نقدی بر « نمايش»ِ سیروس کفایی

 نقدی بر تئاتر « نمايش» اثرِ سيروس کفايی، صمد شمس

 

« نمايش»

نویسنده و کارگردان: سيروس کفايی

 

« جرم معنا ندارد »

 

هزاران آدم چون سیاره ای درهم تنیده… هزاران سپیده در دل سياه چالها که می بايستی می درخشيدند، اما بدون خورشيد… بله … بدون خورشيدی همراه با چترهای پاره پاره که  جای جای آنها سوخته شده اند.

 

يک ناقوس… آيا صدای ضربان قلبی است که به گوش تماشاگران می رسد؟ …  يا ضجه انسانی که همیشه به دنبال حقیقت، دست و پنجه نرم می کند و هر بار   هم دچار دلاشوبه گی است.

           

 

دژخيم با زدن يک دور کامل در صحنه، هيبتش را تحميل می کند. نرسيده به تماشاگران دستی به شمشير می برد. با اعتماد به نفس و صدايی رسا فر ياد می کشد «جرم معنا ندارد».

نمايش بدينگونه آغاز خود را اعلام می دارد. صحبت از انسان و محيط  او است.  اما …

اين انسان گاه با بن بست های دردناکی که از مجاری پوچی و خود کشی می گذرد روبرو است. اما اين بار در اين نمايش، انسان دستخوش ناملايمات درونی و اجتماعی خويش هم هست. هرچند تاريخ معاصراين انسان، دستخوش تحولات نفس گير مذهب شده و همچنان دوران تفتيش عقايد را می گذراند.

نمايشنامه سيروس درست و به حق بر اين نکته انگشت می گذارد  که انسان دوران معاصر، همچنان  اسير، در دست سرمايه است. با اين وجود هنوز اين انسانِ سرگردان در پی کشف روح اجتماعی و هستی خويش، خويش را می کاود و بدينگونه می رود که یاد بگیرد. بنابراين انسان سيروس، گذر تحول را مسندی و يا سکويی می داند که از طريق آن آماده می شود از زباله دانی که در آن قرار گرفته به بيرون پرتاب شود. اين ها همه در تداعی نت های موسيقی نمايش نيز مستطر است. موسيقی يی که از روان درونی سرچشمه می گيرد و در عين حال سايه گستر و وحشت افکن است.

انسان در تارهای مدرنيسم ِ ناقص الخلقه ای تنيده شده است. اين مطلب در صدای دستفروشی که هويج مدرنيته را در لفافه يک بيماری بيولوژيک رسته از لفاف کاندوم که وقيحانه در پی مقطوع النسل کردن بشر برآمده است، تبلور می يابد.

نمايش از مدرن شدن انسان شروع می کند و در همان حال، نشان می دهد که اين انسان مدرن هنوز در تارهای گذشته و گاه بشکل مفرطی از فناتيک، دست و پا ميزند. حضور مذهب بشکل پچ پچ گونه و سرگيجی و دَوَران زنی در ميان صحنه، آغازگر قرن حاضر بشريت ميشود. قرنی مخلوط ، مغلطه گر، آشفته  و ناکام.  آغاز گريی که با ملودی وحشت، و انعکاس سرما و يخ زدگی همراه است.

زنی از انتهای دالانهای وحشت به زمين صحنه کوبيده ميشود. صدايی از اعتراض و فرياد توام با سکوت، صحنه را محيط خود می کند. زن، صدايی  آوار شده را می ماند.  اما تنها سلاح زن، کفش اوست. او از کفش خود نه برای گام برداشتن که برای ضربه زدن سود می جويد. ضربه خوردن از سنت و مذهبی که سالها رنج و سرکوب او را در بر داشته است، سبب می شود که اينک او ضربه زدن را بياموزد. ضربه زدن به نمايندگان اسارت و بردگی و از خود بيگانگی اش که  در روحانی خاخام يهود تا آخوند، نمايان گر می شود.

