آمده بودیم که…

  رضا بی شتاب

ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می بارد

من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار (عرفی شیرازی، شاعرِ قرن دهم)

 

 

این دیگر به سانِ رسم و سنتی در آمده است که حریف مخالف را با ارعاب و تهدید و هتاّکی از میدان به در کنیم، و در خلوت و در مجلس مباهات کنیم که: دیدی طرف را مالاندم و گوشمالِ شایسته اش دادم، اما سال هاست که ستمکار ه بر مسند خودکامگی ما را مالانده و در هم پیچانده است، که اگر زمانی فریاد و عصیانی بود اکنون اندک است و عالِمانِ طریق جیکشان درنمی آید، و تنها بر آنکه هنوز ایستاده است می تازند و تازیانه می زنند، حال آنکه رکابدارانِ بدی و تباهی، خانمانمان را به شلاقِ شقاوت و حقارت و قتل بسته اند. آیا ذهنِ یکخطی بهتر از ذهن زیکزاکی و چند خطی نیست! ذهنی که هر لحظه به شکل و شمایلی جلوه فروشد و ازین فروش، خوش باشد. ذهنِ یکخطی، تبعید را تاب آورده است و این نظام را که در بستری از خون جولان می کند و نماز می گزارد، نمی خواهد؛ دیروزاش همان است که امروز است و آن همانا ماندن برقراری است که گُرده و گردن خم نکند و ذاتِ ناگزیرِ تبعیدی چنین بوده و چنین خواهد بود. مردن در غربت و تبعید، ظالمانه تر است یا زیرِ بارِ منتِ ظالم دوتا شدن! دیریست نظامِ منحوسِ اسلامی و خلفای خوف، برآمده از آشوب و شر، سیاستِ تفرقه افکنی را ، در پیکرِ ما رواج داده و می دهند؛ چرا آدم کُشان حرفه ای را به آنسوی مرزها اعزام کنند، که ما خود به امرِ امیر گردن نهاده ایم و حتی تن؛ کُنده ی ساتور کرده ایم تا دیگری را بکوبیم.

می بینیم که این بادِ سیاهِ وزیده از اعماقِ دوزخ، چگونه درختان را برگ و بار می ریزاند و ریشه می سوزاند. ورنه این بوزینه گان نمی توانستند با جزامِ فزاینده ی درون، این همه سال دوام بیاورند، سی سال قصابیِ انسان برای استقرار و استمرارِ او بس نبوده است و نخواهد بود؛ تا ما در خود افتاده ایم و می سوزیم و می سوزانیم.

من، آقای صیامی را نمی شناسم، اما از نامه ی او با نامِ«ذهنِ عامی یکخطی میرزا آقا عسگری»، بوی خصومتِ خصوصی به مشام می رسد، ایشان خواسته اند«دیگری» را به اصطلاح آچمز کنند و بچزانند؛ از قضا ریاضیات هم می دانند و از نامِ فامیل شان پیداست که اهلِ ریاضت و انزوا نیز هستند. شیوه ی ایشان نقدِ «دیگری» است اما چرا می بایست پای خانواده را به این عرصه کشاند، این چه قانقاریایی ست که به جانِ ما افتاده و رخنه در خواب و خوراک و بیداریمان کرده است! من با تو سخن دارم و تو با من حرف می زنی، این میان خانواده را چه کار! از این رهگذر است که پشتِ نام های مستعارِ بی عار و جعلی پناه می گیریم و کمانِ تکفیر می کشیم تا تیر و تبر بر سینه ی«دیگری» بنشانیم و از نشاط اش شرابی بنوشیم. آیا آن دسته از سیاسی ها، نویسندگان، هنرمندان، روشنفکران و… که چشم بر مصائبِ ستم رسیدگان بسته اند، سزاوارِ سرزنش نیستند؟ آنانی که دم از«هل مِن مبارز» می زدند و از مردمانِ محنت رسیده به زاری می گفتند و می نوشتند، آیا آن بلا و مصیبت از سرِ انسان ها، انسانِ ایرانی زدوده شده است که اکنون کُنجِ عافیت خویش لمیده و غنوده ایم و غمِ «دیگری» غمِ ما نیست، انسان هایی که زَهره ی آهی نیز ندارند.

