آدم این جا تنهاست…

 شهرام عدیلی پور

آدم این جا تنهاست ابدیت گم شد

 

 

در تو تمام می شوم

در تو تمام

از خود کناره می گیرم

و سقوط از کوه

                   سقوط

                          سقوط

                                  سقوط .

 

 

تاکسی های خیابان

بر پرواز دست ها در آسمان می خندند

جنینی خون آلود در گنداب این  جوی لجن

به خوابی خوش فرو رفته است

به خوابی خوش

چنان که کورش و پاسارگاد اش

 در اعماق دریای سیاه

در اعماق رگ های غم گرفته ی من.

 

صدای خیابان پر می کند قاب پنجره را

صدای نان خشکی نیست

صدای آب حوضی نیست

صدای بستنی فروش دوره گرد و

هلهله ی کودکان نیست دیگر

صدا

    صدا

          صدا

در متن قارچ های سمی گم شد

صدای گوسان های کهن گم شد

صدای نکیسا و باربد گم شد

شاهنامه نمی خواند دیگر نقال پیر

قهوه خانه را بستند

چنان که «  در می خانه ببستند خدایا …..

 

صدای نوحه و ناله است که می آید

صدای میر غضب 

با گرپ گرپ سم ضربه های اسب اش.

صدای سم ضربه ها می پیچد

در قهقهاه روسپیان و مستان

بر زمینه ی سربی عصر .

 

 با این همه هنوز نان گندم خوب ست ؟

  با شما هستم جناب شاعر !

هنوز نان گندم خوب ست ؟

آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند ؟

زندگانی سیبی ست تا شقایق هست آری ؟

سیب بهتر

یا پیکر نحیف این حوا دخترکان روسپی

بر کناره های این جوی لجن ؟

سیب بهتر یا این تابوت شعر

 که بر زمین مانده است ؟

 

سیب گندیده و گم شد در باد

هم چنان که حوا در کنار خیابان

و آدم این جا تنهاست

سایه ی نارونی هم نیست دیگر

ابدیت گم شد

آدم این جا تنهاست

آدم این جا تنهاست