نمايش با سرگيجی زن و بحث فشار اجتماعی بر او ادامه پيدا می کند و همراه با آن، به بحث های اسکولاستيکی مذاهب و دور باطل آنها اشاره دارد. از مدرن حرف می زند و همراه با آن به گذشته ای نه چندان دور نقب می زند. زن اما تا پايان نمايش همواره سرگردان و بی کلام، به انحاء مختلف در ستيز اجتماعی باقی می ماند و شايد هم در خاموشی و سقوط، غوطه می خورد. به همراه آن زنی ديگر در ميان فضای صحنه ولو شده است و تا پايان کار همچنان صامت به گذر نمايش چشم می دوزد. اين زن کلامی فراتر از عشق ندارد. در کنار او اما مردی است که  به هنجار های اجتماعی پاسخی جز تهی شدن از خود و اقدام برای رسيدن به مرگ خويش، ندارد. در کنار اين آدمها، طنز ِ به مضحکه در آوردن مذهب که همچنان در بيغوله های سالوس و ريای متعصبين باقی مانده است، به نمايش جلوه ای ديگر می دهد. از ديد سيروس  زن اينک در دوره ای بسر می برد که بيشتر به مفهوم اندامی برجسته برای پاسخ در ظهور جامعه است و نه انسان شدن.

اما در اين وسط  زنی شورشگر هم وجود دارد. زنی که در تکاپوی جلب حمايت است. اما عصيان اين زن  در پيچ و تابهايی گم ميشود و کسی را يارای کمک به او نيست.  زن مجبور به تقاضای حمايت از دستفروش دوره گرد می شود. دستفروشی که شباهتی هم به پهلوان زهوار درفته ی گود زورخانه ای دارد. اگرچه ساخت و پاخت و رابطه اين دستفروش با  روحانی مکار و زنبازی که خود را مبشر صلح می نامد، به واگذاری زن منجر نميشود، اما حمايتی هم برای زن پديد نمی آورد. اينجاست که زن به فکر دفاع از خود می شود. هرچند صدايش از آن پس خاموش می گردد. اين زن از درون سوراخ شده است، برای همين، هرکس حتی مبشر دروغين صلح در فکر نخ کردن اين سوراخ بر آمده است.

شايد بعمد و يا ناآگاهانه، سيروس وی را از صحنه حذف می کند تا در پايان با دکلمه ای که به معرفی تقديس ماآبانه خود سيروس می پردازد، باز به صحنه بازگردد. هر چند که اين حرکت به مفهوم کلی نمايش زيان می رساند، اما اين حرکت، شاهدی ديگر بر بازگشت و حضور زنان روشنفکر در صحنه مبارزات اجتماعی است. زن عصيانگر فرياد می کشد، من تنها فاحشه اين فاحشه خانه هستم.

سيروس اما بعمد در گيرو دار دستفروش سنتی يی که در کابوس مذهب همچنان عقب مانده، و از طرف ديگر در خوی بازار منشی و آزمندی انسان و سرسام آوری سرمايه و مدرنيسم،  دَوَران دارد،  به حضور صنعتی شدن و انقلاب صنعتی اشاره می کند. دستفروش سنتی در پروسه انقلاب صتعتی اينک با وجهه ديگری به نمايش بر می گردد. از آن پس است که حضور ديکتاتوری سرمايه با پوشيدن پوتين و زدن کراوات و پوشيدن کت و شلوار، دگرديسی بازار و پيوندش را با نيروی کار و حذف مذهب، به ظهور می رساند. اما سرمايه در پی ادامه راه ناگزير است با مذهب بسازد و جلاد قديم را با همان پوشش قديميش نگه دارد و به کار گيرد.

صحنه آشفته ميشود و همه به دو نيم تقسيم شده اند. بازار کار و سرمايه، انسان را در اين آشفتگی، به ناهنجاری تمام بر می کشاند. فرياد جرم معنا ندارد با  کلمه خيانت، در يک دگرديسی، ناقص باقی می مانند. اينجاست که حضور مردم و روشنفکر، خيانت و جرم، از پس هم آشفته بازاری ميشود که در مجموع، به لقمه ای گلوگير تبديل می گردند. سرمايه ناگزير است که صدای زنگ دار شمشَير را به ميدان کشد.

در طی اين گيرو دار چه بعمد و خواست کارگردان و چه از روی تصادف و اتفاق، شمشير بيرون کشيده شده برای سرکوب، ارعاب و سر بريدن به غلاف خود باز نمی گردد. اين تبديل به پيام اصلی نمايش ميشود. صدای شمشير آخته و عريان جز با شکستنش خاموش نخواهد شد. هر گونه توهمی به اينکه شمشير غلاف خواهد شد بی جاست. اين در جامعه کنونی ما يک ناگزير است. راهی جز شکستن شمشير نيست.

