داستانی از سهراب روشن

 

انگار ایستاده بود آنجا ، و من با چند قدم فاصله. انگار سیاه بود همه جا، خیلی سیاه، یا نه. شب بود  شاید. میخکوب شده بودم. مغزم انگار نتواند بین او و این همه شب ارتباطی برقرار کند، نه میدانست جلوتر بروم نه اینکه کار دیگری… مغزم هیچ چیز نمیدانست… حالا مغزم فکر میکند چه اتفاقی باید افتاده باشد که کسی انگار بخواهد گوشم را با صدا پر کند هی فریاد میزند، فریاد میزند (چرا؟) آنوقت من آنجا ایستاده بودم و او با چند قدم فاصله، یادم هست، فقط چند قدم. شاید مغزم ارتباطی پیدا نمیکرد. مغزم گیج مانده بود با این همه بی‌ربطی چه باید بکند حالا آن نفر دیگر که هی بالای سرم فریاد میزند، و چرا از میان روشنائیِ چراغ روبرو (خیلی روبرو!! انگار تخم چشمم بخواهد مانند لامپ بدرخشد) فرار میکند و نور را سایه میزند و انگار که از گوشم به مغزم رسیده باشد و انگار مغزم بخواهد جواب بدهد به این همه چرا، وقتی که ارتباطی وجود ندارد؟

نزدیکتر شده بودم انگار. شاید فقط یک قدم دیگر مانده بود و انگار که بخواهم…… فکر تازه ای در مغز مانند درخشیدن یک جرقهً تیز میان آن همه تاریکی…. بعد انگار او آنجا نبود، یا شاید نه به بلندی قبل فریاد میزند چرا؟باز هم مغزم باید دنبال ارتباطی بگردد که شاید باشد، شاید نه. بین من و این همه روشنائی چراغ روبرو و کسی که مانند چرا هی کوبیده میشود بر مغزم… بیچاره مغزم

 

86/7/5