سه داستان کوتاه

 محسن ابولحسنی

حدودا بعد از سه سال و هفت روز دیشب دوباره خوابش و دیدم. داشت رُژ لب می کشید رو به آینه و من  به طور معجزه آسایی علاوه بر اینکه پشت خط بودم "سین" رو هم می دیدم؛ انگار شبیه فلسفه ی لمس شده ی دوتایی شدن روح و بدن بودم . با حرارت مفلوکی سلام کردم و با بی میلی گزنده ای نمی دونم جواب سلامم و داد یا نه! در این لحظه من شبیه آفتابگردون خنگی بودم که هی از خودش می پرسید چرا رنگ موهای من زرده ؟ یا چرا سرم میل کرده به جنازه های زیر پام! می خواستم مظلومانه سرِ صحبت و یه جوری باز کنم که از غرور قله های بلند و بیخته م چیزی کم نشه که سین گفت: نمی تونم حالا جوابت و بدم! من در این لحظه شبیه یک کیوسک تلفن عمومی، بیکار شده بودم. خیلی عجله داشت. پرسیدم : قرار ه جایی بری؟ …اصلا انگار توی دنیای من نبود… آینه ی خیلی بزرگی داشت؛ آینه ای که برای نشستن رو به روش حداقل باید به اندازه هفتاد و چهار تا کفن رو داشت، اما اون به جای فکر کردن به این موضوع و موضوعات دیگه فقط به لباش فکر می کرد. کلی تغییر کرده بود. شاید به خاطر همون دقیقا سه سال و هفت روزی که ندیده بودمش. بیشتر از رنگ ناخناش تغییر کرده بود و حتما برای زنی مث سین الزام داشت و گرنه مث برگ نیلوفری که آب زیادی به خوردش داده باشن پلاسیده می شد. در این لحظه زن پیرمرد خنزر پنزری بود. خلاصه من مث همون سه سال و هفت روز گذشته پشت گوشی ماسیده بودم و فقط داشتم به تماشای اطراف وقت می گذروندم و همه ی این مدت اون در حالی که گوشی داشت پودرای روی صورتش و خط خطی می کرد به کار خطیر آرایش ادامه می داد و تنها آرایشی که در طول این مدت بهش علاقه نشون داد کشیدن رژ بود به طوری که رنگ لبش داشت از قرمزی عبور می کرد. دست خودم نبود؛ پرسیدم: حالت خوبه؟! (همون صدای مفلوک مث خالی شدن زمین از صنعت نفت هنوز با من بود!) گفت: آره ! تو چطوری بچه!؟ لحنش مث زنای کافه ای ِ دهه سی و چهل ولنگ وُ واز وُ کوچه پس کوچه ای بود!  آهِ ظریفی کشیدم. گفتم: جایی می ری؟! … چه سوال احمقانه ای! خب داشت جایی می رفت وُ من دقیقا دیدمش که رنگ اتاقش به نقره های قدیمی می زد و آینه ای داشت خیلی بزرگ! خلاصه گوشی رو همین طوری که گرفته بود یک دفه توی فلکه ساعت اهواز  سال 1374هوا ابری شد و بارون و تگرگ زدن چن تا شیشه مغازه رو شکستن و پسری گوشه فلکه استرس و با نوشابه قاطی کرده بود و می خورد و دختری دونسته راه خونه رو کج می کرد. صدای بوق های کوچیک، اونو پشت خط خودش نگه داشت و من و پرت کرد تا دوباره برگرده و من هنوز توی اتاق بودم. سین برگشت؛ گفت: "خیلِ خب کوچولو! من باید برم، دیرم شده، ماشین پشت درِ، درم که می دونی باید بسته شه! تو هم که مث همیشه احمقانه هیچی نمی گی فقط ریملای من و پاک می کنی"… دیدم اگه بخوام بیشتر از این! چیزی بگم خیلی احمقانه اس. (من در اینجا شبیه یک کتریِ آب جوش خاموش شدم!) علی الخصوص که یک بار سین در حال آبیاری درختان طبیعی یه واحد مسکونی در طبقه چهارم به دام افتاده بود! وقتی گفتم خداحافظ و گفت بای تصویر هنوز ادامه داشت و داشتم پلان های آخر و به دقت می دیدم. گوشی و گذاشتم. روسریش و انداخت روی سرش – البته خیلی سهل انگارانه- لباش و به هم تقدیم کرد، سرکی تو خونه کشید، سویچ رو از روی میز توالت برداشت. در رو باز کرد. در رو بست. رفت. در حالی که سال 1374 تُو فلکه ساعت اهواز بارون تندی بارید . ماشین و پارک کرد و زنگ در خونه رو به صدا درآوُرد؛ این در حالی بود که من نوشابه مو با استرس هورت کشیدم و دوُیدم…

