برزخی

 سید سعید حاجی میرزای

 

آیا زندگی ارزش زیستن را داره؟ این شاید مهمترین سوال زندگی هر شخص باشد که می تونه با آن مواجه بشه و به تعبیر کامو پیش مقدمه تمام سوالات فلسفیست.همیشه در برابر این سوال زانو زدم و گریه کردم زیرا هیچ جواب توجیه کننده ای برای ادامه حیات نداشته ام . فقط سرم را پایین می انداختم و بی تفاوت از کنارش رد می شدم و هیچ وقت فکر نمی کردم یکی از بزرگترین معضلات زندگی ام شود.می دانی بانو، در این واپسین لحظات عمر که تیغ همنشین من است صدای استاد که فریاد می زند "گلچهره مپرس" با مستی ناشی از الکل سفید من را به گذشته ای نه چندان دور بر می گرداند و به یاد لبخندهایت می افتم که می گفتی:"بی خیال". وقتی به گذشته نگاه می کنم انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و من بی جهت سهی دارم با ساختن یک تاریخ مجعول خودزنی ام را توجیه کنم. تو زیباترین فرشته ای بودی که هبوط کردی و من رو از عرش به فرش آوردی.   

می دانی بانو، چند ماه قبل از دلبستگی به تو یک اتفاق ساده افتاد که هیچوقت برایت نگفته ام. یک رخداد که در اوج یاس فلسفی من رو از برهوتی که گرفتارش بودم نجات داد. روزهای تکراری و کسالت باری بود. صبح دانشگاه ،شب هم با رفقا دور همنشینی و خزعبل بافتن و خندیدن. آن روزها احساس می کردم من هم مانند سیزیف تبعید شده ام تا کار بیهوده ی درس خوندن رو هر روز تکرار کنم. زندگی هیچ نقش تازه ای نداشت، همه چیز ضرب آهنگ کند خودش رو به سوی ابدیتی بی انتها ادامه می داد و من هیچ برنامه ایی برای فردایم نداشتم.         

“A Votre sante”

شبی با رفقا به قهوه خونه علی بابا رفته بودیم که پاتوق دراویش گنابادی بود. یک درویش کنارم  نشسته بود که سرش رو کاملا تراشیده بود، ریشهای بلند جو گندمی، کلاه سبز روی سرش، لباسهای کهنه اش ،کشکول روی میز و در حالیکه قلیون خانسار می کشید منظره بی بدیلی رو ایجاد کرده بود. با اینکه در چشمهایش پیری رخنه کرده بود اما گواه از حقیقتی رو می داد که من رو مجبور به بحث با اون کرد. او از عشق ومعرفت می گفت من از عقل ، او از حضرت دوست می گفت و من از اومانیسم. بحث به خوبی و خوشی تموم شد و موقع رفتن، درویش از خورجینش یک کتاب کهنه در آورد ،به من امانت داد و حتی زمان برگشتش  رو مشخص نکرد. آن روزها به این کتابها با دید تمسخر نگاه می کردم اما با وجود تمام قساوت و سنگدلیم نسبت به متافیزیک و ماورا طبیعه هنوز در انتهای قلبم به نشانه ها و معجزه در زندگی روزانه اعتقاد داشتم. هیچگاه یادم نمی رود آنشب که از روی بیکاری و برای گذران وقت کتاب را باز کردم از ابتدا معلوم بود نویسنده یکی از قلندران سلسله ملامتیه بود که ترجیح می داد گمنام باقی بماند در صفحه ابتدایی کتاب نوشته شده بود "تصوف امریست موکول به عنایت الهی و قابلیت ذاتی سالک که به هرکس خواهند عطا کنند اگرچه خود او در جستجوی آن بر نیامده باشد."

کتاب رو بستم ،اشک در چشمانم جمع شد، دست و پایم  بی جهت شروع به لرزیدن کرد و احساس سرمای شدیدی می کردم با این وجودتمام پیشانیم خیس عرق شده بود. سیگاری روشن کردم وغرق در این اندیشه بودم که چطور این اتفاقات تصادفی زنجیروار باید برای من  اتفاق می افتاد. همینطور در گیجی و بدون اینکه هیچ جوابی پیدا کنم خوابم برد. در خواب درویش رو دیدم که عبای سفیدی به تن داشت صورتش را تقریبا اصلاح کرده بود و با لبخند به من اشاره کرد و گفت "لبیک"."به سلامتی تو بانو"

سحر بی جهت به ضرب از خواب پریدم انگار تمام وجودم در آتش می سوخت و احساس می کردم تمام هستی و کائنات دست در دست هم داده اند تا به من چیزی بفهمانند. خواب آلوده و گیج مانند مستان از جایم بلند شدم و بسمت حیاط رفتم، هوا گرگ ومیش بود و باد سردی می وزید. در همان حین آوازی از دور دست آب بر آتش وجودم ریخت و از خود بی خودم کرد. وقتی به خودم آمدم سر جانماز نماز صبح را سلام گفتم.                                                                       

