چند روز مانده به ساعت صفر

 جمشید پیمان

                به مناسبت سالروز کودتای بیست و هشت مرداد

سه جبهه و یک قربانی

مخالف های مصدق از چپ و راست، بنظر میرسید که عقب نشینی کرده اند.طرفدارهای شاه که اصلا جرات افتابی شدن نداشتند.سرکرده ی آنها زاهدی بود که شاه خودش دل خوشی از او نداشت.یک سرلشکر بازنشسته که مصدق دستش را از همه جا کوتاه کرده بود.  البته فکر نکنی که مصدق یک شبه تصمیم گرفته بود خودش را از شر اینها اسوده کند. همین سرلشکر زاهدی که حالا به خون مصدق تشنه شده بود، یک روزی وزیر کشورش بود. حالا روی چه حسابی مصدق این آدم را کرده بود وزیر کشور، خودش میدانست و خدای خودش. شاید فکر میکرد مَـثَل دولتش مَثَل کشتی نوح است. بهر حال همین ها که مثلا می توانستند قاتق نان مصدق باشند، آخرش بلای جانش شدند. خلاصه این اقای سرلشکر سابق به پشتیبانی سید ابوالقاسم کاشانی رفته بود در مجلس بست نشسته بود.  چو انداخته بودند که جانش درخطراست . در حالی که احدالناسی کاری به کار او نداشت. آن روزها عده ای از طرفدارهای مصدق و یک عده هم از توده ای ها، یا درزندان بودند یا از طرف فرماندار نظامی بازداشت شده بودند. به طرفداران شاه و کاشانی کسی کاری نداشت. یعنی کسی روی آنها حساب باز نمی کرد.شاه که اصلا محبوبیتی نداشت. سر هر چارراه و توی هر دکه و پاتوقی، پشتش بد و بیراه میگفتند و برایش مضمون کوک میکردند. آن روزها نبض داخل مملکت توی دست مصدق و طرفدارانش بود. یا لااقل آنها فکر میکردند که همه چیز تحت کنترلشان است. البته این وسط حزب توده خیلی آنتریک میکرد.راستش حزب توده، تنها جریانی بود که یک سازمان منظم و مرتب داشت.اما بدبختی توده ای ها سر این بود که بی اجازه ی روس ها یک قلپ آب هم از گلویشان پائین نمی رفت. حساب چپ ها و کمونیست هائی که بعدها وارد میدان مبارزه شدند ، هیچوقت نباید قاطی حساب حزب توده بشود. جزنی و پویان واشرف و احمدزاده کجا، دکتر یزدی و کیانوری کجا؟ روسها مصد ق را نوکر امپریالیست ها می دانستند.توده ای ها به تقلید یا به فرمان آنها، حسابی بند کرده بودند به مصدق. می گفتند مصدق مهره ی  آمریکاست، مستقل نیست. نه این که  خودشان خیلی مستقل بودند! از خودشان هیچ اراده ای نداشتند. هر چی از مسکو بهشان گفته می شد، عین مرکب خشک کن می گرفتند و توی روزنامه هاشان تحویل می دادند. خلاصه آن روزها این توده ای ها خیلی چوب لای چرخ مصدق می گذاشتند.اگر بگویم اینها باعث سقوط مصدق شدند پر بی راه نگفته ام.خدا میداند روزی چند تا روزنامه می دادند بیرون.  در همه ی روزنامه هاشان، مصدق بیچاره را می بستند به فحش.هر روز یک جنقولک بازی در می آوردند. خدا و پیغمبر و امامشان استالین بود، رفیق کبیر استالین، آموزگار بزرگ بشریت! برای همین هم وقتی استالین مرد اینها جدی جدی یتیم شدند. این سه جبهه ی شاه و شیخ و توده ای، دور مصدق یک مثلث کشیده بودند.