از طرف ديگر سيروس در نهایت تصمیم می گیرد تا زن و آن مرد در حال خودکشی را، در هستی لایتناهی خودشان رها کند تا آنها روح یابند اما…

اما تفنگ قديمی سیاهی را به دست او داده است. اين اسلحه آماده برای خالی کردن و رو به شقيقه مرد است. آیا این تفنگ قديمی ، پيام يک مرگ است.؟!!!.

اما کارگزارن جامعه و روحانيون در تکاپويند. آیا قرار است آنها برای رشد سرمايه و بازار، باز هم اطلاعات جمع کنند؟

به نظر می رسد که همه چیز برای سيروس انتزاعی است و جهان را از دید عينک سياه خود می بیند. در طی نمايش، بازی ها و هر عملی که ديده می شود با سرعت است، اما ناقص تقلید می شوند. ابتدا مخاطبين  با چتر های پاره پاره شده و نا منظم، و با فضایی هول انگيز، روبرو می شوند. سيروس در اينجا سعی دارد نشانه ای از  زمان بی مفهوم را علامت گذاری کند. به همين دليل او تنها سعی در حرکت دارد. او اين موضوع را در گذر نفی در نفی به نمايش در می آورد.  درست در همان ابتدا که زن سرگردان و گيج پا به عرصه اين فضا می گذارد، و ميان صحنه درازکش ميشود، و تلاش دارد حرکت کند و مانعی برای مرگ مرد شود.  در حالی که بقيه بازيگران سعی دارند به او القاء کنند که حرکت نکن! و يا مانعی برای حرکت او ميشوند.

نوع ایجاد فضای بی انتها که توسط چترها بر زمین نقش بسته، باعث شده قدرت و فضای حرکتی بازیگران تا حد زیادی کاهش یابد و رگه هايی از تئاتراستلیزه را با برداشتی آزاد به دست می دهد. در همان حال سيروس در برابر تئاتر ناتورالیستی به واكنش منفی می پردازد و بر این عقیده پای می‌فشرد كه بازیگران، بسیار بیشتر از تقلید صرف، واجد ظرفیت و قابلیت گسترش حركات بدن هستند. از ديد او، دیگر عناصر هنری مثل صحنه، مو، موسیقی و …  قابلیت هماهنگی با تئاتر را دارند. اما تفاوت در این نکته است که استفاده از فرم های گوناگون به همراه موسیقی بدیع، باعث ایجاد نوعی ریتم و هارمونی زیبا برای اين اثر شده است. بطوری که فرم ها هر کدام بشکلی نا تمیز و آلوده هستند.

اين سبک کار سبب شده که مفهوم رفتار و حرکات انسان امروزی را، تماما در حرکات و فرمهايی که نشات گرفته از طرز زندگی خود انسان است، شاهد گرفت. زندگی آشفته و درهم و برهم. اما به هر روی صدايی است اعتراضی، که از لابلای هر برش نمايش، به گوش می رسد.

هر بازيگر همراه با چتر سوخته اش، در دور تکراری خود، گویای دور زندگی باطل و تکراری است. در این میان آنها به دنبال چه می گردند؟ طرز قرارگیری این بازيگرها در مخاطب قرار دادن تماشگران، هر کدام  سیاره ای سرگردان در کهکشانی بی در و پيکر است که در کنار هم، ایجاد فضایی مملو از سر در گمی می کند. کارگردان این فضا را به صورت کاملا انتزاعی و عاری از هرگونه پرداخت اضافی، به نمایش در می آورد.

سيروس از نقش دستفروش به يک حاکميت سرمايه و مستقل از ذائقه بشری، از جایی به جای دیگر سفر می کند. او از هرکس کاری می آموزد، خوش گذرانی را، عشق را ، جنگ را، خيانت را و جرم را…. ، و در آنها یکی احساس دوست داشتن را و دیگری خشونت را … تا جايکه او، در خود آمیزه ایی عجیب از هستی را پيدا کند و به نمايش آن قادر شود.

