آفتاب

 امیر بهرام

آفتاب افتاده

به دره ی پنج انگشت

 که از پستانهای باران

 ویر مادرت را گرفته از دستان تو شاید

 از خلسه آمده ام

 مست می کنم استکانهای روی رف را

 از دست که شیده ات

 بدم-نم-درد-می گیرد

با دستِ از کشیدنت و

 زَن-دستهات

یا مزه اش که لای پنج انگشت مانده هنوز

 صِدام تفیده

و پوست لبهای تو دَف

کشیده زیرش

 مثل دستی که از من تف می افتی به هرچه تفیدن

 حالا هم

 وهم نباشد اگر ـ که هست؟ که ندانسته ـ

من از خلسه ی لبهای زنانه ای افتاده ام

و لای پنج انگشت استخوانی ام لای زخم

از زخم های لبم لایی می کشم و

 روی استکانهای روی رف

که استخوان می ترکاند

تو مثل اینکه باز

 تف انداخته ای پشت لبهایت

 و داغ کرده ای سرت را

از من که مست می کنم از ویر مادرانه ات؟