 

 

 

2/ آذر/1385قبرستان ملکوت!

 

 

 

آن هجـای کـوتـاه

 

 

به ش.ه/ وَ ترس های منظومم!

 

 

***

 

 

بعد از یک ماه آزگار گشتنِ تمام سوراخ سمبه هایی که فکر می کرد بالاخره این دوتا اتاق و پیدا کرده بود ؛ با اجاره کم و پیش کم و توصیه های بنگاهی که خونه رو واسش جور کرده بود. چند تیکه خرت و خورت و انداخت پشت یه وانت و با ذوق عجیبی راهی خونه شد. خونه جدید!…

 

 

ملیحه خیلی سال بود که از آبادان اومده بود اهواز و تنها زندگی می کرد. آقا میرزا بنگاه دار بعد از کلی جرو بحث و خواهش و تمنا بالاخره خونه رو داده بود به ملیحه ، اونم فقط به دو دلیل: یکی اینکه این خونه هیچ مستاجر یا خریداری نداشت و دوم اینکه به قیافه ی ساده و سیاه ملیحه نمی اومد که اهل هیچ مسئله یا موردی باشه و حرف ملیحه به دل آقا میرزا افتاد که : من فقط یه پناهگاه می خوام! شاید دیگه نگفته بود: مث جنگ واسه زمان خطر! میرزا فقط چند تا توصیه کرد که ملیحه اونا رو به حساب حرفای همیشگی گذاشت و توجهی نکرد.

 

 

با ذوق  غریبی شروع کرد چند تا تابلوی کهنه و یه مشت برگ نقاشی شده با خودکار و به دیوار زد. یخچال و کمد و دو تا تیکه فرش و… همین جور خرت و خورت ها رو جوری می چید که انگار مشکلِ زیادی اسباب و زیبایی داره . اما گاهی وقت ها هم متوجه تغییرتغییرات نهایی می شد و به روی خودش نمی آورد. خونه در اولین نگاه پر نمی شد. یعنی خونه با تمام اتاقا   از یه عمق خاص تبعیت می کرد. توی همچین شرایطی اولین چیزی که می تونه باعث آشتی با محیط جدید بشه پیدا کردن آلبوم عکسهای خانوادگیه… آلبوم و برداشت و ورق زد و شروع کرد گنگ و نامفهوم با عکسها حرف زدن. هر از چند گاهی سر رو از روی آلبوم بر می داشت و به دور و برش نگاهی می انداخت. حس می کرد این عمق، ناشی از شبیه چاه بودنِ این اتاقاس، با دیوارای طبله کرده و بوی نمی که فکر نمی کرد اینقدر آزار دهنده باشه… باز خودش و سرگرم کرد به عکس ها.  به اینکه هر کدوم و کجا یا با کی گرفته … آلبوم بیشتر شبیه یه قبرستون خانوادگی شده بود…کسی انگار از ملیحه تمنا داشت سرش را بلند کند و به اطراف نگاه کند. هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداشت. شب پشت پنجره به حالت آرامی دراز کشیده بود و ملیحه فکر می کرد چقدر خوب بود که حداقل یک تلفن داشت. شاید خیلی سخت بود که کسی را برای کمی حرف زدن پیدا کند اما بعضی وقت ها همین گوش دادن به صدای بوق تلفن هم بد نیست، چون می فهمی به غیر از تو یک بوق ممتد هم توی دنیا وجود دارد، اما چون اصلا اهل خیالبافی نبود سرش را توی عکس ها انداخت و بغض گلویش را گرفت.

