نگاهی به کتاب

 نگاهی به "تخلیه ی عمومی"سروده ی فریبا فیاضی،فرید قدمی

نگاهی به کتاب "تخلیه ی عمومی" فریبا فیاضی

من می نویسم تا دیوانه نشوم  –  ژرژ باتای

« آنچه می خواهید درباره ی زن ها بدانید اما می ترسید از فریبا بپرسید»

 

همه مناطقم دردست احداث دستهای کیست
که اینطور مسدودم از اشغال
پسرهای از ته تراشیده، مرد کی می شوند؟
سرباز می شوند ازسرم (ص26)

پسرهای از ته تراشیده؛ بله! پسرهایی که در گذر از مردانگی اند.پسرهایی که به سربازی رفته اند.سرباز شده اند.پسرهایی که از سر دختر (شاعر) باز شده اند.
پسران چیزی از «زنانگی ارتباط » در خود دارند و وقتی به سربازی می روند، تحت تعالیم دنیای انتزاعی مردانه، « زنانگی » اندکشان را می بازند و مرد می شوند.مردی که تجسم قانون است.
در فیلم « بزرگراه گمشده » ی دیوید لینچ، آقای ادی(دیک لورانت) که چهره ای کثیف دارد در یکی از صحنه های فیلم، مردی را که به طور غیر قانونی از او در جاده سبقت گرفته بود، تا حد مرگ کتک می زند و به او می گوید: «این قانون لعنتی رو رعایت کن ». دیک لورانت تجسم قانون است. پسرهایی که به سربازی می روند، دیک لورانت می شوند و فریبا فیاضی از دیک لورانت می ترسد. نه آقای لینچ! دیک لورانت نمرده است. همین روزها از سربازی باز می گردد. فریبا فیاضی (زن – شاعر) پسرها را دوست دارد، چرا که پسران چیزی از زنانگی در خودشان دارند.سربازی است که پسرها را به طرز وحشیانه ای مرد می کند، به طرز وحشیانه ای به قانون بدل می کند و یا به تعبیر لکان، به « دیگری بزرگ »؛ دیگری بزرگ زنان؛ مردانی که فریبا آنها را دوست ندارد از آنها می ترسد. وقتی پسرها سرباز می شوند فریبا آنها را از سر باز می کند.

سرباز می شوند از سرم
سرم تو را در خود ندارد و تنم مشغول خود.(ص26)

وقتی پسرها سرباز می شوند از سر فریبا بیرون می روند و تن او مشغول خودش می شود. خود ارضایی؛اینست نتیجه ی سرباز شدن پسرها.
پسرها می روند که قانون شوند. می روند که سرکوب کنند.پسرانی که می خواهند انتقام روزهای کودکی را بگیرند.روزهایی که زیر سلطه ی مادر یا پرستار بودند.پسرها به سربازی می روند تا به قانون بدل شوند تا سرکوب کنند تا انتقام روزهای کودکی را بگیرند.پس فریبا مشغول خودش می شود.دیگر نمی شود با پسرهایی که سرباز شده اند عشق بازی کرد.
پسرها خطرناکند.

هرز نگاری گذشته از من      بالا زده
باید دستگاه خود پرداز شوم و دستهایم خواب رفته
تو را جا می گذارم(ص23)

پس فریبا، سربازها را رها می کند و دستگاه خود پرداز می شود.چرا که اندام جنسی او یک اندام نیست.
لوس ایری گاری می نویسد:« خود لذت بری جنس زن از خود لذت بری جنس مرد بسیار متفاوت است.مرد به ابزاری برای لمس خود نیاز دارد:
دستش،اندام جنسی زن،کلام… و این خود انگیزی حداقلی از فعالیت را
می طلبد. اما زن در خودش، بدون نیاز به واسطه و پیش از هر گونه تقسیم ممکن میان کنش گری و کنش پذیری، خودش را لمس می کند.زن همیشه خودش را لمس می کند.بی آنکه بتوان او را از این کار منع کرد، چون اندام جنسی او از دو لبه تشکیل شده که پیوسته یکدیگر را لمس می کنند.بدین ترتیب، زن در خودش پیشاپیش دو تا است – اما دوتایی تقسیم ناپذیر به یکان ها – که یکدیگر را تحریک می کنند»
فریبا با پسرها عشق بازی می کند، پسرهایی که چیزی از زنانگی ارتباط در آن ها هست.اما وقتی پسرها به سربازی می روند تا به قانون سرکوبگر بدل شوند، دیگر فریبا آن ها را نمی خواهد.پس به دستگاه خود پرداز بدل می شوند.

عاشق نمی شوم     سرسری
روسری نمی گیرم از تو(ص23)

بله ! این قانون؛ قانون سرباز ها، می خواهد روسری به روی موهای کوتاه فریبا بیندازد، سرباز ها دیگری بزرگند، می خواهند منع کنند، می خواهند سرکوب کنند.پس فریبا عاشقشان نمی شود.

در بستر جدید شعر جدید خراب می کنم
که پسرها سرباز به دنیا بیایند؟ (ص47)

اما این خور ارضایی، توامان است با تنهایی. تنهایی کشنده.تنهایی رخوت انگیز.تنهایی بد. پس فریبا فیاضی چه کند؟

آسمان ازشروع گذشته
وتاریکی همه چیز است       که چی؟
شانه های تنهایی رفته تا کجا، با کی؟ (ص3)

پس چه کند شاعر؟ خودش را با هرزنگاری سرگرم کند؟نه!

جایی ندارد درمن سطرهای از کمر افتاده
تو برای بدنامی نامها نامیده شدی
هرز نگاری گذشته از من      بالا زده (ص23)

عذاب می دهد این تنهایی کثیف! چه کند شاعر؟ خودکشی؟

خودتراش تیزی در دستهای خودکشی می لرزد (ص42)

پس چه کند فریبا ؟ باید سراغ همین مردها رفت.مردانی که از سربازی بازگشته اند.پس چه چهره ای برای خودش جور کند زن؟ مطیع قانون مردانه شود؟ نه! افسونگری؟ آری! این است راز برگشت زنان به جامعه ی قانون مند مردانه. در یکی از صحنه های « بزرگراه گمشده » آلیس به پیت جوان می گوید:« هیچ وقت من رو به دست نمی آری» و ناپدید می شود. فریبا، سربازها را، مردها را، اینبار می پذیرد، اما با افسونگری.او می خواهد با افسونگری اش مردها را به فرمان خود در بیاورد.

در من جا پهن کنی که چی؟
باز کنی چطور؟
که من فرمانم و تو اجرا شوی خبردار (ص26)
 
فریبا به سرباز می گوید:« هیچ وقت من رو به دست نمی آری » و ناپدید می شود.

ما که سر در نیاوردیم
خودش هم نفهمید
چطور بالا آورد
چیزهایی را که در سر نداشت (ص41)

فرید قدمی
23 تیر 86