آری…

 م- ساقی

 

*

زخم می زنی

بردلم

زخم می زنی

وقتی چشمانت

 ناخوانامی شوند

 

وزمانی که

 دورمی شوی

سکوتی جَونده

وترسی بی سروپا

آزارم می دهند

 

آری

وقتی که دورمی شوی

پیوسته

به زمین خیره می شوم

وچشمانم

گاهگاه

مانند مورچگان

سرگردان وبیقرارند

 

درنبود تو

آسمان اتاق

آسمان چندمتری اتاق

این آشنای ِ روزوشبم

 نیز

ازمن

خسته می شود

روزها

 دورسرم می چرخد           

وشبهاکه می خوابم 

ازمن روی می گرداند

تنها دیوارها

فروتنانه         

دستم رامی گیرند

وقتی برمی خیزم

زمانی که نیستی

وترا می جویم.

 

بیست وپنجم آگوست