ایران رفتن یا نرفتن…

 گیل آوایی

ایران رفتن یا نرفتن! بحث در این نیست! وسوسه این است!

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی

" حافظ"

یکی از مقوله هایی که همواره در سالهای غربت ذهنم را مشغول می داشته، برخورد اهل قلم و هنر با حکومت جهل و جنون اسلامی در میهنمان و سفر کردنهاشان به ایران بوده است. با توجه به شرایطی که همه ما بنوعی با آن دست بگیریبان بودیم و بنا بدلایل خطر جانی، تعقیب و گریز، فشارهای فرهنگی، سانسور، خفقان و تحقیر، ناروایی و تبعیض، تاب نیاوردن بی عدالتیها و چپاول وطن همرا با کشتار و سرکوب لجام گسیخته، با کوله ای ترک دیار و یار کردیم تا در دنیای آزاد اگرچه دربدری، فریاد اینهمه جنایت و خرافه و استبداد باشیم.

چندی پیش نوشته ای توجه ام را جلب کرد که شخصی بنام آقای علی صیامی بتاریخ اول مه 2007 در سامانه انترنتی مانیها منتشر شده بود. این نوشته اعتراضی ( نه انتقاد) بود به شاعر و نویسنده ما در تبعید، آقای میرزا آقا عسگری ( مانی )، هم وا رفتم از برخوردی که با یک نفر از اهل قلم می شود و هم شیوه برخوردی غیر اخلاقی که مدتی بود از آن در جامعه اهل قلم پرهیز می شد. جا داشت و ای کاش میشد، پیش از انتشار بیشتر به آن توجه می گردید.

من آقای صیامی را نمی شناسم. هیچ کاری ( بغیر از همین نوشتار) از ایشان را تا کنون نخوانده ام. تنها ملاک من، خواندن مطلب یاد شده در بالاست و برخوردی که ایشان با آقای مانی کرده اند.

آقای مانی را از طریق کارهایشان می شناسم و هیچ شناختی از روابط و مسایل شخصی شان ندارم. رابطه من با ایشان صرفا در زمینه نگارش است و گفتمانها و تلاشهایی از این دست.

نه بدنبال انتقاد از آقای صیامی هستم و نه قصد دفاع از آقای مانی را دارم، اما پرداختن به نوشتار آقای صیامی و اصولا شیوه برخوردهایی از نوع آنچه در نوشتار ایشان برداشت کرده ام، درد مزمن دیرپای جامعه ادبی، هنری و سیاسی را بار دیگر تداعی کرد که از همین زاویه نیز وارفتنم را شاید بتوانم حداقل برای خود توجیه کنم.

اگر چه شکستن حرمت قلم و اهل قلم را نمی توان و نباید هم نادیده گرفت! آن هم در روزگاری که سلیطگان بندگی و مرگ، بر مردم و سرزمینمان حاکمند.

به هر روی برای بهتر فهمیدن دلایل برخورد این چنینی ، نوشتار آقای مانی را درمجله " ادبیات و فرهنگ" خواندم و دوباره به نوشتار آقای صیامی مراجعه کردم. وارفتگی من دو چندان شد و دردی که بسیارانی از یاران در تبعید یا تبعید خود ساخته با آن دست و پنجه نرم می کنند.

پیش از آنکه ادامه دهم به بخشهایی از متن نوشتار آقای صیامی دقت کنید:

"حالا حکایت آقای میرزاقا عسگری است که مدت هاست بر همین طبل ذهن عامی اش می کوبد تا رفت و آمد ایرانی ِ مقیم خارج از کشور به ایران را مترادف با جاسوسی و اتهامات دیگر معرفی کند.