ما را با آنان که در لا به لای امواجِ گریزِ دگراندیشان، بُر و سُر خورده اند، کاری نیست، ما را با استحاله ی عصیان به عافیت، کار است. ما آمده بودیم فریاد کنیم، آمده بودیم که «بی لب» نمانیم، سخنِ سینه سوز را به جهانِ بی جهتی و خاموش، که عامداً ما را در فضای حذف، محبوس می نمود؛ به گوشِ آشنایی برسانیم. آمده بودیم که… چه شد آن همه شور و شرر و بیقراری که در جانِ ما زبانه می کشید؛ کجا شد آن زبانِ آتشین که می خواست حکومتِ ننگینِ ملا را برملا کند؟!

راستی را چه نسبت است میانِ تناسبِ فطریِ بتعید و تبعیدی و سپس، بازگشتِ آرام و سربه زیرِ او، توبه کردن و راه؛ به سفارتِ جمهوریِ اسلامی بردن؟! این که نویسنده ای به ایران برود و جایزه بگیرد و دوباره بیاید و اینجا جام اش را به سلامتیِ ذلت و خفتِ مردمی مات و ماتم زده، بنوشد، اما از کنارِ کُشتارهای بی حسابِ اسلامی، آهسته و صبور بگذرد، و در برابرِ فتوای قتلِ نویسنده ایی دیگر، آب در کوزه اش تکان نخورد و تکه نان اش را سق بزند. و شگفتا که همه هم می خواهیم «جهانی» باشیم، بشویم، اما این جهان قطعاً آفریقا و آسیا نیست، بخشِ کوچکی از اروپا و امریکاست. غافل از آنیم که همین «جهان»، ما را به پشیزی نمی گیرد که اعتماد و حرمتِ حریمِ «خانه» بر باد رفته است.

پرسش این است« ما آیا تبعیدی و پناهنده هستیم یا بوده ایم؟ اگر مهاجریم، که آن داستانی ست متفاوت. اما اگر تبعیدی و پناهنده ایم و یا بوده ایم، آن تکه کاغذِ پناهندگی را با چه قیمت به دست آورده ایم؟ آن همه آه و ناله و فغان کز دستِ ظالم برکشیده بودیم، باطل و دروغ بود! آیا رفتن به سفارتِ بی خانه ی نظامِ اسلامی و در رأفتِ ایشان به پرسشنامه«توبه نامه» پاسخ نوشتن و امضا نمودن، در شأنِ انسانِ دردمند و تبعیدیست؟ تبعیدی یا پناهنده ای که به سفارتِ بی خانه ی اسلامی می رود، در ظاهر و باطن این نظام را رسمیت نداده است؟ چه کسی گفته است هر کس که به خانه اش می رود، جاسوس و خائن است؟ خیر؛ سخن بر سرِ هویتِ تبعیدیست، کسی که در جان اش شعله ای دارد و در بند بندِ وجودِ خود تعهدی انسانی- فراسوی ایده های دست سازِ این و آن- احساس می کند. او اگر تبعیدیست، حیثیتِ واژه ی تبعید را سخت دوست دارد و می شناسد.

آخر خدا را، چگونه می توان به سفارتِ ستم؛ خمیده پشت و پشیمان و هراسان، پای گذاشت؟! انصاف را، آیا همه ی ما در این سال های سیاه، در فکرِ انشعابِ دست و پا و قلب و قلم و روان خود نبوده ایم؟ زیان داده ایم و سود را نظام، مفت و رایگان فراچنگ آورده است و می آورد.

آیا انسانِ تبعیدی که پرسشنامه ی سفارتِ ستم را پاسخ می نویسد، به انکارِ خویش برنیامده است؟

در نامه ی چند خطیِ آقای صیامی که در سایتِ «مانیها» چاپ شده است، ایشان «میرزا آقا عسگری»،مانی را متهم به:وقاحت، بازجوی امنیتی، عامی، فاقد درک، مردمِ حمام زنانه، کاندیدای رئیس سازمان امنیت، شبیه خلخالی و او را[یعنی مانی را] داخل آدم ندانند تا به او جواب بدهند؛ کرده است. پاسخ به این همه پرخاش و عصبیتِ هولناک از، بزرگیِ آقای صیامی می کاهد؛ پس بزرگ بمانید…

با احترام

2007/8/22