نبض قربانی هنوز منظم می زند

 ولی با وجود همه ی اینها، وضع مصدق بد بنظر نمی رسید. نتیجه رفراندوم  که اعلام شد، دل مصدق هم قرص تر شد.فهمید که مردم هنوز پشت سر اوهستند. چیزی که مصدق را نگران می کرد، خارجی ها بودند. انگلیس که حسابی زخمی بود.مدام نقشه می کشید که زیرآب مصدق را بزند.آقای ایدن خواب راحت به چشماش نمی آمد.حق هم داشت. کار مصدق در ایران می توانست برای انگلیس خیلی گران تمام شود.تا همان جایش هم حسابی افتاده بود توی هچل. میدانست که شکست از ایران مقدمه ی شکست های بعدی در جاهای دیگر هست. می ترسید عراق و عربستان و مصر و سایر جاها هم روی سرش خراب شوند. مصدق منطقه را به هم ریخته بود. عکس های مصدق توی این کشور ها و درشیخ نشین های خلیج فارس، روی پتوها ، فندک ها، قالی ها و هرجا که میشد، نقش بسته بود. مصدق در کشورهای عربی شده بود الزعیم الوطن،منجی الشرق و قائد الوطن. خب، اگر فردا در چاه های نفت، توی این کشورها هم تخته بشود چه بر سر مستر جامبول خواهد آمد؟ برای همین هم شش دانگ حواسش را کپه کرده بودو همه نیروهایش جمع و جور کرده بود که نگذارد کار مصدق پیش برود. آخر زخم دادگاه لاهه و داغ شورای امنیت سازمان ملل که بر جگرش خورده بودند، کم چیزی که نبودند.  این زخم و آن ترس اگر توی جان من و تو هم می بود، حتما بفکر چاره می افتادیم . برای همین، به هر دری می زد که زیرآب مصدق را بزند. اولش خواست به آبادان حمله نظامی بکند . آن که نشد، رفت توی کار زد و بند جهانی . ایران را غیر مستقیم و غیر رسمی تحریم اقتصادی کرده بودند. انگلیس همه را واداشته بود یک قطره نفت از مصدق نخرند. با وقاحت تمام میگفت تا مصدق هست نمی گذاریم کسی نفت از ایران بخرد. یک شرکت ایتالیائی هم که دل به دریا زده بود و یک کشتی نفت می خواست ببرد، بلائی بسرش آوردند که از شکر خوردنش پشیمان شد. روسیه که مثلا خودش را طرفدار ملل مستعمره و تحت ستم می دانست این وسط کارش واقعا شاهکار بود. هرچه مصدق می گفت باباجان طلبمان را بده ، ما گرفتاریم و پول لازم داریم، آقای کمونیست به روی خودش نمی آورد.هی این دست وآن دست میکرد.    عاقبت هم آنقدرطولش داد که به مصدق وفا نکرد. بعد از مصدق قلمبه ریختش توی گلوی دولت دست نشانده آمریکا و انگلیس.آمریکا هم که رو راست به مصدق پیغام داده بود پولش را گذاشته است روی خال انکلیس . قرص و محکم به مصدق می گفت یا با انگلیس کنار بیا و دلش را به دست بیاور یا اینکه ما از تو نفت بخر نیستیم. خب، سه کشوری که در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم ، ایران را کرده بودند تیول خودشان و از آن پل پیروزی درست کرده بودند، اقای رضاشاه را کرده بودند بیرون و پسرش را بجایش نشانده بودند، هرکدامشان برای ما یک خوابی می دیدند. مصدق از تحریک ها و شرارتشان بی خبر نبود. اما نمیدانست که نقشه آنها برای دست به سر کردن دولتش چی هست. نگو که ناکس ها ترتیب همه ی کارها را داده بودند . فقط دنبال فرصت مناسب می گشتند. دوست نداشتند یک بار دیگر مثل سی تیر، سرشان به سنگ بخورد وحسابی بور بشوند. ما هم بی خیال این مسائل ، از نتیجه رفراندم مست مست بودیم. پیش خودمان می گفتیم حالا دیگر توپ هم دربرود، اینجا آب از آب تکان نمی خورد. …

شب آرام و دشمن بیدار

ولی دشمنان نهضت ملی  نه تنها آب را از اب تکان دادند بلکه تیشه به ریشه ی ملت زدند. راستش را بخواهی آن روز تخمی کاشتند که میوه ی درختش در بهمن پنجاه وهفت، همین حکومت اسلامی بود .