البته ایشان سال هاست که " ایستاده بر سکوی سرخ" خودتاج بر سرمبارکشان گذاشته اند، و باز هم بنا به مصداق همان نوع تفکر بر مبنای معادله ی درجه ی یک، حتما فکر می کنند که چون خود را در اپوزیسیون سرخ می بینند اجازه ی ملوکانه دارند که دیگران را ترور کنند و پیرو اسلافشان از قبل با پرونده سازی، زدن اتهام جاسوسی و دیگر اتهام ها به دیگران، زمینه ی حقانیت ِ ترور شخصیت فرد را می چینند. و ایضا فکر می کنند چون خود را یکی از نوادر مخالفان سرسخت و ناب رژیم جمهوری اسلامی نشان می دهند، پس توهین و اتهام و پرونده سازی را "حق مسلم" شان هست. "

و

" برای دریافت حس بازجویانه از درون/متن این پرسش نیازی به ضریب هوش بالا نیست، " و هم چنین برای دیدن چهره ی بازجو در پشت میز بازجویی . برای نشان دادن زشتی و ضد لیبرالی ِ این نوع پرسش، همین پرسش را ( در کمال بی میلی و با دشواری وجدانی) از خانم ………..، همسر آقای میرزا آقا عسگری (مانی)، می کنم" ( ….. از سوی اینجانب است)

و

" یا می شود بهتر از این خود را تنها مرد حمام زنانه دید و هل من مبارز زد و خود را کاندیدای رئیس سازمان امنیت دولت بعدی کرد؟"

یشان، ایستاده بر سکوی سرخ در لباس سرخ قاضی القضات، البته پشت مانیتور، نامه ی بازجویی برای دیگران می فرستد و توقع پاسخ دارد. البته آنانی که به او پاسخ نداده اند، کسانی هستند که پرونده شان قطورتر شده و جزو اعدامی های دولت انقلابی آینده خواهند بود، دولتی که خلخالی اش جناب آقای میرزاقا عسگری است . مانی که خود را رهبر و برحق می داند*، اصلا نمی تواند فکر کند که ممکن است آن "جماعت"، او را داخل آدم ندانند تا به او جواب بدهند . "

جدای از لحن کلام و پرداخت موضوع، اولین برداشتم این بود که اولا در نوشتار آقای مانی هیچ ترور شخصیتی دیده نمی شده بلکه انتقادی به همه اهل قلمی بود که بنوعی جنایتهای ناروای رفته به مردم و میهنمان را آنگونه که باید، در آثارشان بازتاب نداده یا بطریقی از کنار آن گذشتند و می گذرند.

ولی متفاوت از آنچه مورد اشاره آقای صیامی بود، خود ایشان به ترور شخصیت پرداخته اند. بد و بیراه گفتن و در نوشتار خویش بکار بردن، پیش از هرچیر معرف خود گوینده یا نویسنده یا بکاربرنده است.

اما چند نکته مهم در مجموع این دو نوشتار در لابلای برخوردها گم شده است.

1- سکوت جهنمی بسیاری ازاهل قلم در ایران و حتی کنار آمدن با جنایتکاران اسلامی حاکم،

2- خود سانسوری بسیارانی در داخل و خارج، ناگفتن و به سکوت گذشتن از کنار هزاران فاجعه ی خونباری که به همه ملت و مهین ما رفته و می رود،

3- باج دادن مستقیم و غیرمستقیم به خدای آلودگان خرافه مستی که تا مغز استخوان به خون بهترین فرزندان میهن ما آلوده اند،

4- برسمیت شناختن حاکمیت جهل و جنون توسط آنانی که با ترک وطن و دوری از همه عشق و علاقه و یاران و دوستان خود، به تمامیت حاکمیت خونبار " نه " گفته بودند

آنچه که از نوشته آقای صیامی بر می آید، عصبانیتی از اشاره یا اعتراض آقای مانی به آنانی بود که خارج از ایران زندگی کرده و به ایران نیز سفر می کنند.

نکته ای که سالهاست به سکوت از کنار آن ، همگان گذشته و می گذریم، همین اشاره آقای مانی و اعتراض آقای صیامی است اما متاسفانه بجای شکافتن و با منطق تجزیه و تحلیل کردن، به زبانی نه زیبنده، برخورد با آن صورت گرفته است.

