یک خاطره و یک شعر

 هومن عزیزی و هژبر

«سینه های مجسمه را تراشیده بودند. مجسمه سرطان سینه نداشت یا اگر داشت آنقدر پیشرفته نبود که به قطع سینه بیانجامد. مراجع مذهبی سینه های نقره را هوس انگیز و غیر شرعی تشخیص داده بودند. مثل سینه های فرشته های روی طاق بستان که هوس انگیز بود مثل سینه های مریم مقدس در آن پیراهن نازک سنگی که ممکن است مردم را گمراه کند… مسعود فکر کرده بود در این سینه ها چیزی است که مادر دارد، مادری که با تکیه بر آن تبر باید چنان استوار بیاستد که دخترکی پناه گرفته در سایه اش را منطقی نشان دهد، سینه ها را پُر شیر تراشید، اشتباه از خودش بود. هنرمندی که شرع را در نظر نگیرد سزاوار همین است که زیر آفتاب بر روی آن پایه ی داغ جهنمی، قلم به دست بگیرد و سینه های نقره را سانسور کند…»

این جملاتی است که پشت جلد رمان «نگاتیو» آمده است. من این «مسعود» را می شناختم، او جایی در درونم بود، جایی در ذهنم، اما او را هرگز ندیده بودم. بیش از دو سال از انتشار کتاب می گذشت که به هلند سفر کردم و او را دیدم. او دیگر تنها در ذهن و خیال من نبود که پیش رویم ایستاده بود و همین جمله را همراه یک عکس نشانم می داد. نمی دانم می توانم این حس را به شما منتقل کنم یا نه؟ این که نویسنده ای با شخصیت داستانش روبرو شود… این که ببیند آدمی، از روایتی که او خلق کرده، قدم بیرون بگذارد و روبرویش بایستد… مسعود من «هژبر» نام دارد. شاید برای او و دیگرانی که او را می شناسند اینطور نباشد اما برای من او از یک روایت زاده شده و از ازل جایی درون من خانه داشته… برای سال ها او سمبل هنرمند زخمی از سانسور بوده، حتی آن زمان که هرگز تصوری از این که چهره اش چطور می تواند باشد، نداشتم.

هژبر هنرمند بزرگی است. در هنرهای تجسمی مانند نقاشی و طراحی و کاریکاتور و… و به خصوص در مجسمه سازی… گذشته از این می نویسد و داستان نویس خوبی است. پیش از این بارها داستان هایش را در مانیها خوانده اید. شعرهایش را هم دوست دارم و مهمتر از همه اینکه با هم هم زخمیم. من و هژبر و همه ی شمایی که زخمی از سانسور بر تن داریم. شعری تازه از او به مانیها رسیده بود و من هم ناگهان تصمیم گرفتم به این  بهانه، آن سطرها و آن عکس و این حس را با شما قسمت کنم.

هومن عزیزی

شعری کوتاه از هژبر را با هم می خوانیم.

-کوچه-

در حجم خاکستری کوچه

عبور بی هدف

بادی سرگردان

و پنجره هایی

که بی خودی بازند

می گذرند

سنگین سنگین

آدمهایی که سوژه دلتنگی اند.

باد می گذرد

آدمها هم

پنجره ها هم چنان بازند.

هژبر

07-07-07

دن هاخ