 

 

زندگی سخت با ملیحه کنار آمده بود شاید به همین خاطر بود که نمی توانست خیلی راحت با کسی کنار بیاید حتا با تنهایی. دائما یک چیزی حواسش را پرت می کرد. انگار کسی یک واژه ی دو هجایی را می خواست به زبان بیاورد اما صدایش توی انبوهی از دود و مه گنگ و نامفهوم می شد. حتا به یک شبه آوا هم نمی رسید. مثل صدای منگی بود که گاهی وقت ها توی ذهن می پیچد. سمت صدا نامعلوم بود. گاهی آنقدر ضعیف و گاهی کاملا قوی و اما نامفهوم به گوش می رسید. ملیحه اصلا اهل خیالبافی نبود. آلبوم را بست و فکر کرد با دم کردن چای فضای خانه عوض می شود. اما ترس مثل شیر گوشه ای از جانش کمین کرده بود و دائما آن هجا با همان آهنگ گنگ و  نامفهوم تکرار می شد. انگار کسی می خواست با او شوخی کند. شاید عدنان توی یکی از کمدها بود و داشت ملیحه را اذیت می کرد یا مثلا زورا. اما ملیحه اصلا اهل خیالبافی نبود، در ضمن صدای تمام برادرهای خودش را می شناخت. آب راگذاشت توی یک قابلمه روی پیک نیک جوش بیاید. صدا انگار توی گوشش می زد. انگار توی یک چاهِ ویل بود و هی توی دلش می گفت کاش صدایی چیزی از بیرون می آمد. اما هیچ صدایی نبود فقط همان دو هجا صدای کوتاه و پرت. ملیحه هیچ وقت نترسیده بود و حالا دقیقا فکر می کرد یک نفر دارد از چند سمت مختلف به سمتش می آید. آب توی قابلمه به قل قل افتاده بود و صدا داشت نزدیک تر می شد. داشت به چیزهایی فکر      می کرد که دوست داشت. اما نمی شد. انگار صدا قابل دیدن بود. از کناره های قابلمه آب از سر و کول دیوار بالا می رفت. انگار می خواست باز بیاید بالا دیوار بسازد. ملیحه شروع کرده بود به قدم زدن دور اتاق و آن دو هجا پشت سرش راه       می آمد. چقدر زود می رسید به همان جایی که شروع کرده بود. صدا اینقدر نزدیک بود و تکرار می شد که دیگر تصمیم گرفت فرار کند . به خودش تلقین کرد که اصلا اهل خیالبافی نیست! فرار نکرد فقط دندان هایش شروع کردند به شدت بغل کردن هم و صدا باز با همان تونالیته خاص در جریان بود . کاش یک روز با کسی بنای دوستی گذاشته بود، کاش کسی را داشت . کاش می توانست داد بزند و کمک بخواهد. کاش عدنان از لای رختخواب ها بیرون می آمد و می خندید و در می رفت یا زورا از توی یکی از سوراخ سمبه های خانه. این ها تمام خوشبختی اش بود. دیگر فکر نمی کرد که چقدر تنهاست و زیر پوستش فشاری حس نمی کرد. ملیحه اصلا اهل خیالبافی نبود و گر نه از دو هجای کوتاه نمی ترسید یا با چشمهای کاملا باز صبح روز بعد مرده به دنیا نمی آمد، یا چای می برد و با کسی که می خواست به او سلام کند، آشتی می کرد.    

 

زمستان 85

 

 

يك وجـب تا صبـح

 

 