برای باز کردن مسئله رفتن بسیارانی به ایران، منظورم از بسیاران آنانیند که دستی در هنر و ادبیات و فرهنگ و پایبندی به حقوق انسانی و زبانی معترض به پایمال شدن حتی ساده ترین نماد زندگی و ارزشهای انسانی در میهن ما دارند، است، شاید بجا باشد که به چند نکته دراینجا اشاره شود.

بقول لنین، یک مرغ خانگی هیچگاه نمی تواند تا حد یک عقاب پرواز کند اما یک عقاب می تواند تا مرز یک مرغ خانگی سقوط نماید!( نقل به معنی)

روی سخن نوشتار آقای مانی تا آنجا که به من خواننده منتقل شده است عقابان و مدعیانِِ والایی وبلندپروازیهای شایسته انسانند که تا حد مرغ خانگی سقوط کرده اند.

با خواندن نوشتار آقای مانی، عکسی از آقای محمود دولت آبادی یادم آمد که با جنایتکار فریبکاری همچون کروبی خوش و بش می کندو این عکس را رسانه های خبری منتشر کرده بودند ( و صد البته تبلیغی برای تطهیر جانیان!). و با چنین یادآوری، تصویرهای علایی ها و مختاریها و پوینده ها و فروهر ها و هزاران به خون خفته در خاورانهای میهنم، در مقابل دیدگانم گذشتند.

اینکه حاکمیت جنایتکار اسلامی چیست و چه کرده و چه می کند، چیزی نیست که کسی نداند یا بخواهد انکار کند اما آنانی که به بهای هرچه که بگویی، مسائل شخصی، مشکلات خانوادگی، مرگ عزیزان، دلتنگی، دل تنگی و باز هم دل تنگی برای میهن خویش، به ایران سفر می کنند، تا آنجا که برخورد شخصی من بطور عینی و مشخص تجربه کرده ام و شاهد بوده ام و دیگرانی که با چنین تجربه ای روبرو بوده و یا حتی! خود کسانی که بخاطر سفر به ایران، خود سانسوری کرده و در بسیاری از اعتراضها و برنامه های جمعی سیاسی حتی فرهنگی و ادبی شرکت نمی کنند، بخوبی با کمترین درصد صداقت حتی، معترف و معتقد به این خود سانسوریند.

از طرفی آنطور که بسیارانی بی ادعا به قلم یا فرهنگ و اصولی از این دست، به ایران سفر می کنند، می گویند که در سفارت ایران چه می گذرد و چه شرایطی را گردن می نهند تا گذرنامه حکومت جهل و جنایت را برای سفر به میهن خود دریافت کنند.

ساده ترین سوال از کسانی که در نوشته ها و گفته ها و اعتراضها و برخورهاشان بر اصل اصالت انسان، پایبندی به حقوق انسانی، تن ندادن به حقارت و نواله ناگزیر، قرارنگرفتن در کنار جنایتکار و فریاد حقیقت و اعتراض به زور و تبعیض و بی عدالتی و…………………داشته و دارند، این است که چگونه پای مدارک اخذ گذرنامه ازسفارت حکومت جنایتکار اسلامی مهر تایید می گذارند؟

اصولا مراجعه به این جنایتکاران، به هردلیل، به رسمیت شناختن آنان و کنار آمدن با حاکمیت خونبارشان نیست!؟

آیا خود سانسوری و شرکت نکردن در تلاشها و اعتراضات و نشستهای فرهنگی، ادبی و سیاسی و آقتابی نشدن در چنین برنامه هایی به دلیل سفر به ایران، باج دادن به جنایتکاران اسلامی حاکم بر میهن ما نیست!؟

به هزار زبان باج دادن است!

به هزار زبان در کنارشان قرارگرفتن است!