با وجودی که دکلمه مرد آشفته و در شرف خودکشی، کشدار و تقريبا با مفاهيم اضافی است و به مجموعه نمايش لطمه می زند، اما بازگشت او به جامعه و در دست گرفتن رمانتيک دستِ زن ولو شده در فضای صحنه،  چيزی جز بازگشت به عشق و هستی درونی بشری نيست. اما کمی ناقص ارائه شده است.

با آنکه صحنه از کمبودهای فراوان رنج می برد و ابزار کار برای سيروس مهيا نيست و از کمترين امکان برای صحنه پردازی برخوردار است اما وجوه گوناگون در کلام و بازيها اين نقص را می پوشانند.

چتر های آفتابی پاره شده که از ابتدا وارد صحنه ميشوند در پايان جمع ميشوند. نکته با اهميت ديگری که براستی القاء کننده است، که بايد تن به آفتاب سپرد…. 

اما نمی دانم چه لزومی به استفاده از تئاتر روحوضی يا خواندن شعرهای اضافی بود. بنظر می آيد که اين برش تقريبا نامناسب و لطمه زننده است.

از نواقص بسياری که هر تئاتر ِ در تبعيد با آن روبرو است که بگذريم، سيروس جدای از فرم، به مفاهيم هم توجه دارد. او به انکشافهايی هم دست زده است. از جمله،

نمايش با دوپايان نامه خاتمه می يابد. پايان اول نمايش،  با دست بدست گشتن مشعل روشن از بازيگران تا تماشگران بعنوان سمبلی از پيوند بازيگر و تماشگر و سپس خالی شدن صحنه از بازيگران است. اما زن رها شده در صحنه و مرد در شرف خودکشی، هنوز باقی مانده اند. در خاتمه دوم در کنار دکلمه مرد آماده به خودکشی، پيروزی عشق و هستی بر مرگ و پوچی غالب می شود. درکنار اين مضمون سيروس اصرار دارد تا مخاطبينش را ساده مورد خطاب قرار دهد و آنها را به هيچ وجه گيج نکند. برای همين در متن گفگوها  پيشاپيش برش بعدی نمايش را به اطلاع مخاطبين خود می رساند. در کلام نيز از واژه های نوينی استفاده می کند از جمله زن يتيم، يا بجای خاخام، خام خام و غيره که می بايستی به آن از نظر واژه ها، توجه بيشتری داشت. با وجوديکه نمايش در يک پرده خاتمه می گيرد و از آشفتگی های زيادی رنج می برد، اما از استواری و صلابت لازمه در محتوی، برخوردار است.

به هر طريق سيروس سعی دارد تا مخاطب خود را وادار به تفکر کند. و مخاطب را در يادآوری گذر زمان و سرنوشت خويش سهيم نمايد.

دادن شمعها و دست بدست شدن آن توسط  بازيگران و تماشاچيان،  يادآوری و ادای احترام به کسانی بود که به ناحق کشته شده اند. تقديم به دو دختر که به شکل فجيعی در حوزه تعصب کور فناتيکی، به قتل رسيده اند. شرکت تماشگران در اين امر، سهيم شدن آنها در مسئوليت به جامعه  و بيدار نمودن يک نوع انديشه مسئوليت آور بود.    

با آنکه هيچکدام از بازيگران حرفه ای نبودند و از تکنيکهای بازيگری آگاهی نداشتند اما سادگی و بی پيرايگی در بازی کردن و انعکاس واقعی از تمام تلاش درونی هر کدام، به زيبايی کار می افزود. بازيگران با تمام وجود در ارائه نقش خود فعال بودند.  نکته قابل تامل در این نمایش این است که مفهوم بازیگر به تفکر نزدیک تر است تا به بازیگری و از اين زاويه به سوی تئاتری زنده گام برمی دارد.

برای سيروس راه طولانی يی در پيش است. با اين وجود بايد گفت که او در اين کار برای ارائه يک ديد جديد موفقيت داشته است. اين ديد ارائه کننده آن است که، ميتوان با هيچ امکانی و با بازيگرانی کاملا غير حرفه ايی شروع کرد و حرفی برای گفتن داشت. مهم جرعت و جسارت برای دست به عمل زدن است.

 

صمد شمس

10/7/2007 دلفت هلند