امروز جمعه بود. من اغلب خواب بودم. شايد تنها در لحظاتی از خواب است که آدم احساس يک نوع آرامش فرازمانی می‌کند . از وقتی خودم را شناختم اين لحظه را دوست داشته‌ام. اگر چه با شکوه نيست، آرام است. صدای سپيده بلند می‌شود… پشت پنجره هيچ اتفاقی نيفتاده‌است. تا رويه‌ی تخت را کمی مرتب کنم بدون اين‌که بخواهم دست می‌برم به پاکت سيگار و يک نخ بيرون می‌کشم. عادتم است هميشه برای نيم ساعتی سيگار خاموش را لای انگشت‌هام نگه دارم و بعد روشن کنم. صدای سپيده بلند می‌شود:‌« مهيار! حداقل بيا شام بخور‌ » . حوصله‌ی چيزی را ندارم. همين‌طور توی اتاق شلوغ قدم می‌زنم و سعی می‌کنم آخرين قسمت خوابم را به ياد بياورم. شايد برای تمام کردن داستان به دردم بخورد. نگاهم که به ديوار می‌افتد خط و خطوط گيجی را که سپيده روی دي وار کشيده حواسم را پرت می‌کند. «‌‌ اين خط وبگيربيا». اما نمی‌شود. من نمی‌توانم جواب سپيده را بدهم. دلم می‌خواهد ساکت باشم و اصلا سيگارم را هم روشن نکنم. نه به اين خاطر که اگر روشن کنم صدای سپيده در می‌آيد که:« اين بچه خفه شد از بوی اين زهرمار». نه! جوابش را نمی‌دهم. همين‌طور بی خودی توی اتاق چرخ می‌زنم. بع قفسه‌ی کتاب‌ها نگاه ‌می‌کنم. خشم و هياهو را کی خواندم؟… تنهايی مارکز را کی؟… [سنگی گذاشته‌اند روی سينه‌ام- امضا – اردی‌بهشت۷۳]. اين را روی صفحه‌ی اول يکی از کتاب‌های فالاچی نوشته‌ام. درست است من با آن صفحه‌ روزهای خوبی داشته‌ام اما او خيلی عاشق بود و من کم کم خسته بودم. يا اگر می‌خواستم چيزی را ننويسم مهدوی پافشاری می‌کرد که :« ستون دوشنبه‌م خاليه، جون من يه کاريش بکن!». لجم می‌گرفت. چه‌طور می‌توانستم اين‌همه خط‌خطی کنم و خسته نشوم… اصلا دلم نمی‌خواست.الکی می‌رفتم توی تحريريه و صادق را می‌گفتم چای بياورد. بعد به خواب‌هايم فکرمی‌کردم و می‌گفتم :« نشد ديگه، مي‌فهمی که!». هر چه زور می‌زدم نمی‌شد… حساب‌ها يک جاشيان می‌لنگيد. هر چه به هم می‌سابيدمشان جور در نمی‌آمد. حسابداری آن شرکت فکسنی برايم شده بود جهنم و من هم فرشته‌ای که بدها را می‌نوشت. وای، سپيده چرا نمی‌فهمی صدايم نکن…من با تو خوبم اما نمی‌خواهم جوابت را بدهم. ساکتم بگذار. ساعتم روی چهار و نيم مانده‌است و هوا کاملا تاريک است. نمی‌دانم چه مرگش است با اين توقف‌های ترسناکش. بالاخره آخرين پلان اين فيلم‌نامه را تمام کنم. اگر وقت داشته باشم بايد هديه‌ای برای سپيده بخرم. توي آخرين يادداشتي كه برايم گذاشته بود نوشته:‌« باشه شب‌هايت را با هذيان بگذران، روزهايت را هم سيگار بكش، من وغزل هم با هم خوبيم» . اين را كه خواندم دلم گرفت. با سپيده يادگاري‌هاي خوبي دارم. نمي دانم اين جمعه را چرا اين‌قدر خوابيدم. هفته‌ي پيش با هم رفتيم پارك. غزل مثل فرشته‌ها توي تاب وسرسرها مي چرخيد و مي‌خنديد. چه طهمي دارد خنده‌هاي غزل. مي‌دانم، حتما پشت ميز نشسته‌اند و غزل دارد طبق معمول از من شكايت مي‌كند و غذايش را درست نمي‌خورد كه مادرش دارد اداي گريه كردن در‌مي‌آورد كه حتما او را ساكت كند. اين ترفند قديمي‌ست. گريه‌هاي سپيده هيچ‌وقت شگون ندارد هر وقت گريه مي‌كند يعني اتفاقي افتاده يا مي‌افتد. بد جوري دلم مي‌خواهد برگردم به تخت. بايد قسمت آخر خواب يادم بيايد.حتما توي اين داستان آخري به دردم مي‌خورد. به پولش نياز دارم. خط سپيده را مي گيرم و مي روم. سپيده صبح كه بيايدبالاي سرم، سيگارم خشك شده..غزل رفته مهد…..و من براي هميشه به جهنم نمي‌روم.‌

 

اهواز

 

 

83/6/13