می دانی بانو، از آن روز زندگیم عوض شد احساس می کردم من هم مرغیم که به زیارت سیمرغ پر کشیده ام. کتاب با دیکته ای شیوا از بیداری یا تنبه وجدان می گفت که در اثر دیدن امر خارق العاده اتفاق می افتد و بعد ار آن سالک باید مراحل توبه را بجا بیاورد که اولین میدان از صد میدان طریقت است. کتاب از شریعت می گفت و توشه ی راه که علم ،ذکر، ورع ویقین است. از حجاب راه می گفت که به هر کاری که سالک را از یاد خدا باز دارد گویند.از فلک الافلاک می گفت و مرحله ی ترک که شامل ترک دنیا و ترک عقبی و ترک ترک می شد. من هم بر اثر این آموزه ها روزه می گرفتم آنچنان که رنگم زرد شده بود، موها و ریشهایم بسیار بلند شده بود، انزوا طلب شده بودم بطوریکه بسیاری از دوستانم گمان می کردند من معتاد شده ام. دائم ذکر می گفتم آنچنان که می خواستم در موقع سکوت لبهایم بی اراده ذکر بگویند و به مقام بی عقلی برسم، مقامی که در آن نه واصفی ماند نه موصوفی و نه سالکی و نه مسلوکی …مقامی که در آن تکلیف از سالک ساقط می شود… گاهی حتی کلاس نمی رفتم تا در عزلت به نماز مشغول شوم. دو ماه و چند هفته به همین منوال گذشت و من از تکاپوی اولیه افتاده بودم. یکی از دوستانم – کاویان را می گویم- که هنوز مرا تحمل می کرد و گمان می کرد که من دچار افسردگی مزمن شده ام و مرتب با اینکه ردش می کردم دنبالم می آمد و مرا با خود به گردش می برد . کاویان معتقد بود تنها داروی من دوستی با یک دختر است.اما گوش من از این حرفها پر بود و من کار خودم را می کردم. "به سلامتی کاویان"                                          

روزهای سختی بود گمان می کردم با ریاضت و ذکر می توان به کرامتی رسید. اما موجودی در وجودم مرتب فریاد می زد ،عصبانی می شد و گاهی می خندید و می گفت" خاک بر سر ابله کنن بقیه رو نگاه کن چطور حال می کنن، اونوقت تو هی ذکر بگو، نماز بخون، که چی؟ چیزی دیدی ؟ برای کی داری خودتو به آب و آتیش می زنی؟" خیلی وقتها به حرفهاش گوش نمی کردم و بیشتر مواقع با ذکر گفتن از دستش خلاص می شدم. اما این سوالات اون روزی در من تردید ایجاد کرد که توی اون سفر دست جمعی تو رو دیدم. بعد از آن روز در من آتشی افروخته شد نمی دانم این آتش هم مثل آتش قبل مقدس بود یا نه .اما تردید و تضاد داشت من رو از پا در می آورد و به جایی رسونده بود که بقول شکسپیر"بودن یا نبودن" ."به سلامتی خودم"                                

 بعد از چند روز کش و قوس با این مسئله سر آخر به این نتیجه رسیدم که چرا باید یا سیاه باشم ویا سفید؟ خاکستری هم رنگ قشنگیه و می شه آدم خاکستری باشه و بعد از اون تصمیم گرفتم هر دو تا رو با هم داشته باشم و به تو پیشنهاد دادم."به س س…"

از اینجا به بعدش رو هم خودت بهتر می دونی . با تو … روزهای خوبی رو داشتم تو تنها دریچه ای بودی که دنیا با اون زیبا می شد و من یادم می رفت که درد و رنج همیشه همراه ماست . تو از عشق می گفتی، از بودن می گفتی، از آغاز می گفتی، این چه پایانی بود بانو، چه رفتنی بود … یادت هست آخرین بار با چشمهای گریان گفتی  دیگر دوستم نداری برای اینکه من به هیچ چیز پایبند نیستم. تو حتی نفهمیدی که من چقدر دوستت دارم و حالا… نه تو هستی و نه سلوک.  "…"  

یک وقت فکر نکنی چون صدام می لرزه بغض گلومو گرفته ها … فقط یه خووورده مستم. "…"

تنهایی تنها چیزی که با آدم می مونه و من دوباره تنها شدم مثل قدیما … و حالا حتی به نشانه و اینجور چیزا هم اعتقاد ….. "…" میدونی دیگه خس…خسته شدم بانو، حافظ میگه: ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی ……. که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت..