شعرآستان سينه كش مشرق

 وحید ضیایی

 

فدائي عسل چشمانش / اگر زنبوري هم مي پريد / مرگ شيفته / تنها در كندو معنا مي يافت

كندو ـ پستانهايت را كوزه ي گورم مي كنم / مگر با من نمي خسبي ؟…

قطعه¬اي از مشرق نيايش

باب شرم

 

 

بي عليك آمدنت را نفهميده به نبودن پيوستي / جز اَبر كه مي گفت ، تهمت كوير چه بود ؟ … براي خودت مي گويم آسمان ! آنقدر بي هوا پرنده نتكان . يكوقت مي بيني بركه صافي گرفت ، ديدي كه همه عظمتت توي يك وجب بودن كوتاهش جا مي گيرد !/ تازه عسل هم كه باشي به قيافه ي غريبت برده مي شوي توي دستهاي كسي مثل رومي ها كه شايد … نه ! / وحشي وحشي باديه اي مثل / دريوزه گي هاي دون ژوان / بچه ات را بخوابان / هوايي گرگ و ميش ؟!

پريده ام بي هوا سرگرم و سرد چشيده / غوره نشده مويز / بيابان را شال گردنت مي كنم تا صبح ها كه حوالي برف قدم مي زني يادت نرود چقدر بور چقدر طنبور بودي ؛ اين حكايت ماست كه بي موقع مثل بي سرانجامي يك انفجار از راه مي رسد و تا سرت را تقديم كني در چندمين سال ميمون جامه ي سياه به تن كرده اي .

خواستي در حوالي حرف پرسه زدن را بياموزي ، چشيدي ؛ / خواستي مزمزه نكرده قناعت كني به بي سوادي برگ هاي سرما زده باز گنجشك شدي دلت سوخت / خواستي فواره كني ، افتادي ، زمين گير شدي بي خود دنبال رابطه مي گرديد در سطرهاي قيمتي كرانه ي مرواريد آب چشم مي رود / فصل بي شكيب فراموشي هاست / دست در دست شب بو ماهي ، شمع …

/ ته تغاري آفت هاي سرخابي . پرنده سلام . كوچ ، طرح غم زده ي غمزه ات بود كنار ترمه ي گريه هايت . كجاي آفتاب كز كرده اي / پريشاني گيسوانش طاقت از ظهر ربوده بود . ديدم به تنش كشيده مرا اين شب / گفتم مگر به فالت آمده ام تك خال / تك ابليس .به خواب پاورچين رسيده ام / كفش دوزك ها هنوز مشتري شان هستم . يادت نمي رود آن كه بيدار زد ؟ گاه يك كليد چرخاندن « يعني » مي شود / باز بسته در گلوي زمين هسته گیر مي كند گريه مي كني در همان ضريح بي آشوب / حتا حرف بوسه شرمناكي ست جمله كه به عرياني نهال مي انجامد ./ حرفت شكوفه مي زند مي گويند تب خال است ./ كجائي شرمنده از تو شراره ي تير ./ باران به باز خواني من آمده است / گودال را بپالاييد : / در من به  جرم شراب ، چند ساله مست ، خون بهاي خاك مي خواهيد / بزن ! با اولين پوسته مي اندازم / رنگ مي زند زنجيره ي ثاني به حكم وفاق / گل اندام چه چه مي زد رفاقت خيس . حُضّار ! / خرمن فروشان شالوده مترس ! / فقّاعي اهل تمييز : نشيمن كوير چاك چاكم لاله گون شد بر من پياده گشت راهي . اين شما اين خوان بي دريغ نشيمن¬گاهم : حركات !

گفتم كه ستاره پهلو مي زند به خميازه كَمكَ . لحافم منجوق كاري ستاره دارد و كسي نمي خرد ./ خبر از تو ندارم كه دنباله دار شوم / فرزند تلقيح مناره و عسل : بگذار براي كرمها دوست داشتني باشيم وقتي عمري سنگ قبري هستيم دلبسته ي حك شده نامي تمام پوسيده ! / كه آري زبان به اشاره جادو مي كند به اشاعه جارو .

زخمم كه دهن باز كرده نان مي خواهد / يلدا مي داند از آبشخور آفتاب اين اسب هم كه مي نوشد شاخ در آورده يك شب . كدام تشنه از سرخاب فاحشه گي سيراب نمي شوند / نه شما ، نه در بي خوابي مرتب فصول ، مرگ زنبورهاي كارگر .

وقتي مي خورم / زمين مي داند / قفس سياهي كه به گردنش آويخته / پشت دنده هايش صدائي نيست / جز روده هاي خالي خوش صدائي / كه تير باران پرنده را شام شبش مي داند .

***

درازكش سينه ي قناري … خلاص