همان وقت که مردم گل گرفتن در مجلس را جشن گرفته بودند ، شاه و دار و دسته اش مشغول بررسی و اجرای طرحی بودند که آمریکا و انگلیس برای زدن زیرآب مصدق جور کرده بودند.این را هم آن روزها همه می دانستند بجز خواجه حافظ شیرازی و آقای مصدق و اعضای هیات دولتش. قضییه هم خیلی ساده بود. وقتی که مصدق بعد از اعلام نتیجه رفراندم، نطق معروفش را کرد و پیروزی را به ملت تبریک گفت، فرصت و بهانه ای که مخالفانش می خواستند، مثل همای سعادت آمد و نشست روی شانه هایشان. برنامه هم از این قرار بود که شاه در غیاب مجلس ، فرمان عزل مصدق را صادر کند . شاه با وجود پشت گرمی های انگلیس و آمریکا، باز هم می ترسید.حق هم داشت بترسد. چون یک سال قبلش  با چشمهای خودش دیده بود که مردم چطوری احمد قوام را دربدر کردند ونیمچه عزت و آبروی خودش  را هم ریختند وسط خیابانها و رویش رژه رفتند. برای همین هم با ترس و لرز حرکت می کرد.دلش می خواست یک راه دیگر پیدا می کرد که اصلا دردسر نداشته باشد. توی دلش یک آرزو داشت . با خودش میگفت  چی می شد اگر مصدق همین امشب می مرد تا من مجبور نشوم دوباره باهاش سرشاخ بشوم. بنده ی خدا فکر میکرد با مرگ مصدق داستان به خط آخرش می رسد و مساله ی بیخ و بن دار مبارزه مردم ایران  هم تمام می شود. اما این آرزوی شاه برآورده نشد. یعنی نه تنها مصدق نمرد ، بلکه آنقدر زنده ماند که مشت شاه و حامیان خارجیش رابرای چندمین بار پیش چشمان مردم دنیا باز کند.دردسرت ندهم.بالاخره شاه توانست خودش را راضی کند و پا پیش بگذارد. اما بقول معروف حالا کی باید زنگوله را گردن گربه بیندازد؟

کودتای با ترس و لرز!

