کمک کرده و همان طور که پیش از این اشاره کردم این اقدام باعث تقویت زبان ملی و معرفی منطقه ی بومی به بخش های دیگر کشور می شود . در واقع خرده روایت ها و خرده فرهنگ ها ؛ کلان روایت ها و فرهنگ عمومی را می سازند . با این همه یک عیب در این شعر خوب به نظرم می رسد و آن عنوان شعر و جمله ای است که بر پیشانی شعر به عنوان تقدیم به آسیه ی اسلامی نوشته شده است . این عنوان و این جمله به نظرم درون مایه ی شعر را لو می دهد و لذت کشف روایت را از مخاطب می گیرد یا آن را کم رنگ می کند .

 

   « پنجشنبه بازار میناب » از ۵ بند تشکیل شده است . هر بند می تواند برای خود شعری کوتاه باشد . بند اول تصویری بسیار زیبا و جان دار است . در بند چهارم استفاده از استعاره ی گنجشک برای بیان معاشقه بین دو عاشق و معشوق خوب از کار در آمده اما تصویر گنگ و ناتمام است . بند پنچم می توانست بسیار زیبا باشد اما تصاویر بریده بریده و نا مفهوم که به سبب استفاده ی نا به جا و نا درست از تکنیک به وجود آمده آن تصویر زیبای شاعرانه را حرام کرده است و انرژی درونی شعر را به هدر داده است . برای نمونه استفاده ی بی جا از علامت سئوال در ابتدا و باز هم استفاده ی نا به جا از سه نقطه و در پایان که معلوم نیست فاعل جمله ی – در همین راسته فرود آمده اند – کدام است ! شعرهای ۱ و ۲ ؛ شعرهای خوبی هستند با پس زمینه ای از جنگ و خاطرات جنوب و استخوان بندی مناطق جنگ زده که به شعر شخصیت و هویت می بخشد . « جعبه ی سیاه » شعری زیبا ؛ ساده ؛ روشن و عمیق است که با استفاده از یکی از مفاهیم دنیای مدرن ( جعبه  سیاه هواپیما ) برای بیان درد و حالت های درونی و انسانی به شعر ساختاری محکم و خوب بخشیده است . بیان استعاری این شعر به ساخت هنرمندانه و شاعرانه ی زبان مدد رسانده است .

 

    « دست خالی » یکی از بهترین های این مجموعه و به نظر من بهترین شعر این مجموعه است . تصویر جذاب و گیرای ابتدای شعر ؛ باز هم استفاده از گویش محلی و امکانات اش ؛ فضا سازی عالی و نفس گرم شاعر که در شعر جاری است و به آن جان داده آن را در میان شعرهای این مجموعه یگانه ساخته است . و سرانجام  « نوروزنامه » را به عنوان آخرین شعر خوب این مجموعه در نظر می گیرم . تصویری ساده و زیبا از آمدن نوروز و خانه تکانی ؛ تصویری مستقل و خود بنیاد که بر خود ایستاده و برای بیان اش نیاز به هیچ چیز بیرون از خود ندارد .

 

    یداله شهرجو شاعری خون گرم و بسیار با استعداد است . ظهور این شاعر خوش قریحه و متعهد را به ساحت ادبیات فارسی تبریک می گویم .

 شهرام عدیلی پور

pialegardan@gmail.com