به هزار زبان انکار همه اصول انسانی ایست که خود فریاد کرده بودند و فریبکاریست اگر چنان کنند که می کنند!

از نویسنده و هنرمند و شاعر انتظار سیاسی بودن یا برخورد یک رهبر سیاسی نیست! ( اگر چه مسئولیت اجتماعی شان ایجاب می کند که در برابر بی عدالتی ها و نارواییهای اجتماعی فریاد کنند و این خود نوعی حضورو بودن در سیاست است) اما یک انتظار صد در صد بجا و بایسته از اینان می رود و آن اینکه به چیزی که خود برآن پای فشرده اند، پایبند باشند. آیا چنین است!؟ کسانی که مورد بحث این نوشتارهاست، چنین می کنند!؟

چگونه می توان جنایتکاران و شکنجه گران و سنگسار کنندگان و متجاوزان به دار و ندارمان را که امروز به نان و نوا و پست و قدرت و مقامی رسیده اند، را پذیرفت و برسمیت شناخت!؟

بقول برتولت برشت: آنانی که نمی دانند، نادانند، ولی آنانی که می دانند اما انکار می کنند، جنایتکارند!

آیا اینان توابین در غربت آزاد و امن نیستند! مصداق توابین سیاهچالهای حکومت خونبار که به شلاق و مرگ تسلیم شدند!؟

رفتن به سفارت و امضاء مدارک درخواست گذرنامه جمهوری جهل و جنون و جنایت، تایید این جنایتکاران نیست!؟

اگر هدف صرفا گرفتن گذرنامه است و رفتن به ایران، نه تایید این جانیان! باج دادنهای در پی ، چه تعبیر می شود!؟

خود سانسوری و پرهیز از یاری دادن به اعتراضها و آگاهی دادن به افکار عمومی از جنایتی که در میهن ما جریان دارد، چه تعبیر می شود!؟

اگر اهل قلمی، این درد را فریاد می کند، باید با زبانی ناشایست،آن هم با به میان کشیدن زندگی شخصی او، برخورد کرد و خود تطهیر نمود!؟

درد من،برخوردهای ناروا به حرمت قلم و اهل قلم است. درد من به حرمت شکنیهای آشکار و نهانیست که مستقیم یا غیر مستقیم، خواسته یا نا خواسته، یاری رساندن به جنایتکاران حاکم بر سرزمین من است، که فریاد داخواهیمان از آن همه بیدادشان بلند است.

انتقاد هرچه که باشد لازم است. هرچه که تندتر باشد و پوست کنده تر!بهتر! اما حرمت انسان را نباید مخدوش کرد. حرمت قلم را نباید شکست. حقیقت را نباید وارونه جلوه داد. نباید فریبکارانه برخورد نمود. نباید بسان ابلهان حافظه باخته، اشتباه از پی اشتباه را تکرار کرد.

حرمت اهل قلم را باید ارج نهاد. کسانی همچون سیمین بهبهانی، درویشیان، خویی، خاکسار، حسام و…………………. وجدانهای بیدار جامعه مایند.

اگر امروز به مانی شاعر چنین ناروا تاخته می شود، بی پروایی و حرمت شکنی گریبانگیر همه خواهد شد. بقول رفیقم رضا بی شتاب، پاسخ ابلهان، خاموشی نیست! باید با فریاد شیرفهمشان کرد!

بد و بیراه گفتن را انتقاد نامیدن، هر بی سر و پایی را منتقد دانستن است!

پیش از انتقاد، با خود صادق باشیم و جای خویش بشناسیم و لختی به چه گفتن و چگونه گفتن اندیشه کنیم.

با مهر

گیل آوایی

نیمه شب21 آگوست 2007

توضیح: متنی را که این یادداشت خطاب به آن نوشته شده می توانید در آدرس زیر بیابید:

http://www.maniha.com/modules.php?name=News&file=article&sid=442&mode=thread&order=0&thold=0