کتاب تازه ی مظاهر شهامت

 «آدمیان که در…» کتاب تازه ای از مظاهر شهامت

کتاب تازه ی مظاهر شهامت منتشر شد. این کتاب رمانی است به نام «آدمیان که در…» که در 123 صفحه، توسط نشر ایلیا منتشر شده است. بخشی از این رمان را با هم می خوانیم:

 

نویسنده : مظاهرشهامت

نام رمان : … آدمیان که در …

تعداد صفحه : 123

انتشارات : فرهنگ ایلیا

چاپ سال 1386

تیراژ : 1100

قیمت : 15000 ریال

 

 

 

… عصر بود ، تا برسم كوه و بروم ته غار و خيالاتي مرا دوره كنند و من چيزهايي را كه نمي دانستم چقدر مي توانند باشد ، بنويسم در فرصت اندك اين عصر كه زود مي رفت به تاريكي شب ، امكان پذير  نبود. اما كوه با آوازي مقاومت ناپذيرش مرا مي خواند . چنان  كه چاره اي جز رفتنم در خود نمي يافتم. با عجله تاكسي گرفتم و از او خواستم مرا به نزديكترين خيابان به كوه ، برساند.

راننده بي معطلي جواب داد :

« مي دانم كجا مي رويد . من از ساعت ها پيش منتظر شما بودم ، آقاي بورخس »

 گفت و چشم هاي آبي اش را در آينه جلوي ماشين به مردي بنام بورخس دوخت كه در صندلي عقب از حرف او تا حد مرگ متعجب شده بود. بورخس توي آينه كه صدايش از حلقوم من بر مي خاست با لبخند مرموز مي پرسيد :

« نمي فهمم آقا ، مي خواهيد چه بگوييد ؟»

راننده جواب داد :

« چشم هاي نرگس  ، آقا آنقدر گويا هستند كه امكان كتمانش ديگر نيست. »

- « با اين همه عزيزم آدمي كه تنها دو چشم گیرم از فلان نوع كه نيست »

-           :« كاملاً راست مي فرماييد اما قضيه يك بورخس در عصري خاصي كه به طرف كوه مي رود فرق مي كند. او در اين لحظه بورخسي است كه بيرون از خود زندگي مي كند. بيرون از آن اراده اي كه هميشه ما را از ديگران پنهان مي كند.»

-           -:« چگونه باور كنم ؟»

-           :« روزي باور مي كني ، روزي كه براي باور كردن يك چيز ، همه چيز دليل مي شود. باور كردن اين است كه بسيار سخت است ، دليل شدن همه چيز »

بورخس توي آينه خاموش مي شود. راننده با‌ آهنگ آرامي  سوت مي زند و به سرعت مي راند. دقايقي ديگر، من در پاي كوه از ماشين پياده مي شوم و ذرات طلائي عصر در آغوشم مي گيرد. راننده دور مي زند . سرش را از شيشه بيرون مي آورد :

« آقاي بورخس اگر روزي شهامت را ديدي به او بگو ، پيرزني كه در يك پارك دور ، روي دورترين نيمكت ، درميان مي نشيند الان مي تواند يك مادر بزرگ ديوانه حساب شود ، اما زماني مرا به ديدن غروب در دهان ماهيان مي برد. ضمناً ، بلد بود به خاطر لرزش سيم هاي يك گيتار قديمي ، ديوانه وار برقصد وبگويد : « آه خداي من ،گفتن زندگي زيباست ، دزديدن زيبايي زندگي است » اگر او هنوز روي آن نيمكت نشسته ، بگوييد اگر فردا آمدي از پله هاي بسيار ، من در قاب يك پنجره ، خورشيد يك عصر را آغوش گرفته ام. مي تواني به سوي آن پرواز كني »

 گفت و به سرعت راه افتاد و دور شد. من ماندم و سئوال هاي بسيار بي جواب . او كي بود ؟ تو را از كجا مي شناخت ؟ داستانت را ؟ آن پيرزن و …؟