 رئیس گارد سلطنتی یک افسری بود به اسم سرهنگ نصیری. یک غول بی شاخ و دم که آدمی زاد فقط هیکلش را که می دید اگر سکته نمی کرد شانس آورده بود. قرار شد او برود حکم عزل مصدق را بگذارد کف دستش و رسید بگیرد و برگردد. این یک قسمت کار بود .قسمت بعدی تعیین جانشین برای مصدق بود. خارجی ها اولش توی این فکر بودند که با یک تیر دو نشان بزنند. .یعنی هم مصدق را ناک اوت کنند، هم کلک شاه را بکنند. برای اینکار دنبال کسی میگشتند که عرضه و جربزه ی سپهبد رزم آرا را داشته باشد.  اگر می خواستند توی یک شب تاریک ، با چشم بسته، وسط یک شن ـ زار دنبال یک سکه ی یک قرانی بگردند ممکن بود یک جوری آن را پیدا کنند. ولی داخل مخالف های مصدق محال بود آدمی مثل رزم آرا گیر بیاورند.  این بود که با یک افسر ی که هیکل خودش را هم بزور می کشید وارد معامله شدند.بعدها شایع شد که بهش پیشنهاد کرده بودند کودتا بکند و ریاست جمهوری را بعهده بگیرد. البته این بنده ی خدا اهل کودتا کردن نبود. اصلا نمیدانست کودتا برگ کدام درخت است. اسمش این بود که سرلشکرهست و مخالف مصدق. حتما می پرسید  چرا زاهدی زیر بار پیشنهاد رئیس جمهور شدن نرفت؟ برای این که  دل و جرات این کار را نداشت. اوهم می ترسید مردم مثل سی تیر قیام کنند و کلکش را مانند قوام بکنند.خب، اگر یک چنین وضعی پیش می آمد، دیگر شاهی هم درکار نبود که بشود یک جوری قضایا را زیر اسم مقام قانونی سلطنت، ماست مالی کرد. حد اکثرش حاضر بود نخست وزیر بشود که اگر یک اتفاقی بیفتد فوقش مثل قوام  بزند به چاک. شاه هم از زاهدی زیاد خوشش نمی آمد . ولی چاره دیگری نداشت. رسیده بود لب پرتگاه . از رو ناچاری قبول کرد.بالاخره دوتا حکم نوشتند دادند دست اعلیحضرت که امضا کند. یکی حکم عزل مصدق و یکی هم حکم انتصاب زاهدی . شب بیست و پنج مرداد سرهنگ نصیری ساعت یک بعد از نصف شب، سوار یک تانک میشود و میرود سراغ مصدق تا حکم عزلش را به روئیتش برساند.  شاه با وجود همه ی محکم کاری ها و تضمین هائی که گرفته بود، توی دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. ترس یک چیزی هست که با من بمیرم تو بمیری و خواهش و التماس، ازدل کسی بیرون نمیرود. ترک اعتیاد هروئین شاید یک جوری آسان تر از ترک ترس باشد. شاه به ترس معتاد بود.  با خودش گفت کار از محکم کاری عیب نمی کند. آمدیم  و نگرفت. آنوقت تکلیف چه میشود؟بخاطر همین، دست زنش را گرفت و رفت رامسر و نشست توی کاخش. گفت هواپیمای اختصاصی را هم روشن بگذارند.

بیداری پیش از خواب

  از آن طرف سرهنگ نصیری  با تانکش می رسد درخانه ی مصدق . نصف شبی شروع می کند به در زدن. مصدق با چند تا از وزرایش نشسته بودند در اطاق پذیرائی و به همه چیز فکر میکردند جز این که آن وقت شب، یکی آمده است که حکم عزل مصدق را ابلاغ کند. نصیری وارد می شود. حکم را میدهد دست مصدق و تقاضای رسید می کند. مصدق حکم را میخواند ومیگذاردش توی گاوصندوق و یک لبخند تحویل نصیری می دهد و می گوید شما تشریف ببرید ورسید شفاهی را ابلاغ کنید. توطئه شکست می خورد . نصیری را دستگیر می کنند.  شاه از ترس جانش می پرد توی هواپیما و به خلبان می گوید بزن بریم به بغداد!!! فردا صبح مملکت زیر و رو می شود.مردم می ریزندتوی خیابان ها و علیه شاه فراری تظاهرات می کنند.مجسمه های شاه و پدرش را می کشند پائین. همه، فکر میکردند که دوران پادشاهی  تمام شده است.  توده ای ها شعار برقراری جمهوری دموکراتیک خلق می دادند. خیلی ها به مصدق فشار می آوردند که جمهوری اعلام کند. اما مصدق زیر بار نرفت.حتی به طرفداراش گفته بود علیه شاه تظاهرات نکنند. تصمیم داشت یک رفراندم فوری برای انتخاب اعضای شورای سلطنتی  ترتیب بدهد. دکتر فاطمی بهش گفته بو د برای جلوگیری از هرگونه اتفاقی بر ضد دولت، بهتراست که به او اختیارات فوق العاده بدهند تا بتواند یک عده از عناصر مخالف و توطئه گر را دستگیر کند. مصدق این را هم نپذیرفته بود. میگویند وقتی مصدق هیچکدام از پیشنهادهای فاطمی را قبول نمی کند، به مصدق میگوید آقای مصدق من تا آخرش با شما هستم ولی شما  با این شیوه همه چیز را برباد می دهید .